<?xml version='1.0' encoding='utf-8' ?>
	<rss xmlns:dc='https://purl.org/dc/elements/1.1/' xmlns:content='http://purl.org/rss/1.0/modules/content/' xmlns:slash='http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/' xmlns:atom='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' version='2.0'>
	<channel>
	<title>رمان های MOBO</title>
	<link>https://mobonovels.blogix.ir</link>
	<atom:link href='https://mobonovels.blogix.ir/rss' rel='self' type='application/rss+xml' />
	<description>اینجا می‌خوام در کنار شما رمان هایی که نوشتم رو به اشتراک بزارم و براتون تعریف کنم که چطوری وارد این عرصه شدم و ادامه اش دادم 😉</description>
	<language>fa</language>
	<generator>https://blogix.ir</generator>
	<lastBuildDate>Sat, 23 May 2026 01:14:01 +0330</lastBuildDate><item>
				<title>پارت 18( لیلی بی مجنون)</title>
				<link>https://mobonovels.blogix.ir/post/24</link>
				<description>&lt;img src=&#039;https://dl.blogix.ir/20260419190925399457.webp&#039;/&gt;&lt;br/&gt;<![CDATA[<p>اون یه دقیقه به اندازه یه روز طول کشید انگار ، استرس گرفته بودم ، امکان نداشت ولی خب بازم انجام دادنش استرس داشت . </p><p>زنگ گوشی به صدا دراومد و نگاهی به بیبی چک روی میز توالت انداختم ، مثبت بود ...</p><p>امکان نداشت ، ما سه ماهه از هم دور بودیم نمیشه که ، بدو بدو رفتم سمت بخش اورژانس و از دکتری که اونجا بود خواهش کردم یه آزمایش بارداری و سونوگرافی اورژانسی برام بنویسه ، اونم نوشت و سریع رفتم سمت آزمایشگاه بیمارستان ، خیلی شلوغ بود ، نشستم منتظر ، سعی میکردم حواسم خودمو پرت کنم ولی نمیشد و همش ذهنم درگیر بود . </p><p>بعد از نیم ساعت رفتن و آزمایش دادم ، خانمی که مسئول بود گفت که یه ساعت دیگه آماده میشه . </p><p>توی این یه ساعت رفتم بیرون از بیمارستان برای انجام سونوگرافی ، مطب دکتری که می‌شناختم نزدیک بیمارستان بود برای همین پیاده رفتم . </p><p>بعد از گرفتن نوبت نشستم دوباره منتظر ، اینجا خلوت تر بود و ساکت ، همین سکوت باعث می‌شد بیشتر ذهنم صداهای داخلشو بالا ببره. </p><p>سریع نوبتم شد، رفتم داخل و با آقای امینی سلام علیک کردم ، دراز کشیدم روی تخت و مانتومو بالا زدم ، گفت : خیلی وقته ندیدمتون ، احیانا برای سنگ کلیه و اینا اومدین؟ </p><p>گفتم : نه کلا برای چکاپ اومدم ببینم توی بدنم چه خبره . </p><p>خندید و گفت : ولی انگار خیلی استرس داری ها آقایی . </p><p>لبخند زدم و چیزی نگفتم ، ژل سردی که روی دستگاه زده بود باعث شد شکمم منقبض بشه ، همینطور که معده و شکمم رو چک میکرد می‌گفت که همشون سالمن و خداروشکر مشکلی نیست ، تا اینکه رسید به لگن و تخمدان هام ، دوباره ژل زد و فشاری نیاورد و گفت : احیانا برای بارداری اقدامی کردین؟ </p><p>گفتم : نه والا . </p><p>توی مانیتور خیره شده بود و گفت : ولی من اینجا چیز دیگه ای میبینم ، تبریک میگم بهتون شما حامله این. </p><p>با تعجب گفتم: چییی؟؟ امکان نداره آقای امینی . </p><p>گفت : خب شما ازدواج کردین پس بیشتر از همیشه امکان داره و مهمتر از همه اینکه اونقدری بزرگ هست که نشه اشتباه گرفتش . </p><p>گفتم : خ..خب الان یعنی چند ماهشه ؟ </p><p>گفت : ۱۲ هفته و خورده ای یعنی تقریبا سه ماه و خیلی دقیق بخوام بگم ۹۱ روز . </p><p>گفتم : خب آخه همینش عجیبه . </p><p>پرسید : چی عجیبه ؟</p><p>گفتم : شوهر من سه ماهه نیستش اصلا و رابطه ای نداشتیم چطوری اخه. </p><p>گفت : خب یعنی قبل از اینکه بره رابطه ای نداشتین؟</p><p>گفتم : چرا داشتیم ولی از کاندوم استفاده کردیم .</p><p>گفت : خب این وسایل جلوگیری که همیشه کارساز نیستن و خطاهای زیادی دارن و وقتی میگین سه ماه پیش با همسرتون رابطه داشتین طبیعیه الان هم سه ماهه حامله باشین . </p><p>گفتم : ولی آخه من دوماه اول پریود میشدم برای همین احتمال نمی‌دادم .</p><p>گفت : این چیزا عادیه بخاطر استرس ممکنه که بارداری پنهان داشته باشین و تازه بعضی خانما که تا چهار ماه اول پریود میشن بعد میفهمن حامله ان ، نگران چیزی نباشین پسرتون سالم سالمه قلبش هم خوب میزنه. </p><p>گفتم : چییی ؟ پسرههه؟</p><p>یهویی گفت : وای ببخشید از دهنم پرید یهویی . </p><p>گفتم : نه نه خواهش میکنم ، ولی واقعا پسره؟</p><p>گفت : اره پسره ، ۳ ماهشه و کاملا هم سالمه. </p><p>دستمالی بهم داد و شکمم رو پاک کردم ، لباسمو درست کردم و بعد از بیرون اومدن گفتم : واقعا ممنونم ، جواب سونوگرافی رو از کی بگیرم؟ خانومه که منشیتون بود رفت . </p><p>گفت : خودم الان براتون آماده اش میکنم چند دقیقه بشینین. </p><p>منتظر نشستم ، بعد از ده دقیقه جواب سونوگرافی رو بهم داد و با تشکر فراوان و .. راهی بیمارستان شدم . </p><p>رسیدم بیمارستان و جواب آزمایشمو گرفتم ، خداروشکر بدن سالمی داشتم و بچمم سالم بود ، بچم ...</p><p>یک ساعت دیگه شیفتم تموم میشد برای همین تصمیم گرفتم تا آخرش بمونم .</p><p>وقتی وارد خونه شدم دیدم که چقدر بهم ریخته است ، همون ساعت ۹ شب شروع کردم به تمیزکاری و گرد گیری و جارو زدن و شستن و تمیز کردن همه جای خونه ، از حیاط گرفته تا اتاقای مهمون و در آخر هم اتاق خوابمون ، لباسا رو شستم و پهن کردم ، ملافه هارو پهن کردم روی تخت و مرتبشون کردم ، کولر رو روشن کردم که اتاق یکم خنک بشه و بعدش لباسامو آماده کردم و رفتم حموم . </p><p>بعد از شستن بدنمم و شامپو زدن به موهام و روتین حمامم اومدم بیرون ، جلوی آینه قدی وایسادم و حوله رو انداختم روی زمین ، نگاهی به بدنم انداختم ، واقعا خیلی وقت بود که خودمو ندیده بودم انگار ، شکمم برجسته شده بود ولی نه اونقدر زیاد برای همین فکر میکردم که فقط چاق شدم ، دستمو روی شکمم کشیدم ، الان یه زندگی درون من جریان داره ، آیا از پسش برمیام ؟ آیا میتونم زندگی خوبی براش بسازم ؟ .</p><p>توی همین فکرها بودم که زنگ در به صدا دراومد ، حوله تنیمو پوشیدم دوباره و رفتم سمت در ، دیدم که دختر خالمه و معلوم بود تنهاست ، درو زدم براش و اومد داخل ، همو بغل کردیم و گفتم که بشینه تو آشپزخونه تا لباس بپوشم و بیام . </p><p>رفتم و شلوارک و کراپ تاپمو پوشیدم و یکمم آب موهامو با حوله گرفتم ، سریع رفتم پایین و اومدم براش خوراکی بیارم که جیغ بلندی کشید و گفت : حامله اییییی؟؟؟؟/؟)</p><p>گفتم : از کجا فهمیدی ؟ </p><p>همون موقع یه نگاهی به خودم انداختم که نصف شکمم از لباسم اومده بیرون ، اومد سمتم و بغلم کرد و تبریک گفت و انقدر قربون صدقه ام رفت که نمی‌دونستم چیکارش کنم ، بعد بهش گفتم : خببب بگو ببینم چیشد که اومدی به من سر بزنی ؟ </p><p>گفت : خب میخواستم یه چیزی بهت بگم و بهتره که بشینی . </p><p>گفتم : خیره؟</p><p>گفت : خب مالک قراره که دو ماه دیگه بیاد . </p><p>گفتم : نه بابا یه ماه دیگه مونده فقط . </p><p>گفت : اره می‌دونم بهش اضافه کاری دادن یه ماه دیگه برای همین هم گفتن من بهت بگم چون میدونستن ناراحت میشی . </p><p>گفتم : خب کاره دیگه ، چه کار میشه کرد ، ولی رها یه وقت دهن لقی نکنی هاااا به هیچکس راجب حاملگیم نمیگی ، فعلا قصد ندارم به کسی بگم و می‌خوام بزارم تا خوده مالک بیاد باشه ؟ میخواستم اولین نفر اون بفهمه ولی تو فهمیدی دیگه . </p><p>خندید و گفت : باشه بابا . </p><p>بعد از یکم حرف زدن و خندیدن رفت و منم رفتم سراغ اتاقمون ، یکم تمیز ترش کردم و موهامو بافتم ، ساعت ۱۲ شب شده بود ، آیپدمو برداشتم و تصمیم گرفتم برای اتاق بچه یکم عکس و فیلم ببینم ولی به دومی نرسید خوابم برد . </p><p>...</p><p>این چند وقت همش یا سرکار بودم یا درگیر دیزاین اتاق بچه ، خیلی کم با مالک وقت میکردم صحبت کنم چون اونم وقتی نداشت و تایم هامون بهم نمیخورد ، اتاق بچه کار زیاد داشت و از همه لحاظ داشتم خسته میشدم ، شکمم هی بزرگتر میشد و هورمون هامم بهم ریخته بودن . </p><p> </p><p> </p><p> </p>]]></description>
				<pubDate>Sat, 23 May 2026 01:14:01 +0330</pubDate>
				<media:content medium='image' url='https://dl.blogix.ir/20260419190925399457.webp' />
				<comments>https://mobonovels.blogix.ir/post/24/comment</comments>
				<dc:creator>MOBO</dc:creator>
				<guid>https://mobonovels.blogix.ir/post/24</guid>
				<slash:comments>0</slash:comments>
			</item><item>
				<title>پارت 17 ( لیلی بی مجنون)</title>
				<link>https://mobonovels.blogix.ir/post/23</link>
				<description>&lt;img src=&#039;https://dl.blogix.ir/20260419190925399457.webp&#039;/&gt;&lt;br/&gt;<![CDATA[<p>بیدار شدم ، دیدم همون‌طور هنوز توی بغل مالکم و دوتامون تا عصر خوابیده بودیم از خستگی خیلی زیاد . </p><p>بلند شدم و آبی به دست و صورتم زدم و مسواک زدم ، ساعت پنج عصر بود ، مالکو بیدار کردم ، خونه رو با کمک هم تمیز کردیم و کادو هارو باز کردیم و جا دادیم ، بعد با خستگی رو کردم بهش و گفتم : خستمه شام درست کنممممم . </p><p>خندید و بغلم کرد و گفت : عشق دلم برو حاضر شو بریم بیرون شام بخوریم ، حتما که لازم نیست درست کنی . </p><p>بوسیدمش و رفتیم آماده شدیم و سوار ماشین شدیم و رفتیم سمت رستوران معروف دوستش که فقط پیتزا فروشی داشت یعنی یه رستوران خیلی بزرگ که انواع پیتزا هارو سرو میکرد . </p><p>من یه پیتزای ایتالیایی معمولی سفارش دادم و مالک هم مخصوص سرآشپز سفارش داد . </p><p>بعد از خوردن پیتزا هامون و به صرف دسر دوستش دعوتمون کرد که بریم طبقه بالا پیش خودش و همسرش ، ماهم بعد از اصرار زیادی قبول کردیم و رفتیم بالا . </p><p>همسر دوستش خیلی آدم خونگرم و مهربونی بود و خیلی باهم خاطره گفتیم و خندیدیم ، بعد از صحبت راجب کار و این حرفا ساعت ۹ شب شده بود که مالک گفت : بهتره ما بریم دیگه دیر وقته فردا هم باید بریم سرکار متاسفانه. </p><p>خداحافظی کردیم و رفتیم سمت خونه ، توی راه آهنگ گذاشت و باهم خوندیم و خندیدیم و رقصیدیم . </p><p>وقتی رسیدیم خونه گفتم : خببب ساعت ده شبهه الان چیکار کنیمممم؟؟؟.</p><p>خندید و گفت : فیلم ببینیم ؟ </p><p>سریع وسایل رو چیدیم و بعد از عوض کردن لباس نشستیم فیلم ببینیم ، فیلم سینمایی فاجعه زیبا رو گذاشتم و تا آخر دیدیمش ، فیلم قشنگی بود . </p><p>خسته و کوفته رفتیم بخوابیم ساعت دوازده شب ، تا رسیدیم سر تخت رفتیم اون دنیا . </p><p> </p><p> </p><p>صبح ساعت هفت بیدار شدم که دیدم مالک داره با تلفن صحبت می‌کنه ، اولش داد و بیداد میکرد بعد آروم شد و انگار قبول کرد . </p><p>بعد اینکه قطع کرد پرسیدم : چیشده؟</p><p>گفت : بابا اعصابم خورده آقای همتی میگه باید بری سیستان و بلوچستان تا چهار ماه که کار کنی ، بدون رست باید بری همونجا زندگی کنی و نمیتونی برگردی تا چهار ماه.</p><p>گفتم : خب منم باهات میام . </p><p>گفت : میگه تو باید اینجا بمونی من اونجا نمی‌دونم چرا ولی خب هرچی گفتم راضی نشد . </p><p> </p><p>...</p><p>( سه ماه بعد ) </p><p>همون روز وسایل مالک رو جمع کردیم و فرداش رفت ، این سه ماه همش تصویری یا تلفنی حرف می‌زدیم و اصلا وقت نمیشد که من برم پیشش یا اون بیاد پیش من ، اعصابم خورد شده بود که انقدر ازم فاصله داره و کاریم از دستم بر نمیاد ولی خب همون‌طور که گفتم کاری از دستم بر نمیاد ، شیفتام سنگین تر شده بودن و اصلا انگار خونه نبودم و توی بیمارستان زندگی میکردم ، اوضاع داخلی بیمارستان هم بخاطر نبود پرستار و پزشک بهم ریخته بود ، چون اکثرا استعفا داده بودن . </p><p>این ماه اصلا پریود نشدم و عقب افتاده بود ، اعصابم بیشتر از همیشه خورد شده بود و همه چیز عصبیم می‌کرد ، همش بالا میاوردم و نمی‌تونستم درست غذا بخورم . </p><p>یکی از همکاران گرامی بیبی چک بهم داد و گفت ببینم جوابش شاید مثبته و حاملم ، ولی مطمئنم نیستم ، ما سه ماه انجامش ندادیم و آخرین بار هم کاندوم گذاشته بودیم . </p><p>رفتم دستشویی و تست رو دادم ...</p><p> </p>]]></description>
				<pubDate>Fri, 22 May 2026 03:06:14 +0330</pubDate>
				<media:content medium='image' url='https://dl.blogix.ir/20260419190925399457.webp' />
				<comments>https://mobonovels.blogix.ir/post/23/comment</comments>
				<dc:creator>MOBO</dc:creator>
				<guid>https://mobonovels.blogix.ir/post/23</guid>
				<slash:comments>0</slash:comments>
			</item><item>
				<title>پارت 16( لیلی بی مجنون)</title>
				<link>https://mobonovels.blogix.ir/post/22</link>
				<description>&lt;img src=&#039;https://dl.blogix.ir/20260419190925399457.webp&#039;/&gt;&lt;br/&gt;<![CDATA[<p>( +18 مثلا ) </p><p>آروم اومد سمتم و موهامو نوازش وار کنار زد ، لباشو آروم روی لبام کشید و دوباره فاصله گرفت ، سرشو فرو برد توی گردنم ، دقیقا نقطه ضعفمو میدونست همون لحظه جوری که انگار عصبی شدم ، وحشیانه گردنشو گرفتم و شروع کردم به بوسیدنش ، توی همون حین که داشتیم همو وحشیانه میبوسیدیم لباساشو درآوردم و رفتیم سمت اتاقمون ، ازش فاصله گرفتم و ساحلیمو که با یه بند پاپیونی بسته بودم باز کردم و لباس از تنم سر خورد و افتاد، نگاهم بهش وصل بود و سرخ شدن چشماشو میدیدم ..</p><p>( مالک اعتماد ) </p><p>با افتادن ساحلیش بدن سفیدش و اندام قشنگش توی اون لباس زیر قرمز نمایان شدن و تضاد قشنگی داشتن ، از شدت هورنی بودن داشتم آتیش می‌گرفتم رفتم جلو و محکم گردنشو گرفتم و شروع کردم بوسیدنش ، بلندش کردم و انداختمش روی تخت ، چمباتمه زدم روش و همزمان که میبوسیدمش سینه اشو میمالیدم ، می‌دونستم خوشش میاد از این کار ، دست از بوسیدنش کشیدم ، رفتم سراغ گردنش ، تمام نقاط حساس بدنشو می‌شناختم ، جاهایی که باعث می‌شد وقتی لمسشون میکنم قوس خاصی به کمرش بده ، گردنشو لیسیدم و شروع کردم به میک زدن و گاز گرفتنش ، بعد از اینکه کبودش کردم رفتم سراغ سینه هاش، یکیش توی دستم بود و اون یکی رو کبود میکردم با زبونم ، از اینکه نیپل هاشو گاز می‌گرفتم خوشش میومد ، اومدم پایین تر و با بوسه های آروم روی شکم و زیر دلش شروع کردم به خوردن براش ، طولی نکشید که موهامو کشید و آوردم رو به روی خودش ، محکم بوسیدم و یه کاندوم از زیر بالشت درآورد و با لبخند مرموزانه اش نگام کرد ، خندیدم و گفتم : برای اذیت کردنتم که شده الان این کارو نمی‌کنیم . </p><p>بلند شد و گفت: خب باشه پس منم نمی‌خوام میک لاو.</p><p>نشستم لبه تخت ، خواست بره که دستشو گرفتم و از پشت نشوندمش روی پیام ، تن لخت و گرمش که بهم خورد حس خوبی رو بهم تزریق کرد ، در گوشش زمزمه وار گفتم : خودتم می‌دونی خوست میاد از این کارام پس دردت چیه عشق زندگیم ؟ .</p><p>بلند شد و رو در رو نگام کرد ، بعد به حالت گاوچرون که البته پوزیشن مورد علاقش بود نشست روم و شروع کرد به بوسیدنم ، اون از کشیدن موهام و گرفتن گردنم خوشش میومد و منم از اسپنک زدنش ، درازش کردم روی تخت و همزمان که داشتیم همو میبوسیدیم دستمو بردم توی شرتش و بعد از یکم مالیدنش صدای ناله اش دراومد دقیقا موقعی که آماده بود کاندوم رو برداشتم و ..</p><p> </p><p>( لیلی آقایی ) </p><p>قشنگ میدونست چطوری به اوج لذت برسونتم ، صدای ناله های دوتامون کل اتاقو پر کرده بود و تعداد انجامش از دستم در رفته بود . </p><p>توی وان دراز کشیده بودیم ، پشت سرم بود و منم تکیه داده بودم بهش و داشتم یکم چرت میزدم در اصل ، نگاهی به گوشیش کرد و گفت : می‌دونی ساعت چنده؟</p><p>آروم جواب دادم : چنده ؟ </p><p>دستشو دورم حلقه کرد و گفت : ساعت پنجه صبحه باورت میشه ؟ . </p><p>برگشتم سمتش و بوسیدمش ، دوباره شروع شد و زبونامون باهم قاطی شدن و آب توی وان می‌پاشید این ور و اونور از بس تکون می‌خوردیم ، سریع بلند شدم و گفتم : دیگه واقعا بسه دیگه نمیتونممم. </p><p>خودمو توی آینه حموم نگاه کردم ، تمام تنم از گردن تا زیر دلم کبود شده بود ، حتی ساق پا و رونامم کبود شده بودن ، انگار کتک خورده بودم ، کمرم و زیر دلم درد میکرد و فقط میخواستم بخوابم . </p><p>بعد از حمام کامل اومدیم بیرون و اون ملافه های کثیفی که با خون هم قاطی شده بودن از روی تخت کشیدم و انداختم پایین ، روی ملافه تمیزای زیرش دراز کشیدم و رفتم زیر پتو ، مالک اومد کنارم و گوشیشو گذاشته بود روی سایلنت و بغلم کرد و خوابیدیم . </p>]]></description>
				<pubDate>Fri, 22 May 2026 02:46:03 +0330</pubDate>
				<media:content medium='image' url='https://dl.blogix.ir/20260419190925399457.webp' />
				<comments>https://mobonovels.blogix.ir/post/22/comment</comments>
				<dc:creator>MOBO</dc:creator>
				<guid>https://mobonovels.blogix.ir/post/22</guid>
				<slash:comments>0</slash:comments>
			</item><item>
				<title>پارت 15( لیلی بی مجنون)</title>
				<link>https://mobonovels.blogix.ir/post/21</link>
				<description>&lt;img src=&#039;https://dl.blogix.ir/20260419190925399457.webp&#039;/&gt;&lt;br/&gt;<![CDATA[<p>نویسنده : شرمنده ام این مدت پارتی نزاشتم ، مشکل شخصی برام پیش اومده بود حقیقتا ولی از امشب شروع میکنم مرتب پارت گذاشتن .</p><p>ـــــــــــ</p><p>(لیلی آقایی ) </p><p>صبح زود بیدار شدم و آروم از اتاق رفتم بیرون که مالکو بیدار نکنم ، ساعت ۶ صبح بود ، آبی به دست و صورتم زدم و بعد خوردن یه کیک کوچولو شروع کردم . </p><p>اول از همه پذیرایی رو تمیز کردم و کرد گیری و جارو کردن و اینا ، بعد از اون رفتم سراغ اتاقا و همشون مرتب کردم و کرد گیری کردم و جارو زدم ، دستشویی و حموم رو شستم و بعد اینا یه لیست نوشتن برای وسایلی که لازم داریم . </p><p>رفتم توی آشپزخونه و بعد از جارو زدن و گردگیری بازم یه لیست نوشتم همون موقع چند تا وسیله برای آشپزی آماده کردم و یه صبحانه درست کردم ، ساعت ۱۰ بود مالک رو بیدار کردم . </p><p>صبحانه خورد و لیستا رو بهش دادم بره خرید کنه اونم سریع لباس پوشید و رفت . </p><p>تا موقعی که اون بیاد رفتم و کیک خیس شکلاتی درست کردم و همزمان آهنگ گوش میدادم ، مالک اومد با یه عالمه پلاستیک ، رفتم کمکش کردم . </p><p>اول از همه همه شامپو ها و مایع های دستشویی و شوینده هارو بهش دادم که بزاره توی حموم و دستشویی ، بعد چندتا کرم و لوسیون و دستمال و دستمال مرطوب دادم بزاره توی اتاقا ، وسایل آشپزخونه هم خودم چیدم و در آخر هم دیدم گل گرفته ، اول برای تشکر بوسیدمش و بعد گلا رو گذاشتم توی یه گلدون و گذاشتم توی پذیرایی ، بعدم ساعت ۱۱ شروع کردم درست کردن غذا ، قرار بود برای شام بیان و تعدادشان هم زیاد بود . </p><p>یه عالمه ژله و کیک و دسر و تیرامیسو درست کردم ، وسایل رو چیدم ، غذا هم چهار نوع درست کردم ، میز غذا خوری هم درست کردیم و گذاشتیم توی حیاط خونه کنار گل و درختا ، اونجا چیدیم وسایل رو و دقیقا کارمون ساعت ۶ عصر تموم شد و اونا هفت میومدن . </p><p>رفتم توی اتاق خوابمون دیدم مالک توی حمومه ، برای اذیت کردنش رفتم توی حموم و گفتم : آقای اعتماد بشه دیگه نوبت منه. </p><p>لباسامو درآوردم و رفتم کنارش زیر دوش ، با تعجب داشت نگام میکرد ، خیلی آروم پرسید : الان میخوای کاری کنیم عشقم ؟ </p><p>خندیدم و گفتم : معلومه که نههه وقت نداریم باید صرفه جویی کنیم برای همین گفتم دوتایی حموم کنیم بده مگه ؟ </p><p>شامپو رو برداشت و گفت : من که از خدامه هه.</p><p>اون فقط موهاشو شست و بدنشو و رفت و ریشاشو اصلاح کرد ولی من تا نیم ساعت بعد ترش توی حموم بودم ، اومدم بیرون و موهامو خشک کردم ، یکم روتین پوستی انجام دادم و آرایش کردم و لباسامو پوشیدم که یه ساحلی بلند ساده زرشکی بود ، لباس های مالک هم راحتی و مشکی بودن ، دیدم موهاش بهم ریخته است ، صداش کردم و با سشوار موهاشو درست کردم و همینطور که نشسته بود من وایساده بودم رو داشتم با شونه درستشون میکردم و یکمم زل زدم کف دستم که یهو نیشگونم گرفت ، وایسادم و پوکر گفتم : عشقم الان این چه کاری بود ؟ </p><p>قیافه مظلوم به خودش گرفت و گفت : خب امشب امیدی هست یا نه ؟</p><p>گفتم : به نظرت اینا بیان کی برمیگردن؟ خب قطعا ۳/۴ صبح ، اونموقع دیگه حالی ام میمونه؟</p><p>خواست چیزی بگه که زنگ در به صدا دراومد ، رفتیم و درو باز کردیم ، خوش آمد گفتیم به همشون و دعوت کردیم بیان داخل . </p><p>همشون برامون کادو های مختلف گرفته بودن و خیلیم براشون زحمت کشیدن ، تشکر کردیم و شروع کردیم پذیرایی کردن . </p><p>...</p><p>ساعت دوازده شب بود ، دیگه واقعا همه خسته شده بودن ولی هنوزم داشتن حرف میزدن و وقت میگذروندن ، رفتم و کنار مالک نشستم ، دستشو گذاشته بود روی کمرم و آروم ماساژ می‌داد ، میدونستم معنی این حرکت چیه ولی نمیتونستم کاری کنم . </p><p>بهش پیامک دادم که منم الان دلم میخواد ، که همون لحظه بعد از چک کردن گوشیش گفت : ای بابا مثل اینکه باید فردا صبح زود بریم سرکار لیلی . </p><p>گفتم : چی ؟ </p><p>گفت : اره شیفت صبح روز برای دوتامون زدن ساعت پنج باید بریم . </p><p>خواستم چیزی بگم که رو کرد به مهمونا و گفت: واقعا شرمنده ام خیلی داشت خوش می‌گذشت ولی کاره دیگه . </p><p>خیلی واضح داشت بهشون می‌گفت پاشید برید دیگه ، اونا هم کم کم بلند شدن و بعد از خداحافظی رفتن . </p><p>ما موندیم و خونه کااااملا بهم ریخته ، وقتی درو بست به مالک گفتم : چرا الکی گفتی ؟  فردا که روز آف ماست .  </p><p>گفت : بلاخره میخواستم با زن قشنگم تنها باشم . </p><p>بعدم اومد سمتم آروم و ...</p>]]></description>
				<pubDate>Fri, 22 May 2026 02:19:48 +0330</pubDate>
				<media:content medium='image' url='https://dl.blogix.ir/20260419190925399457.webp' />
				<comments>https://mobonovels.blogix.ir/post/21/comment</comments>
				<dc:creator>MOBO</dc:creator>
				<guid>https://mobonovels.blogix.ir/post/21</guid>
				<slash:comments>0</slash:comments>
			</item><item>
				<title>پارت 14 ( لیلی بی مجنون)</title>
				<link>https://mobonovels.blogix.ir/post/20</link>
				<description>&lt;img src=&#039;https://dl.blogix.ir/20260419190925399457.webp&#039;/&gt;&lt;br/&gt;<![CDATA[<p>بعد از اینکه ازدواجمون رو ثبت کردیم خداحافظی کردیم و رفتیم ، هرچی می‌پرسیدم کجا می‌ریم مالک جوابی نمی‌داد منم دیگه چیزی نگفتم ، ولی وقتی بلیط ها و پاسپورت و مدارکمون رو چک کردن فهمیدم که مقصدمون هلنده ، خلاصه بعد از یکم منتظر موندن سوار هواپیما شدیم و ماه عسل خودمونو شروع کردیم ..</p><p>( دو هفته بعد ) </p><p>تازه رسیدیم دم در خونه که گوشیامون همزمان زنگ خوردن و همینطوری برامون پیام میومد ، کاش نمیگفتیم که برگشتیم .</p><p>مالک درو باز کرد و رفتیم داخل ، وسیله هارو گذاشتیم توی اتاق خواب و یکی از چمدونا که کامل سوغاتی بود رو گذاشتیم دم آشپزخونه و نوبتی رفتیم حموم ، موقعی که مالک توی حموم بود خونه رو تمیز و گردگیری کردم و وقتی اومد گفتم : تا من میام تو غذا درست کن . </p><p>باشه ای گفت و منم رفتم تو حموم ، وای که چقدر خستم بود و دوست داشتم زیر این آب گرم فقط بخوابم . </p><p>زیاد طولش ندادم و اومدم بیرون ، لباسامو عضو کردم و چمدونا رو باز کردم ، همه لباسامونو گذاشتم بشوریم و بقیه وسایل رو چیدم سر جای خودشون ، برای چمدونا هم مالک  صدا زدم و اومد برشون داشت و گذاشتشون بالای کمد ها و گفت : دستت درد نکنه جمع کردی عشقم ، بیا ببین چی درست کردمااا. </p><p>باهم رفتیم پایین و غذا خوردیم . </p><p>بعد غذا تو بغل هم دراز کشیده بودیم روی کاناپه و داشتیم فیلم میدیدیم که گوشی من زنگ خورد ، مامانم بود. </p><p>جواب دادم و یکم صحبت کردیم و فهمیدم خانواده مالک هم پیششن ، بعد از اینکه اوکی رو دادم قطع کردم . </p><p>رو به مالک گفتم : فردا مهمون داریم . </p><p>گفت : مامانم و مامانت میان دیگه ؟ </p><p>گفتم : نه عزیزم زیادن. </p><p>خندید و گفت : مثلا ده نفر ؟ </p><p>گفتم : میخوای بشمارم؟</p><p>گفت: اره بشمار ببینم . </p><p>گفتم : مامانم و شوهرش/مامانت / بابات/ دوتا داداشات/ خواهرت/ شوهر خواهرت / دوتا بچه های خواهرت/ بابابزرگم/ مامانجونم/ دایی بزرگم  و زن و بچه هاش / دایی کوچیکم و زن و بچه هاش / خاله کوچیکه و شوهرش و بچه هاش/ خاله بزرگه و شوهرش و بچه اش / دختر خالم و شوهرش / پسر داییم و زنش و ..</p><p>نزاشت کامل کنم و گفت: یاخداااااا باشششش.</p><p>خندیدم و گفتم: چیشدددد تو که میگفتی ده نفرن.</p><p>بعد از فیلم دیدن یکم خوابیدیم . </p>]]></description>
				<pubDate>Wed, 06 May 2026 05:02:00 +0330</pubDate>
				<media:content medium='image' url='https://dl.blogix.ir/20260419190925399457.webp' />
				<comments>https://mobonovels.blogix.ir/post/20/comment</comments>
				<dc:creator>MOBO</dc:creator>
				<guid>https://mobonovels.blogix.ir/post/20</guid>
				<slash:comments>4</slash:comments>
			</item><item>
				<title>پارت 13 ( لیلی بی مجنون)</title>
				<link>https://mobonovels.blogix.ir/post/19</link>
				<description>&lt;img src=&#039;https://dl.blogix.ir/20260419190925399457.webp&#039;/&gt;&lt;br/&gt;<![CDATA[<p>( دو هفته بعد ) </p><p>یه هفته پیش مرخص شدم و این هفته کلا درگیر بودیم برای برنامه‌ ریزی مراسمات ، آخر هفته بله برون و نامزدی بود ، چهار روز بعدش عقد رسمی و دو هفته بعدش هم حنابندون و چهار روز بعد حنابندون می‌شد عروسی ، برای هرکدوم اینا داشتیم جداگونه برنامه ریزی میکردیم . </p><p>همه هزینه ها رو دوش مالک بود ولی نمیزاشت کسی  کمک هم کنه و می‌گفت می‌خوام همه چیز عالی باشه منم برای اینکه خراب کاری نکنم دخالت نمی‌کردم . </p><p>صبح زود بیدار شدیم که بریم جایی که برای عقد رزرو کردیم و ببینم ، بعد از حمام به دست کت دامن کرمی پوشیدم و کفش‌های پاشنه بلند همرنگشونو هم پوشیدم و صبحانه خوردیم و رفتیم ، مالک هم یه دست کت و شلوار مشکی پوشیده بود . </p><p>تا خوده مسیر ۴۰ دقیقه راه بود و مالک توی این ۴۰ دقیقه انقدر اهنگای مختلف گذاشته بود که حالت تهوع گرفتم . </p><p>رسیدیم و پیاده شدیم ، چقدر قشنگ و ظریف بود همه چیز ، واقعا معلوم بود وقت گذاشتن براش ، رفتیم سمت اتاق مدیریتی که دوست مالک بود ، وقتی مارو دید سلام علیک کرد و خیلیم تحویل گرفتمون . </p><p>همزمان که داشت صحبت می‌کرد یهو یه نفر بدون در زدن اومد داخل و گفت : به به داماد عزیزم چطوره . </p><p>آقای سلیمانی ( همون مدیریت و دوست مالک ) بلند شد و گفت : سلام پدرزن عزیزم بفرمایید ، ایشون مالک اعتماد و خانمشون هستن برای عقد اومدن اینجا رو رزرو کردن دوست عزیزمم هست آقای اعتماد. </p><p>دست دادن و رو بوسی کردن با مالک منم همینطوری یهویی اقاعه رو نگاه کردم و باورم نمیشد چی میدیدم ، دوباره حالت قبلی بهم دست داد و یه جورایی حالم بد شد ، پدرم بود .</p><p>بهم گفت : ای...ای.. اینجا چیکار می‌کنی ؟ </p><p>میدونستم که بغض کردم و هر لحظه ممکنه اشکم بریزه برای همین حرفی نمی‌زدم اما یهو مالک دستشو گذاشت دور کمرم و کشیدن طرف خودش ، خیلی رک برگشت به پدرم گفت : نمی‌دونستم پدرزن منو سامان یکیه ، خوشوقتم از آشنایی باهاتون ، ما دیگه باید بریم . </p><p>خواستیم بریم که یهو دستمو گرفت و گفت : بدون اجازه من داری شوهر می‌کنی ؟ چه غلطا ، این چه بی حرمتیه در میاری دختره عوضی ؟ </p><p>مالک گفت : درست صحبت کن باهاش . </p><p>پدرم برگشت و بهش گفت : دختر منه هرجور بخوام صحبت میکنم پسره عوضی . </p><p>خواستم حرفی بزنم که به منم گفت : نمیذارم این عروسی سر بگیره حالا ببینین کی گفتم ، که بدون اجازه من میری عروسی میگیری لیلی خانم ، باشه باشه . </p><p>سریع خارج شدیم و سوار ماشین شدیم ، شروع کردم به تند تند نفس کشیدن ، مالک که یکم رانندگی کرد بهم گفت : گریه کن لیلی ، انقدر گریه کن که دیگه اسکی نمونه ، زود باش . </p><p>انگار منتظر حرفش بودم ، اونقدر محکم زدم زیر گریه که کل بدنم می‌لرزید و فقط اشک از چشمام میومد . </p><p>رسیدیم خونه ، دوباره شروع کردم گریه کردن و همزمان گفتم : وای مالک وای نمیذاره ، راست میگه ، نمی‌ذاره ازدواج کنیم نمی‌ذاره بخدا نمی‌ذاره . </p><p>مالک بغلم کرد و گفت : غلط کرده مگه دست اونه؟ .</p><p>گفتم : می‌تونه اجازه نده ، می‌دونه که میتونه ابروریزی کنه و ترسی هم ازش نداره ، مالک توروخدا به حرفم گوش بده . </p><p>گفت : چی عزیزم بگو . </p><p>گفتم : بیا بیا همه اینا رو بیخیال شو و یه عقد رسمی توی دادگاه بگیریم و بریم ماه عسل ، به همه هم میگیم که سالگرد ازدواجمون مراسم عروسیو میگیریم باشه ؟ توروخدا .</p><p>گفت : باشه باشه آروم باش قربونت برم همین کارو میکنیم هرچی تو بگی همون میشه . </p><p>توی بغلش یکم آروم گرفتم ، گریه ام بند اومد و یکم بهم آب داد و دراز کشیدم روی مبل ، اشکامو پاک کرد و گفت : ببین عزیزدلم اینکارو می‌کنیم ، آخر هفته به همه اعلام میکنیم که عقد رسمیه و بعدش میریم ماه عسل و سالگرد ازدواجمون عروسیمونو جشن میگیریم ، تمام رزروی هارو کنسل میکنم ، دعوتنامه ها هم که نفرستاده بودم پس کسی نمیدونه ، الآنم زنگ میزنم محضر برای آخر هفته نوبت میگیرم که بریم اونجا ، دوتا از دوستامم میشن شاهد ، پدر و مادرم و مادر و مادربزرگ و پدربزرگت هم میان و بعدش ما میریم ماه عسل خوبه. ؟</p><p>گفتم : مرسی واقعا و ببخشید بابت اینکه اینطوری شد ، بخدا من نمی‌دونستم اصل..</p><p>نزاشت کامل کنم حرفمو و گفت : اصلا نگران نباش عزیزم من هستم برای اینکه تو راحت باشی و تازه میتونم با پارتی بازی به کاری کنم تا چهارشنبه یعنی چهار روز دیگه برای دادگاه نوبت بگیرم که اونجا عقدمون کنن تا پدرت نتونه کاری کنه خوبه ؟</p><p>تأیید کردم و تشکر ، رفت توی آشپزخونه و همش داشت آشپزی می‌کرد و به این و اون زنگ میزد و رزرو و کنسل می‌کرد . </p><p>رفتم توی اتاق خوابمون ، لباسامو عوض کردم و دراز کشیدم ، فقط میخواستم از این دنیا فرار کنم برای همین خوابیدم . </p><p>فک کنم ده دقیقه گذشت که مالک بیدارم کرد ناهار بخوریم ، ولی در کمال تعجب فهمیدم بجای ده دقیقه سه ساعت خوابیده بودم و الان یک ظهر بود . </p><p>ناهار خوردیم و گفت : همه چیزا رو کنسل کردم ، بلیط هواپیما هم گرفتم برای چهارشنبه به مقصد فلان جا و توی یه هتل عالی یه اتاق ماه عسل رزرو کردم ، تمام رزروی های قبلی رو کنسل کردم و با دوستم که توی دادگاهه صحبت کردم گفت چهارشنبه ساعت هشت صبح بیاین با شاهد و خانواده که عقد کنین. </p><p>گفتم : همه چی رو تو عالی می‌کنی ، فقط گفتی فلان جا ؟ </p><p>گفت : اره دیگه قرار نیست بدونی کجا میخوایم بریم که اونموقع سورپرایز حساب نمیشه دیگه . </p><p>هرچی اصرار کردم بهم نگفت منم دیگه نپرسیدم ، ظرفارو شستم و یکم خونه رو تمیز کردن بلکه مغزم خفه بشه . </p><p>کل هفته درگیری داشتیم با بیمارستان . </p><p>فردا چهارشنبه و  الان ساعت ۱۰ شب سه شنبه بود ، بلند شدم دوتا چمدون گذاشتم ، وسایل مالک رو چیدم و در و تمیز گذاشتم و کامل چکشون کردم ، یه کیف کوچیک هم که یه طرفه بود گذاشتم که توش شناسنامه هامون و پاسپورت و مدارک و فلان و اینا بود که من سر در نمیاوردم و خستمم بود چک کنم . </p><p>چمدون خودمو چیدم و لوازم آرایشی و بهداشتی و دارویی و هرچی داشتم آوردم ، چمدونم اصلا جا نداشت برای همین نصف لوازم ارایشمو گذاشتم توی کوله پشتی کوچولوم که وسیله هام توش بودن ، دوتا چمدونو با کیفیت رو گذاشتم نزدیک در ورودی ، لباسای فردامون هم آماده کردم . </p><p>لباس من که یه شومیز و دامن سرمه ای و زرشکی سیر بود و لباس مالک هم یه پیراهن آستین کوتاه زرشکی همرنگ لباس من و شلوار پارچه ای سرمه ای بود ، کفشامون هم که مال من صندل زرشکی بود و مالک اسپرت ، اتو زدم و اویزونشون کردم . </p><p>کل خونه رو تمیز کردم و مالک از سرکار برگشت . </p><p>شام خوردیم ساعت دو شب و تصمیم گرفتیم یکم بخوابیم مثلا ولی نشد و تا صبح همینطوری بهم دیگه زل زده بودیم و گاهی هم راجب اینکه می‌خوایم چیکار کنیم حرف می‌زدیم. </p><p>ساعت شیش بلند شدیم دوش گرفتیم نوبتی و موهامونو درست کردیم ، من آرایش کردم ، صبحانه خوردیم ، آماده شدیم و رفتیم و ساعت ۷/۳۰ رسیدیم . </p><p>مامان اینا منتظر ما بودن ، ماهم سلام علیک کردیم و نشستیم پیششون و تا اومدن قاضی حرف زدیم و همه چیزو براشون توضیح دادیم . </p>]]></description>
				<pubDate>Fri, 01 May 2026 05:56:35 +0330</pubDate>
				<media:content medium='image' url='https://dl.blogix.ir/20260419190925399457.webp' />
				<comments>https://mobonovels.blogix.ir/post/19/comment</comments>
				<dc:creator>MOBO</dc:creator>
				<guid>https://mobonovels.blogix.ir/post/19</guid>
				<slash:comments>0</slash:comments>
			</item><item>
				<title>پارت 13 ( لیلی بی مجنون)</title>
				<link>https://mobonovels.blogix.ir/post/18</link>
				<description>&lt;img src=&#039;https://dl.blogix.ir/20260419190925399457.webp&#039;/&gt;&lt;br/&gt;<![CDATA[<p>( دو هفته بعد ) </p><p>یه هفته پیش مرخص شدم و این هفته کلا درگیر بودیم برای برنامه‌ ریزی مراسمات ، آخر هفته بله برون و نامزدی بود ، چهار روز بعدش عقد رسمی و دو هفته بعدش هم حنابندون و چهار روز بعد حنابندون می‌شد عروسی ، برای هرکدوم اینا داشتیم جداگونه برنامه ریزی میکردیم . </p><p>همه هزینه ها رو دوش مالک بود ولی نمیزاشت کسی  کمک هم کنه و می‌گفت می‌خوام همه چیز عالی باشه منم برای اینکه خراب کاری نکنم دخالت نمی‌کردم . </p><p>صبح زود بیدار شدیم که بریم جایی که برای عقد رزرو کردیم و ببینم ، بعد از حمام به دست کت دامن کرمی پوشیدم و کفش‌های پاشنه بلند همرنگشونو هم پوشیدم و صبحانه خوردیم و رفتیم ، مالک هم یه دست کت و شلوار مشکی پوشیده بود . </p><p>تا خوده مسیر ۴۰ دقیقه راه بود و مالک توی این ۴۰ دقیقه انقدر اهنگای مختلف گذاشته بود که حالت تهوع گرفتم . </p><p>رسیدیم و پیاده شدیم ، چقدر قشنگ و ظریف بود همه چیز ، واقعا معلوم بود وقت گذاشتن براش ، رفتیم سمت اتاق مدیریتی که دوست مالک بود ، وقتی مارو دید سلام علیک کرد و خیلیم تحویل گرفتمون . </p><p>همزمان که داشت صحبت می‌کرد یهو یه نفر بدون در زدن اومد داخل و گفت : به به داماد عزیزم چطوره . </p><p>آقای سلیمانی ( همون مدیریت و دوست مالک ) بلند شد و گفت : سلام پدرزن عزیزم بفرمایید ، ایشون مالک اعتماد و خانمشون هستن برای عقد اومدن اینجا رو رزرو کردن دوست عزیزمم هست آقای اعتماد. </p><p>دست دادن و رو بوسی کردن با مالک منم همینطوری یهویی اقاعه رو نگاه کردم و باورم نمیشد چی میدیدم ، دوباره حالت قبلی بهم دست داد و یه جورایی حالم بد شد ، پدرم بود .</p><p>بهم گفت : ای...ای.. اینجا چیکار می‌کنی ؟ </p><p>میدونستم که بغض کردم و هر لحظه ممکنه اشکم بریزه برای همین حرفی نمی‌زدم اما یهو مالک دستشو گذاشت دور کمرم و کشیدن طرف خودش ، خیلی رک برگشت به پدرم گفت : نمی‌دونستم پدرزن منو سامان یکیه ، خوشوقتم از آشنایی باهاتون ، ما دیگه باید بریم . </p><p>خواستیم بریم که یهو دستمو گرفت و گفت : بدون اجازه من داری شوهر می‌کنی ؟ چه غلطا ، این چه بی حرمتیه در میاری دختره عوضی ؟ </p><p>مالک گفت : درست صحبت کن باهاش . </p><p>پدرم برگشت و بهش گفت : دختر منه هرجور بخوام صحبت میکنم پسره عوضی . </p><p>خواستم حرفی بزنم که به منم گفت : نمیذارم این عروسی سر بگیره حالا ببینین کی گفتم ، که بدون اجازه من میری عروسی میگیری لیلی خانم ، باشه باشه . </p><p>سریع خارج شدیم و سوار ماشین شدیم ، شروع کردم به تند تند نفس کشیدن ، مالک که یکم رانندگی کرد بهم گفت : گریه کن لیلی ، انقدر گریه کن که دیگه اسکی نمونه ، زود باش . </p><p>انگار منتظر حرفش بودم ، اونقدر محکم زدم زیر گریه که کل بدنم می‌لرزید و فقط اشک از چشمام میومد . </p><p>رسیدیم خونه ، دوباره شروع کردم گریه کردن و همزمان گفتم : وای مالک وای نمیذاره ، راست میگه ، نمی‌ذاره ازدواج کنیم نمی‌ذاره بخدا نمی‌ذاره . </p><p>مالک بغلم کرد و گفت : غلط کرده مگه دست اونه؟ .</p><p>گفتم : می‌تونه اجازه نده ، می‌دونه که میتونه ابروریزی کنه و ترسی هم ازش نداره ، مالک توروخدا به حرفم گوش بده . </p><p>گفت : چی عزیزم بگو . </p><p>گفتم : بیا بیا همه اینا رو بیخیال شو و یه عقد رسمی توی دادگاه بگیریم و بریم ماه عسل ، به همه هم میگیم که سالگرد ازدواجمون مراسم عروسیو میگیریم باشه ؟ توروخدا .</p><p>گفت : باشه باشه آروم باش قربونت برم همین کارو میکنیم هرچی تو بگی همون میشه . </p><p>توی بغلش یکم آروم گرفتم ، گریه ام بند اومد و یکم بهم آب داد و دراز کشیدم روی مبل ، اشکامو پاک کرد و گفت : ببین عزیزدلم اینکارو می‌کنیم ، آخر هفته به همه اعلام میکنیم که عقد رسمیه و بعدش میریم ماه عسل و سالگرد ازدواجمون عروسیمونو جشن میگیریم ، تمام رزروی هارو کنسل میکنم ، دعوتنامه ها هم که نفرستاده بودم پس کسی نمیدونه ، الآنم زنگ میزنم محضر برای آخر هفته نوبت میگیرم که بریم اونجا ، دوتا از دوستامم میشن شاهد ، پدر و مادرم و مادر و مادربزرگ و پدربزرگت هم میان و بعدش ما میریم ماه عسل خوبه. ؟</p><p>گفتم : مرسی واقعا و ببخشید بابت اینکه اینطوری شد ، بخدا من نمی‌دونستم اصل..</p><p>نزاشت کامل کنم حرفمو و گفت : اصلا نگران نباش عزیزم من هستم برای اینکه تو راحت باشی و تازه میتونم با پارتی بازی به کاری کنم تا چهارشنبه یعنی چهار روز دیگه برای دادگاه نوبت بگیرم که اونجا عقدمون کنن تا پدرت نتونه کاری کنه خوبه ؟</p><p>تأیید کردم و تشکر ، رفت توی آشپزخونه و همش داشت آشپزی می‌کرد و به این و اون زنگ میزد و رزرو و کنسل می‌کرد . </p><p>رفتم توی اتاق خوابمون ، لباسامو عوض کردم و دراز کشیدم ، فقط میخواستم از این دنیا فرار کنم برای همین خوابیدم . </p><p>فک کنم ده دقیقه گذشت که مالک بیدارم کرد ناهار بخوریم ، ولی در کمال تعجب فهمیدم بجای ده دقیقه سه ساعت خوابیده بودم و الان یک ظهر بود . </p><p>ناهار خوردیم و گفت : همه چیزا رو کنسل کردم ، بلیط هواپیما هم گرفتم برای چهارشنبه به مقصد فلان جا و توی یه هتل عالی یه اتاق ماه عسل رزرو کردم ، تمام رزروی های قبلی رو کنسل کردم و با دوستم که توی دادگاهه صحبت کردم گفت چهارشنبه ساعت هشت صبح بیاین با شاهد و خانواده که عقد کنین. </p><p>گفتم : همه چی رو تو عالی می‌کنی ، فقط گفتی فلان جا ؟ </p><p>گفت : اره دیگه قرار نیست بدونی کجا میخوایم بریم که اونموقع سورپرایز حساب نمیشه دیگه . </p><p>هرچی اصرار کردم بهم نگفت منم دیگه نپرسیدم ، ظرفارو شستم و یکم خونه رو تمیز کردن بلکه مغزم خفه بشه . </p><p>کل هفته درگیری داشتیم با بیمارستان . </p><p>فردا چهارشنبه و  الان ساعت ۱۰ شب سه شنبه بود ، بلند شدم دوتا چمدون گذاشتم ، وسایل مالک رو چیدم و در و تمیز گذاشتم و کامل چکشون کردم ، یه کیف کوچیک هم که یه طرفه بود گذاشتم که توش شناسنامه هامون و پاسپورت و مدارک و فلان و اینا بود که من سر در نمیاوردم و خستمم بود چک کنم . </p><p>چمدون خودمو چیدم و لوازم آرایشی و بهداشتی و دارویی و هرچی داشتم آوردم ، چمدونم اصلا جا نداشت برای همین نصف لوازم ارایشمو گذاشتم توی کوله پشتی کوچولوم که وسیله هام توش بودن ، دوتا چمدونو با کیفیت رو گذاشتم نزدیک در ورودی ، لباسای فردامون هم آماده کردم . </p><p>لباس من که یه شومیز و دامن سرمه ای و زرشکی سیر بود و لباس مالک هم یه پیراهن آستین کوتاه زرشکی همرنگ لباس من و شلوار پارچه ای سرمه ای بود ، کفشامون هم که مال من صندل زرشکی بود و مالک اسپرت ، اتو زدم و اویزونشون کردم . </p><p>کل خونه رو تمیز کردم و مالک از سرکار برگشت . </p><p>شام خوردیم ساعت دو شب و تصمیم گرفتیم یکم بخوابیم مثلا ولی نشد و تا صبح همینطوری بهم دیگه زل زده بودیم و گاهی هم راجب اینکه می‌خوایم چیکار کنیم حرف می‌زدیم. </p><p>ساعت شیش بلند شدیم دوش گرفتیم نوبتی و موهامونو درست کردیم ، من آرایش کردم ، صبحانه خوردیم ، آماده شدیم و رفتیم و ساعت ۷/۳۰ رسیدیم . </p><p>مامان اینا منتظر ما بودن ، ماهم سلام علیک کردیم و نشستیم پیششون و تا اومدن قاضی حرف زدیم و همه چیزو براشون توضیح دادیم . </p>]]></description>
				<pubDate>Fri, 01 May 2026 05:56:34 +0330</pubDate>
				<media:content medium='image' url='https://dl.blogix.ir/20260419190925399457.webp' />
				<comments>https://mobonovels.blogix.ir/post/18/comment</comments>
				<dc:creator>MOBO</dc:creator>
				<guid>https://mobonovels.blogix.ir/post/18</guid>
				<slash:comments>0</slash:comments>
			</item><item>
				<title>پارت 13 ( لیلی بی مجنون)</title>
				<link>https://mobonovels.blogix.ir/post/17</link>
				<description>&lt;img src=&#039;https://dl.blogix.ir/20260419190925399457.webp&#039;/&gt;&lt;br/&gt;<![CDATA[<p>( دو هفته بعد ) </p><p>یه هفته پیش مرخص شدم و این هفته کلا درگیر بودیم برای برنامه‌ ریزی مراسمات ، آخر هفته بله برون و نامزدی بود ، چهار روز بعدش عقد رسمی و دو هفته بعدش هم حنابندون و چهار روز بعد حنابندون می‌شد عروسی ، برای هرکدوم اینا داشتیم جداگونه برنامه ریزی میکردیم . </p><p>همه هزینه ها رو دوش مالک بود ولی نمیزاشت کسی  کمک هم کنه و می‌گفت می‌خوام همه چیز عالی باشه منم برای اینکه خراب کاری نکنم دخالت نمی‌کردم . </p><p>صبح زود بیدار شدیم که بریم جایی که برای عقد رزرو کردیم و ببینم ، بعد از حمام به دست کت دامن کرمی پوشیدم و کفش‌های پاشنه بلند همرنگشونو هم پوشیدم و صبحانه خوردیم و رفتیم ، مالک هم یه دست کت و شلوار مشکی پوشیده بود . </p><p>تا خوده مسیر ۴۰ دقیقه راه بود و مالک توی این ۴۰ دقیقه انقدر اهنگای مختلف گذاشته بود که حالت تهوع گرفتم . </p><p>رسیدیم و پیاده شدیم ، چقدر قشنگ و ظریف بود همه چیز ، واقعا معلوم بود وقت گذاشتن براش ، رفتیم سمت اتاق مدیریتی که دوست مالک بود ، وقتی مارو دید سلام علیک کرد و خیلیم تحویل گرفتمون . </p><p>همزمان که داشت صحبت می‌کرد یهو یه نفر بدون در زدن اومد داخل و گفت : به به داماد عزیزم چطوره . </p><p>آقای سلیمانی ( همون مدیریت و دوست مالک ) بلند شد و گفت : سلام پدرزن عزیزم بفرمایید ، ایشون مالک اعتماد و خانمشون هستن برای عقد اومدن اینجا رو رزرو کردن دوست عزیزمم هست آقای اعتماد. </p><p>دست دادن و رو بوسی کردن با مالک منم همینطوری یهویی اقاعه رو نگاه کردم و باورم نمیشد چی میدیدم ، دوباره حالت قبلی بهم دست داد و یه جورایی حالم بد شد ، پدرم بود .</p><p>بهم گفت : ای...ای.. اینجا چیکار می‌کنی ؟ </p><p>میدونستم که بغض کردم و هر لحظه ممکنه اشکم بریزه برای همین حرفی نمی‌زدم اما یهو مالک دستشو گذاشت دور کمرم و کشیدن طرف خودش ، خیلی رک برگشت به پدرم گفت : نمی‌دونستم پدرزن منو سامان یکیه ، خوشوقتم از آشنایی باهاتون ، ما دیگه باید بریم . </p><p>خواستیم بریم که یهو دستمو گرفت و گفت : بدون اجازه من داری شوهر می‌کنی ؟ چه غلطا ، این چه بی حرمتیه در میاری دختره عوضی ؟ </p><p>مالک گفت : درست صحبت کن باهاش . </p><p>پدرم برگشت و بهش گفت : دختر منه هرجور بخوام صحبت میکنم پسره عوضی . </p><p>خواستم حرفی بزنم که به منم گفت : نمیذارم این عروسی سر بگیره حالا ببینین کی گفتم ، که بدون اجازه من میری عروسی میگیری لیلی خانم ، باشه باشه . </p><p>سریع خارج شدیم و سوار ماشین شدیم ، شروع کردم به تند تند نفس کشیدن ، مالک که یکم رانندگی کرد بهم گفت : گریه کن لیلی ، انقدر گریه کن که دیگه اسکی نمونه ، زود باش . </p><p>انگار منتظر حرفش بودم ، اونقدر محکم زدم زیر گریه که کل بدنم می‌لرزید و فقط اشک از چشمام میومد . </p><p>رسیدیم خونه ، دوباره شروع کردم گریه کردن و همزمان گفتم : وای مالک وای نمیذاØ%B</p>]]></description>
				<pubDate>Fri, 01 May 2026 05:56:17 +0330</pubDate>
				<media:content medium='image' url='https://dl.blogix.ir/20260419190925399457.webp' />
				<comments>https://mobonovels.blogix.ir/post/17/comment</comments>
				<dc:creator>MOBO</dc:creator>
				<guid>https://mobonovels.blogix.ir/post/17</guid>
				<slash:comments>0</slash:comments>
			</item><item>
				<title>پارت 12 ( لیلی بی مجنون)</title>
				<link>https://mobonovels.blogix.ir/post/16</link>
				<description>&lt;img src=&#039;https://dl.blogix.ir/20260419190925399457.webp&#039;/&gt;&lt;br/&gt;<![CDATA[<p> </p><p>وقتی رسیدم همون خونه ای نبود که بهش داده بودم و تمام مشکی شده بود و آهنی بود انگار ،  متروکه بود انگار ، رفتیم داخل و گشتیم دنبال لیلی جانم .</p><p>نزدیک یه اتاق شدم که در خیلی کوچیکی داشت و بزور آدم جا می‌شد ، صدای ناله میومد ، درو از لولا در آوردیم و دیدم که لیلی پاهاشو جمع کرده توی خودش و جا نداشت حتی دراز بکشم ، تمام بدنش قرمز و کبود و مشکی بود انگار ، هرچی صداش میکردم نمی‌شنید برای همین هم شدم و لنگه پاشو کشیدم و لیز که خورد کامل کشیدمش بیرون ، تمام بدنش کبود و زخم بود ، همینطور ازش خون می‌رفت ، صورتش ورم کرده بود و چشماش باز نمیشدن ، خون مردگی زیادی روی صورتش رو پوشونده بودن ، میخواستم بلندش کنم ولی اونقدر شکستنی به نظر می‌رسید که منتظر موندیم تا آمبولانس بیاد . </p><p>کل ویلا رو گشتن و در آخر توی یه اتاق مخفی شینا رو پیدا کردن ، دختری که زیر بال و پرشو گرفته بودم الان اینطوری از پشت بهم خنجر زده بود ، خونه رو گشتن و وقتی وسایل رو نشونم دادن متوجه شدم که تمام وسایل لیلی رو استفاده می‌کنه ، پلیس گرفت و بردش ماهم همراه با آمبولانس رفتیم بیمارستان . </p><p>...</p><p>حدود ۱۲ ساعته که لیلی توی اتاق عمله ، زندگیم جلوم تیره و تاره ، دخترم ، لیلیِ من ، عشق زندگی من الان پیشم نیست ، حس میکنم برای همیشه رفته ...</p><p>همه دوستاش و خانواده اش دم اتاق عمل درحال گریه و زاری و دعا کردن بودن ، دکتر اومد بیرون و گفت : متاسفم ما هرکاری از دستمون برمیومد کردیم ولی ...</p><p>انگار دنیا رو سرم خراب شد ، بدون اجازه رفتم توی اتاق عمل و دیدمش ، چه بلایی سر اون قیافه مظلومت آورده بودن زندگیم ، از ته دلم داد زدم و از خدا خواستمش ، توی کل زندگیم هیچی رو انقدر زیاد نمی‌خواستم ، دستشو گرفتم و اشک میریختم ، بلند شدم و کمرشو بلند کردم و بغلش کردم ، تنش سرد و بی جون بود ، قلبش نمی‌زد ، باورم نمیشد ، انگار زندگی آخراش بود ، حواسم نبود و محکم زدم توی کمرش که یهو حس کردم نفس کشید ، آروم درازش کردم و دیدم نبضش برگشت ، دکترو صدا زدم و همون موقع بیرونم کردن . </p><p>دوباره منتظر نشستیم ، شروع کردم دعا کردن ، خدا خدا میکردم که یه فرصت دیگه بهم بده تا خوشحالش کنم . </p><p>یک ساعت بعد دکتر اومد بیرون و گفت : عمل موفقیت‌ آمیز بود ، به لطف ضربه ی ایشون راه تنفسیشون باز شدن و ... در کل یکم دیگه منتقلشون میکنن به بخش مراقبت های ویژه اونوقت میتونین ببینینشون. </p><p>سجده شکری به جا آوردم و فقط شکر میکردم که خدا درد دلمو شنید ، رفتم دست مادر لیلی رو گرفتم و کمکش کردم بلند بشه ، با داداشام هماهنگ کردم ، دوستاشو و خانواده اش بجز مامانشو فرستادیم برن خونمون ، مادرش رو هم بردم و سرمی زد چون فشارش افتاده بود . </p><p>منتظر نشسته بودم که دست گرمی روی شونه ام احساس کردم ، دیدم مادرمه ، گفت : پسرم ، حالش خوبه؟ . </p><p>گفتم : اوهوم . </p><p>بغض داشتم ، چشمام اشکی بود ولی نمی‌خواستم نگاهش کنم که گریم بگیره . </p><p>گفت : پسرم من در حق همتون کم لطفی کردم و همیشه توی زندگیم دنبال پول بودم ، بعد از اینکه این بلا سر لیلی اومد و دیدم چطوری نگران بودی فهمیدم که منم باید درست بشم و آدم خوبی بشم ، می‌خوام نوه هام بهم بگن مادربزرگ و انقدر آدم خوبی باشم براشون که بخوان هر لحظه پیشم باشن ، پسرم من اشتباهات زیادی کردم توی زندگیم و خیلیم تورو اذیت کردم ، عذاب وجدان همشون باهامه ولی می‌خوام اینو بگم دختری که انتخاب کردی یکی از گل های بهشته و بهترینه ، امیدوارم زودتر خوب بشه که ازش حلالیت بطلبم . </p><p>برگشتم سمتش و گفتم : مامان من بخشیدمت ، ولی توروخدا دعا کن لیلیم خوب بشه . </p><p>همون لحظه بغضم ترکید و برای اولین بار توی این ۳۲ سال سرمو گذاشتم روی پای مادرم و گریه کردم ، با دستای نرمش سرمو نوازش کرد ، حس خوبی بهم تزریق شد ، مادر داشتن واقعا حس خوبیه ...</p><p>...</p><p>( یک هفته بعد ) </p><p>( لیلی آقایی ) </p><p>با چیزایی که برام تعریف کرده بودن کپ کردم ، ولی صورتم الان بهتر شده بود و وضعیت جسمانیم هم بد نبود ، خداروشکر سطحی بودن زخما و زود با بخیه و دارو خوب شدن ، از این وضعیتی که توش بودم راضی بودم چون هم گذشته مالک رو فهمیده بودم هم مالک و مادرش باهم آشتی کردن و روابط خانوادگی همه بهتر شده بود ، هم عروسی رو تعیین کرده بودیم برای دو ماه دیگه و مراسمات از ماه دیگه شروع می‌شد . </p><p>مالک همش پیشم بود و باهم وقت میگذروندیم و خوشحال بودیم ، عجیب بود با اینکه روی تخت بیمارستان بودم ولی از ته دلم خوشحال بودم و بیشتر از قبل شوخی میکردم و مالک و دست مینداختم . </p><p>اون دختره شینا بود شیما بود چی بود رفت زندان ، معلوم شد که چیزای دیگه هم از خونه اعتماد ها دزدیده بوده ، خانواده اش هم پیداش کردن و بخشیدنش ، وقتی ازش پرسیدن چرا اینکارو کردی با کمال پررویی گفت : من عاشق مالک اعتمادم و هرکاری میکنم برای بدست آوردنش . </p><p>خلاصه که تا سه نشه بازی نشه ، این همه اتفاق افتاد تا آخرش باهم ازدواج کنیم ، امیدوارم روز عروسی دیگه مشکلی پیش نیاد . </p><p>دکتر بهم گفت که یه هفته دیگه مرخص میشم تا وقتی که کامل کامل خوب بشم ، اتاق وی ای پی برام گرفته بود مالک و همین باعث می‌شد کامل راحت باشم . </p><p>توی فکر بودم که مالک اومد و گفت: بیا ببینم کدوم آرایشگاه بهتره که وقت رزرو کنم هم برای نامزدی هم عقد و عروسی ؟ </p><p>کنارم نشست و چند تا سالن بهم نشون داد ، یکیشونو می‌شناختم و تعریفشو هم زیاد شنیده بودم برای همین گفتم : همین سالن رز عالیه ، برای این دوماه هر مراسمی بود همینو رزرو کن ، راستی کارت دعوت هارو گرفتی ؟ </p><p>گفت : اوکییی، کارت دعوت هم دارن چاپ میکنن گفتن امشب آماده میشه و میرم میگیرمشون و میارم که اسم مهمونا رو بنویسیم . </p><p>اوکی دادم و سریع رفت ، بعد از رفتنش در بسته نشده باز شد و مادرش اومد داخل ، یه پلاستیک توی دستش بود ، نشست کنارم و گفت : سلام دخترم برات غذا آوردم. </p><p>لبخند زدم و گفتم : مرسی خالهه . </p><p>شروع کرد غذا دادن بهم ، حرف زدیم و شوخی کردیم و راجب اینکه چی بپوشم برای مراسما صحبت کردیم ، توی این مدت واقعا صمیمی شده بودیم باهمدیگه و همین حالمو بیشتر خوب می‌کرد .</p><p>شب شده بود و ساعت ۹ بود ، مالک اومد داخل و گفت : ببین چه دعوتنامه هایی گرفتم ، انقدر خوشگلننن. </p><p>اوردشون ، واقعا کیوت بودن ، دلم نمیومد بدمشون برن وای ، خب خب شروع کردیم به نوشتن مهمون ها ، مهمونای من ۳۰۰ نفر بودن و مالک ۵۰۰ نفر ، آخر سر که شمردیم بهش گفتم : آخه انتر تو ۵۰۰ نفرو از کجا میشناسی که این همه ادمو دعوت کردی .</p><p>خندید و گفت : بی ادب شدیااا پدر و برادر منو همه میشناسن خب نمیتونم دعوتشون نکنم که ، بعدشم یه عالمه کادو گیرمون میاد بده؟ </p><p>گفتم : خوبه حداقل کادو میدن ، وگرنه نمیصرفد ..</p><p>قهقهه ای زد و گفت : عاشق همین لحن حرف زدنتم. </p><p>گفتم : حالا اونقدرام بامزه نبودماا.</p><p>دستشو کشید روی سرم و گفت : تو نمیدونی برای دیدن این چشما و شنیدن این صدا چقدر لحظه شماری کردم که بدونی بامزه بودنت چقدره. </p><p>لبخند زدم و گفتم : شنیدم سجده شکر بجا آوردی ، بابا با ایمان کی بودی تووو . </p><p>لباشو غنچه کرد و گفت : توووو . </p><p>بعد از یکم حرف زدن خوابیدم چون واقعا نمیتونستم در مقابل دارو ها مقاومت کنم . </p><p> </p>]]></description>
				<pubDate>Wed, 29 Apr 2026 11:56:40 +0330</pubDate>
				<media:content medium='image' url='https://dl.blogix.ir/20260419190925399457.webp' />
				<comments>https://mobonovels.blogix.ir/post/16/comment</comments>
				<dc:creator>MOBO</dc:creator>
				<guid>https://mobonovels.blogix.ir/post/16</guid>
				<slash:comments>0</slash:comments>
			</item><item>
				<title>پارت 11 ( لیلی بی مجنون)</title>
				<link>https://mobonovels.blogix.ir/post/15</link>
				<description>&lt;img src=&#039;https://dl.blogix.ir/20260419190925399457.webp&#039;/&gt;&lt;br/&gt;<![CDATA[<p>احساس کردم کل بدنم منجمد شده ، به هوش اومدم و دیدم که توی یه اتاق مثل اتاق بازجویی ام و همون مرد با همون قد و هیکل رو به رومه ، سطل آب سردی هم روم ریخته بود که باعث می‌شد از این بیشتر سردم بشه مخصوصا توی اون اتاق فلزی و خالی که هواش مثل اتاقای سردخونه بود . </p><p>در فقط از بیرون باز می‌شد ، همون لحظه باز شد و هیکل نحیفی وارد اتاق شد ، حقیقتا انتظار داشتم مادر مالک باشه اما نه ، یه دختر جوون بود که تاحالا یه بارم ندیده بودمش و اصلا نمی‌شناختمش ، اومد جلو و براش یه صندلی گذاشتن ، یه پالتوی بلند مشکی و کفش پاشنه بلند همراه با پیراهن زیرش پوشیده بود که خیلی اشنا به نظر میومدن ، استایل آشنایی بود کلا ولی الان مشکل من این نبود. دختر خوشگلی نبود ولی زشت هم نبود ، قیافه معمولی داشت ولی لباش معلوم بود ژل زده بود و مهمتر از همه چشماش ، چشماش رنگی عجیبی داشت ، ابی آسمونی بود ولی خیلی غیر طبیعی بود حتی شبیه به لنز هم نبود . </p><p>در حال نگاه کردنش بودم ( تنها کاری که می‌تونستم بکنم ) که همون لحظه گفت : خب خب خب لیلی خانم ، عشق آقای اعتماد بزرگ ، شنیدم که قراره ازدواج کنین گفتم دست بکار شم. </p><p>گفتم : قراره مثل فیلما طولش بدی و کلیشه درست کنی یا خیلی سریع میگی که کی هستی و چرا منو آوردی اینجا ؟ </p><p>خندید و گفت : دوست داشتم کلیشه ای باشه ولی فعلا وقت این کارا نیست برای همین سریع برات تعریف میکنم داستانو میگم کاری که باید انجام بدی هم میگم توهم سریع انجامش میدی . </p><p>چیزی نگفتم و ادامه داد : </p><p>خب از کجا شروع کنم ؟ بیا برگردیم به ده سال پیش ، من دختر یه خانواده تعصبی توی یه شهرستان از استان لرستان بودم ، خانواده به شدت غیرتی و عصبی داشتم که افکارشون از عهد بوقم قدیمی تر بود ، خلاصه که منم از این دخترای آروم و افسرده بودم که سر تا پا به خانواده گوش میدادن ، اما وقتی ۲۰ سالم بود یعنی دقیقا ده سال پیش به یه پسری اعتماد کردم و تمام طلاهایی که داشتم رو فروختم و پولی که گیرم اومد رو بهش دادم ، راضی نشد گفت که باهم فرار کنیم با طلاهای مادرت و دیگه نمیایم اینجا و از این حرفا ، منم گوش کردم و تمام طلاهای مامانمو برداشتم و باهاش سوار اتوبوس شدم ، رفتیم تهران ، همین که رسیدیم گفت که بریم هتل ، یه هتل خیلی لوکس بردم منم خوشحال که زندگیم داره سر و سامون میگیره اما غافل از اینکه چیا قراره سرم بیاد ، یه اتاق برام گرفت و گفت که منتظرش بمونم ، همینطور که منتظر بودم برام پیام اومد دوست داری یه دوش بگیر وسیله برات گذاشتم ، رفتم حموم که همون لحظه حس کردم یکی پشت سرمه ، همون شب بهم تجاوز شد اونم با کسی که اصلا نمیشناختمش ، بعد از اون عرفان همون پسری که اینکارو باهام کرد غیب شد و نتونستم شکایت کنم چون خانواده ام پیدام میکردن برای همین شدم خدمتکار خونه های مردم ، یکی دوماه گذشت که با التماس خانواده اعتماد منو قبول کردن و شدم خدمتکار خونشون ، اونجا که بودم فهمیدم که مالک اصلا رابطه خوبی با مادرش نداره ، مادرش زنی بود که بچه ها اصلا براش مهم نبودن و فقط شوهرشو دوست داشت ، اونم بخاطر پول ، همه کار می‌کرد برای پول فقط و مهم نبود که سه تا پسرش و دوتا دخترش چیکار میکنن ، دختراش بزرگ بودن و خیلی زود شوهرشون داد  تا فقط با یه خانواده بزرگ وصلت کنن همین ، پسراشو میخواست بفرسته دانشگاه دولتی فقط بخاطر اینکه پول دانشگاه نده ، مالک بعد از یه دعوای بزرگ بیخیال دانشگاه شد و رفت سربازی و تا دوسال ‌نیومد بعدشم که برادر بزرگترش دانیال یه خونه بهش هدیه داده همون اول و بعد از اومدن سربازی رفت توی همون خونه و دیگه نمی‌خواست کسیو ببینه بعدشم که دانشگاه قبول شد مادرش همش باهاش تماس می‌گرفت اما دریغ از جواب دادن مالک ، مالک بخاطر خواهرش خیلی عصبی بود و گفته بود هیچوقت مادرشو نمیبخشه ، بزار ترتیبشونو برات بگم ، بچه اول خانواده دانیال بود که الان مهندس و ۳۸ سالشه ، بچه دوم خانواده لیلا بود که فوت کرده ده سال پیش وقتی که ۲۴ سالش بود ، بچه سوم مالک بود که اونموقع ۲۰ سالش بود ، بچه چهارم خواهرش سیما بود که الان ۳۱ سالشه و خارج کشور زندگی می‌کنه همراه شوهرش و بچه هاش ، آخری هم مازیاره که الان ۲۶ سالشه ، اونموقع با اینکه دانیال بچه بزرگه بود ولی مالک تصمیم گیرنده بود ، هرچی هم تلاش کرد تا جلوی ازدواج خواهرش لیلا رو بگیره نشد و دختره رو بزور شوهر دادن ، خواهرش هم همون شب عروسی جلوی همه خودشو کشت و رگشو زد و گفت که روی قبرم بنویسین دوشیزه لیلا اعتماد ، از اونموقع که مالک نتونست خواهرشو نجات بده افسردگی گرفت و با خانواده اش قطع ارتباط کرد، توی دوران دانشگاهش که بود مادرش گفت که تعقیبش کنم ، فهمیدم که با دخترای زیادی می‌ره هتل و میاد یا می‌ره خونه هاشون ، عجیب بود چون اصلا بهش نمی‌خورد لاشی باشه ولی در کل همین کنجکاوم کرد ، از طرف مالک به همه اون دخترا پیام دادم و همشونو جمع کردم توی یه خونه و ازشون سوال جواب کردم ، در کمال تعجب همشون گفتن که مالک فقط باهاشون صحبت می‌کرده و سعی می‌کرد از این راهی که توش هستن بیارشون بیرون و بهشون کمک مالی میکرده بدون هیچ چشم داشتی ، که این یعنی تاحالا با دختری رابطه عاطفی هم نداشته چه برسه به جنسی ، خلاصه که من تصمیم گرفتم باهاش وارد رابطه بشم چون قشنگ همونی بود که میخواستم ، پولدار ، جنتلمن ، احساسی و خوشتیپ . </p><p>اما هر دفعه تلاش میکردم شکست می‌خوردند و اصلا انگار منو نمیدید و همین اعصابمو خورد می‌کرد ، یه دفعه موفق شدم و باهاش وارد رابطه شدم ، خانواده اش عصبی شدن که با خدمتکار وارد رابطه شدی و از این حرفا که همه اینا مال پارساله ، مالک منو دوست نداشت و فقط می‌خواست حرص خانواده اشو دربیاره اینو قشنگ می‌فهمیدم ، برام خونه گرفت و گفت که درست زندگی کنم و رابطه رو تموم کرد ، اما بعد از چند ماه هی برمیگشت بهم و همه چیزو برام تعریف میکرد و منم کسی بودم که درکش میکردم برای همین هی برمیگشت بهم ، تا اینکه تورو دید ، عاشقت شد و تصمیم گرفت بیاد زیر دستت کار کنه ، وقتی تصادف کردی کامل باهام کات کرد و رابطه رو تموم کرد ، گفت که حتی فکر پیام دادن هم به سرم نزنه ، من همیشه از دور نگاهتون میکردم طوری که عاشقت بود عجیب بود آخه من تاحالا ندیده بودم همچین حرکات و رفتاری رو از مالک ، اون دقیقا شده بود مجنونِ لیلی. </p><p>ولی نمیشه که به همین راحتی داستانتون به ثمر برسه که برای همین تصمیم گرفتم خودمو شبیه تو کنم ، این لباسو میبینی همونیه که شب عروسی مرتضی جون پوشیده بودی ، اینم بگم تمااااام وسیله هاتو از خونه ات  برداشتم و بعد با یه بچه بمب کوچولو تخریب کردم اونجا رو که باعث می‌شد فکر کنن تقصیر همسایه پایینیه ، سعی کردم با استفاده از لباس های خودت شبیهت بشم حتی رفتم زل زدم و صورتمو سعی کردم مثل تو کنم ولی حرف مالک منو سوزوند که گفت هرکاری هم بکنی نمیتونی جای لیلی رو بگیری ، اما وقتی که اینجا تورو بکشم و خودمو جای تو جا بزنم با یکی دوتا عمل دیگه ، اونوقت هم میشم یه دکتر هم زن مالک و زندگیم عالی میشه . </p><p>قهقهه ای زدم ، نمی‌دونم دست خودم نبود ولی واقعا خنده دار به نظر میومدن حرفاش ، گفتم : نه جدی .. جدی این نقشه اته؟ مگه فیلم هندیه ؟ 🤣🤣🤣🤣🤣. </p><p>همینطور که می‌خندیدم حرصش گرفت و یه چاقو از جیبش در آورد و فروکرد توی پام و گفت : فکر کردی شوخی میکنم ؟ من چیزی برای از دست دادن ندارم لیلی جووون فکر کردی که میترسم از کشتنت؟ </p><p>گفتم : مملکت اینقدر شخمیه که تو انقدر راحت منو بکشی و خودتو جای من جا بزنی ؟ عجب .</p><p>یه مایعی رو همونجایی که زخم کرده بود ریخت که تا ذره ذره وجودم آتیش گرفتم و میسوختم ، جیغ بلندی کشیدم که از صندلی بازم کردن اون مردایی که دورش بودن و شروع کردن به کتک زدنم . </p><p>با موهام روی زمین کشیدنم و درو باز کردن ، از اتاق رفتیم بیرون و بزور با چشم ورم کرده و خونی دیدم که داریم از یه خونه خارج میشیم ، موهای سرمو حس میکردم که دارن کنده میشن ، بزور از در بردنم بیرون و انداختنم توی استرس ، آب شور بود و وقتی بن زحمت نفوذ کردن فهمیدم آب نمکه یا نمی‌دونم هرچی بود داشت روحمو از تنم جدا می‌کرد . </p><p>بعد از اینکه بیهوش شدم از درد دیگه چیزی نفهمیدم . </p><p>...</p><p>( مالک اعتماد ) </p><p>دوربین مدار بسته رو چک کردم و با چیزی که دیدم استرس گرفتم ، زنگ زدم پلیس و سریع اومدن ، شروع کردن جستجو و گشتن دنبال لیلی. </p><p>چندین ساعت درگیر گشتن بودن ، یهو یه پیام اومد سرگوشیم ، مادرم بود و مضمون پیامش این بود ( من می‌دونم اون دختر کجاست ) </p><p>سریعا باهاش تماس گرفتم ، گفت که برم دیدنش ، سوار ماشین شدم و با بیشترین سرعتی که می‌تونستم رفتم خونه ای که مایه عذابم بود ، وارد شدم و سریع رفتم سراغ مادرم ، نشسته بود و خیلی ریلکس داشت چای می‌خورد در صورتی که مادر لیلی دیوونه شده بود و نمیدونست دخترش کجاست ، مادر حتی موقعی که لیلا مرد هم همینطوری بود ، خیلی ریلکس بلند شد و درگیریش این بود که خون به لباسش پاشیده ، از کند و کاو توی خاطرات دست کشیدم و گفتم: لیلی کجاست ؟ مادر اگر کار تو باشه این خونه رو همراه با خودت به آتیش میکشم . </p><p>گفت : خونسرد باش ، کار من نیست کار عشق قبلیته ، به شرطی بهت میگم که منو ببخشی و بعد از ازدواجت منو قبول کنی به عنوان مادرت . </p><p>گفتم : باشه . </p><p>گفت : دختره بهم پیام داد و تهدیدم کرد ، منم فکر کردم که فقط میخواد دختره رو تهدید کنه ولی انگار قضیه بدتر از این شد ، بردتش شمال ، خونه ای که براش گرفته بودی ، برو دنبالش و نجاتش بده تا دیر نشده  . </p><p>به پریسا خبر دادم و راهیه شمال شدیم ، با سرعت دویستا توی جاده میرفتم تا فقط عشقمو نجات بدم ، خدا خدا میکردم سالم باشه و اتفاقی برایش نیوفتاده باشه . </p><p> </p><p> </p><p> </p><p> </p><p> </p><p> </p><p> </p><p> </p>]]></description>
				<pubDate>Wed, 29 Apr 2026 11:09:44 +0330</pubDate>
				<media:content medium='image' url='https://dl.blogix.ir/20260419190925399457.webp' />
				<comments>https://mobonovels.blogix.ir/post/15/comment</comments>
				<dc:creator>MOBO</dc:creator>
				<guid>https://mobonovels.blogix.ir/post/15</guid>
				<slash:comments>0</slash:comments>
			</item></channel>
	</rss>