رمان های MOBO

اینجا می‌خوام در کنار شما رمان هایی که نوشتم رو به اشتراک بزارم و براتون تعریف کنم که چطوری وارد این عرصه شدم و ادامه اش دادم 😉

پارت 18( لیلی بی مجنون)

اون یه دقیقه به اندازه یه روز طول کشید انگار ، استرس گرفته بودم ، امکان نداشت ولی خب بازم انجام دادنش استرس داشت . 

زنگ گوشی به صدا دراومد و نگاهی به بیبی چک روی میز توالت انداختم ، مثبت بود ...

امکان نداشت ، ما سه ماهه از هم دور بودیم نمیشه که ، بدو بدو رفتم سمت بخش اورژانس و از دکتری که اونجا بود خواهش کردم یه آزمایش بارداری و سونوگرافی اورژانسی برام بنویسه ، اونم نوشت و سریع رفتم سمت آزمایشگاه بیمارستان ، خیلی شلوغ بود ، نشستم منتظر ، سعی میکردم حواسم خودمو پرت کنم ولی نمیشد و همش ذهنم درگیر بود . 

بعد از نیم ساعت رفتن و آزمایش دادم ، خانمی که مسئول بود گفت که یه ساعت دیگه آماده میشه . 

توی این یه ساعت رفتم بیرون از بیمارستان برای انجام سونوگرافی ، مطب دکتری که می‌شناختم نزدیک بیمارستان بود برای همین پیاده رفتم . 

بعد از گرفتن نوبت نشستم دوباره منتظر ، اینجا خلوت تر بود و ساکت ، همین سکوت باعث می‌شد بیشتر ذهنم صداهای داخلشو بالا ببره. 

سریع نوبتم شد، رفتم داخل و با آقای امینی سلام علیک کردم ، دراز کشیدم روی تخت و مانتومو بالا زدم ، گفت : خیلی وقته ندیدمتون ، احیانا برای سنگ کلیه و اینا اومدین؟ 

گفتم : نه کلا برای چکاپ اومدم ببینم توی بدنم چه خبره . 

خندید و گفت : ولی انگار خیلی استرس داری ها آقایی . 

لبخند زدم و چیزی نگفتم ، ژل سردی که روی دستگاه زده بود باعث شد شکمم منقبض بشه ، همینطور که معده و شکمم رو چک میکرد می‌گفت که همشون سالمن و خداروشکر مشکلی نیست ، تا اینکه رسید به لگن و تخمدان هام ، دوباره ژل زد و فشاری نیاورد و گفت : احیانا برای بارداری اقدامی کردین؟ 

گفتم : نه والا . 

توی مانیتور خیره شده بود و گفت : ولی من اینجا چیز دیگه ای میبینم ، تبریک میگم بهتون شما حامله این. 

با تعجب گفتم: چییی؟؟ امکان نداره آقای امینی . 

گفت : خب شما ازدواج کردین پس بیشتر از همیشه امکان داره و مهمتر از همه اینکه اونقدری بزرگ هست که نشه اشتباه گرفتش . 

گفتم : خ..خب الان یعنی چند ماهشه ؟ 

گفت : ۱۲ هفته و خورده ای یعنی تقریبا سه ماه و خیلی دقیق بخوام بگم ۹۱ روز . 

گفتم : خب آخه همینش عجیبه . 

پرسید : چی عجیبه ؟

گفتم : شوهر من سه ماهه نیستش اصلا و رابطه ای نداشتیم چطوری اخه. 

گفت : خب یعنی قبل از اینکه بره رابطه ای نداشتین؟

گفتم : چرا داشتیم ولی از کاندوم استفاده کردیم .

گفت : خب این وسایل جلوگیری که همیشه کارساز نیستن و خطاهای زیادی دارن و وقتی میگین سه ماه پیش با همسرتون رابطه داشتین طبیعیه الان هم سه ماهه حامله باشین . 

گفتم : ولی آخه من دوماه اول پریود میشدم برای همین احتمال نمی‌دادم .

گفت : این چیزا عادیه بخاطر استرس ممکنه که بارداری پنهان داشته باشین و تازه بعضی خانما که تا چهار ماه اول پریود میشن بعد میفهمن حامله ان ، نگران چیزی نباشین پسرتون سالم سالمه قلبش هم خوب میزنه. 

گفتم : چییی ؟ پسرههه؟

یهویی گفت : وای ببخشید از دهنم پرید یهویی . 

گفتم : نه نه خواهش میکنم ، ولی واقعا پسره؟

گفت : اره پسره ، ۳ ماهشه و کاملا هم سالمه. 

دستمالی بهم داد و شکمم رو پاک کردم ، لباسمو درست کردم و بعد از بیرون اومدن گفتم : واقعا ممنونم ، جواب سونوگرافی رو از کی بگیرم؟ خانومه که منشیتون بود رفت . 

گفت : خودم الان براتون آماده اش میکنم چند دقیقه بشینین. 

منتظر نشستم ، بعد از ده دقیقه جواب سونوگرافی رو بهم داد و با تشکر فراوان و .. راهی بیمارستان شدم . 

رسیدم بیمارستان و جواب آزمایشمو گرفتم ، خداروشکر بدن سالمی داشتم و بچمم سالم بود ، بچم ...

یک ساعت دیگه شیفتم تموم میشد برای همین تصمیم گرفتم تا آخرش بمونم .

وقتی وارد خونه شدم دیدم که چقدر بهم ریخته است ، همون ساعت ۹ شب شروع کردم به تمیزکاری و گرد گیری و جارو زدن و شستن و تمیز کردن همه جای خونه ، از حیاط گرفته تا اتاقای مهمون و در آخر هم اتاق خوابمون ، لباسا رو شستم و پهن کردم ، ملافه هارو پهن کردم روی تخت و مرتبشون کردم ، کولر رو روشن کردم که اتاق یکم خنک بشه و بعدش لباسامو آماده کردم و رفتم حموم . 

بعد از شستن بدنمم و شامپو زدن به موهام و روتین حمامم اومدم بیرون ، جلوی آینه قدی وایسادم و حوله رو انداختم روی زمین ، نگاهی به بدنم انداختم ، واقعا خیلی وقت بود که خودمو ندیده بودم انگار ، شکمم برجسته شده بود ولی نه اونقدر زیاد برای همین فکر میکردم که فقط چاق شدم ، دستمو روی شکمم کشیدم ، الان یه زندگی درون من جریان داره ، آیا از پسش برمیام ؟ آیا میتونم زندگی خوبی براش بسازم ؟ .

توی همین فکرها بودم که زنگ در به صدا دراومد ، حوله تنیمو پوشیدم دوباره و رفتم سمت در ، دیدم که دختر خالمه و معلوم بود تنهاست ، درو زدم براش و اومد داخل ، همو بغل کردیم و گفتم که بشینه تو آشپزخونه تا لباس بپوشم و بیام . 

رفتم و شلوارک و کراپ تاپمو پوشیدم و یکمم آب موهامو با حوله گرفتم ، سریع رفتم پایین و اومدم براش خوراکی بیارم که جیغ بلندی کشید و گفت : حامله اییییی؟؟؟؟/؟)

گفتم : از کجا فهمیدی ؟ 

همون موقع یه نگاهی به خودم انداختم که نصف شکمم از لباسم اومده بیرون ، اومد سمتم و بغلم کرد و تبریک گفت و انقدر قربون صدقه ام رفت که نمی‌دونستم چیکارش کنم ، بعد بهش گفتم : خببب بگو ببینم چیشد که اومدی به من سر بزنی ؟ 

گفت : خب میخواستم یه چیزی بهت بگم و بهتره که بشینی . 

گفتم : خیره؟

گفت : خب مالک قراره که دو ماه دیگه بیاد . 

گفتم : نه بابا یه ماه دیگه مونده فقط . 

گفت : اره می‌دونم بهش اضافه کاری دادن یه ماه دیگه برای همین هم گفتن من بهت بگم چون میدونستن ناراحت میشی . 

گفتم : خب کاره دیگه ، چه کار میشه کرد ، ولی رها یه وقت دهن لقی نکنی هاااا به هیچکس راجب حاملگیم نمیگی ، فعلا قصد ندارم به کسی بگم و می‌خوام بزارم تا خوده مالک بیاد باشه ؟ میخواستم اولین نفر اون بفهمه ولی تو فهمیدی دیگه . 

خندید و گفت : باشه بابا . 

بعد از یکم حرف زدن و خندیدن رفت و منم رفتم سراغ اتاقمون ، یکم تمیز ترش کردم و موهامو بافتم ، ساعت ۱۲ شب شده بود ، آیپدمو برداشتم و تصمیم گرفتم برای اتاق بچه یکم عکس و فیلم ببینم ولی به دومی نرسید خوابم برد . 

...

این چند وقت همش یا سرکار بودم یا درگیر دیزاین اتاق بچه ، خیلی کم با مالک وقت میکردم صحبت کنم چون اونم وقتی نداشت و تایم هامون بهم نمیخورد ، اتاق بچه کار زیاد داشت و از همه لحاظ داشتم خسته میشدم ، شکمم هی بزرگتر میشد و هورمون هامم بهم ریخته بودن . 

 

 

 

پارت 17 ( لیلی بی مجنون)

بیدار شدم ، دیدم همون‌طور هنوز توی بغل مالکم و دوتامون تا عصر خوابیده بودیم از خستگی خیلی زیاد . 

بلند شدم و آبی به دست و صورتم زدم و مسواک زدم ، ساعت پنج عصر بود ، مالکو بیدار کردم ، خونه رو با کمک هم تمیز کردیم و کادو هارو باز کردیم و جا دادیم ، بعد با خستگی رو کردم بهش و گفتم : خستمه شام درست کنممممم . 

خندید و بغلم کرد و گفت : عشق دلم برو حاضر شو بریم بیرون شام بخوریم ، حتما که لازم نیست درست کنی . 

بوسیدمش و رفتیم آماده شدیم و سوار ماشین شدیم و رفتیم سمت رستوران معروف دوستش که فقط پیتزا فروشی داشت یعنی یه رستوران خیلی بزرگ که انواع پیتزا هارو سرو میکرد . 

من یه پیتزای ایتالیایی معمولی سفارش دادم و مالک هم مخصوص سرآشپز سفارش داد . 

بعد از خوردن پیتزا هامون و به صرف دسر دوستش دعوتمون کرد که بریم طبقه بالا پیش خودش و همسرش ، ماهم بعد از اصرار زیادی قبول کردیم و رفتیم بالا . 

همسر دوستش خیلی آدم خونگرم و مهربونی بود و خیلی باهم خاطره گفتیم و خندیدیم ، بعد از صحبت راجب کار و این حرفا ساعت ۹ شب شده بود که مالک گفت : بهتره ما بریم دیگه دیر وقته فردا هم باید بریم سرکار متاسفانه. 

خداحافظی کردیم و رفتیم سمت خونه ، توی راه آهنگ گذاشت و باهم خوندیم و خندیدیم و رقصیدیم . 

وقتی رسیدیم خونه گفتم : خببب ساعت ده شبهه الان چیکار کنیمممم؟؟؟.

خندید و گفت : فیلم ببینیم ؟ 

سریع وسایل رو چیدیم و بعد از عوض کردن لباس نشستیم فیلم ببینیم ، فیلم سینمایی فاجعه زیبا رو گذاشتم و تا آخر دیدیمش ، فیلم قشنگی بود . 

خسته و کوفته رفتیم بخوابیم ساعت دوازده شب ، تا رسیدیم سر تخت رفتیم اون دنیا . 

 

 

صبح ساعت هفت بیدار شدم که دیدم مالک داره با تلفن صحبت می‌کنه ، اولش داد و بیداد میکرد بعد آروم شد و انگار قبول کرد . 

بعد اینکه قطع کرد پرسیدم : چیشده؟

گفت : بابا اعصابم خورده آقای همتی میگه باید بری سیستان و بلوچستان تا چهار ماه که کار کنی ، بدون رست باید بری همونجا زندگی کنی و نمیتونی برگردی تا چهار ماه.

گفتم : خب منم باهات میام . 

گفت : میگه تو باید اینجا بمونی من اونجا نمی‌دونم چرا ولی خب هرچی گفتم راضی نشد . 

 

...

( سه ماه بعد ) 

همون روز وسایل مالک رو جمع کردیم و فرداش رفت ، این سه ماه همش تصویری یا تلفنی حرف می‌زدیم و اصلا وقت نمیشد که من برم پیشش یا اون بیاد پیش من ، اعصابم خورد شده بود که انقدر ازم فاصله داره و کاریم از دستم بر نمیاد ولی خب همون‌طور که گفتم کاری از دستم بر نمیاد ، شیفتام سنگین تر شده بودن و اصلا انگار خونه نبودم و توی بیمارستان زندگی میکردم ، اوضاع داخلی بیمارستان هم بخاطر نبود پرستار و پزشک بهم ریخته بود ، چون اکثرا استعفا داده بودن . 

این ماه اصلا پریود نشدم و عقب افتاده بود ، اعصابم بیشتر از همیشه خورد شده بود و همه چیز عصبیم می‌کرد ، همش بالا میاوردم و نمی‌تونستم درست غذا بخورم . 

یکی از همکاران گرامی بیبی چک بهم داد و گفت ببینم جوابش شاید مثبته و حاملم ، ولی مطمئنم نیستم ، ما سه ماه انجامش ندادیم و آخرین بار هم کاندوم گذاشته بودیم . 

رفتم دستشویی و تست رو دادم ...

 

پارت 16( لیلی بی مجنون)

( +18 مثلا ) 

آروم اومد سمتم و موهامو نوازش وار کنار زد ، لباشو آروم روی لبام کشید و دوباره فاصله گرفت ، سرشو فرو برد توی گردنم ، دقیقا نقطه ضعفمو میدونست همون لحظه جوری که انگار عصبی شدم ، وحشیانه گردنشو گرفتم و شروع کردم به بوسیدنش ، توی همون حین که داشتیم همو وحشیانه میبوسیدیم لباساشو درآوردم و رفتیم سمت اتاقمون ، ازش فاصله گرفتم و ساحلیمو که با یه بند پاپیونی بسته بودم باز کردم و لباس از تنم سر خورد و افتاد، نگاهم بهش وصل بود و سرخ شدن چشماشو میدیدم ..

( مالک اعتماد ) 

با افتادن ساحلیش بدن سفیدش و اندام قشنگش توی اون لباس زیر قرمز نمایان شدن و تضاد قشنگی داشتن ، از شدت هورنی بودن داشتم آتیش می‌گرفتم رفتم جلو و محکم گردنشو گرفتم و شروع کردم بوسیدنش ، بلندش کردم و انداختمش روی تخت ، چمباتمه زدم روش و همزمان که میبوسیدمش سینه اشو میمالیدم ، می‌دونستم خوشش میاد از این کار ، دست از بوسیدنش کشیدم ، رفتم سراغ گردنش ، تمام نقاط حساس بدنشو می‌شناختم ، جاهایی که باعث می‌شد وقتی لمسشون میکنم قوس خاصی به کمرش بده ، گردنشو لیسیدم و شروع کردم به میک زدن و گاز گرفتنش ، بعد از اینکه کبودش کردم رفتم سراغ سینه هاش، یکیش توی دستم بود و اون یکی رو کبود میکردم با زبونم ، از اینکه نیپل هاشو گاز می‌گرفتم خوشش میومد ، اومدم پایین تر و با بوسه های آروم روی شکم و زیر دلش شروع کردم به خوردن براش ، طولی نکشید که موهامو کشید و آوردم رو به روی خودش ، محکم بوسیدم و یه کاندوم از زیر بالشت درآورد و با لبخند مرموزانه اش نگام کرد ، خندیدم و گفتم : برای اذیت کردنتم که شده الان این کارو نمی‌کنیم . 

بلند شد و گفت: خب باشه پس منم نمی‌خوام میک لاو.

نشستم لبه تخت ، خواست بره که دستشو گرفتم و از پشت نشوندمش روی پیام ، تن لخت و گرمش که بهم خورد حس خوبی رو بهم تزریق کرد ، در گوشش زمزمه وار گفتم : خودتم می‌دونی خوست میاد از این کارام پس دردت چیه عشق زندگیم ؟ .

بلند شد و رو در رو نگام کرد ، بعد به حالت گاوچرون که البته پوزیشن مورد علاقش بود نشست روم و شروع کرد به بوسیدنم ، اون از کشیدن موهام و گرفتن گردنم خوشش میومد و منم از اسپنک زدنش ، درازش کردم روی تخت و همزمان که داشتیم همو میبوسیدیم دستمو بردم توی شرتش و بعد از یکم مالیدنش صدای ناله اش دراومد دقیقا موقعی که آماده بود کاندوم رو برداشتم و ..

 

( لیلی آقایی ) 

قشنگ میدونست چطوری به اوج لذت برسونتم ، صدای ناله های دوتامون کل اتاقو پر کرده بود و تعداد انجامش از دستم در رفته بود . 

توی وان دراز کشیده بودیم ، پشت سرم بود و منم تکیه داده بودم بهش و داشتم یکم چرت میزدم در اصل ، نگاهی به گوشیش کرد و گفت : می‌دونی ساعت چنده؟

آروم جواب دادم : چنده ؟ 

دستشو دورم حلقه کرد و گفت : ساعت پنجه صبحه باورت میشه ؟ . 

برگشتم سمتش و بوسیدمش ، دوباره شروع شد و زبونامون باهم قاطی شدن و آب توی وان می‌پاشید این ور و اونور از بس تکون می‌خوردیم ، سریع بلند شدم و گفتم : دیگه واقعا بسه دیگه نمیتونممم. 

خودمو توی آینه حموم نگاه کردم ، تمام تنم از گردن تا زیر دلم کبود شده بود ، حتی ساق پا و رونامم کبود شده بودن ، انگار کتک خورده بودم ، کمرم و زیر دلم درد میکرد و فقط میخواستم بخوابم . 

بعد از حمام کامل اومدیم بیرون و اون ملافه های کثیفی که با خون هم قاطی شده بودن از روی تخت کشیدم و انداختم پایین ، روی ملافه تمیزای زیرش دراز کشیدم و رفتم زیر پتو ، مالک اومد کنارم و گوشیشو گذاشته بود روی سایلنت و بغلم کرد و خوابیدیم . 

پارت 15( لیلی بی مجنون)

نویسنده : شرمنده ام این مدت پارتی نزاشتم ، مشکل شخصی برام پیش اومده بود حقیقتا ولی از امشب شروع میکنم مرتب پارت گذاشتن .

ـــــــــــ

(لیلی آقایی ) 

صبح زود بیدار شدم و آروم از اتاق رفتم بیرون که مالکو بیدار نکنم ، ساعت ۶ صبح بود ، آبی به دست و صورتم زدم و بعد خوردن یه کیک کوچولو شروع کردم . 

اول از همه پذیرایی رو تمیز کردم و کرد گیری و جارو کردن و اینا ، بعد از اون رفتم سراغ اتاقا و همشون مرتب کردم و کرد گیری کردم و جارو زدم ، دستشویی و حموم رو شستم و بعد اینا یه لیست نوشتن برای وسایلی که لازم داریم . 

رفتم توی آشپزخونه و بعد از جارو زدن و گردگیری بازم یه لیست نوشتم همون موقع چند تا وسیله برای آشپزی آماده کردم و یه صبحانه درست کردم ، ساعت ۱۰ بود مالک رو بیدار کردم . 

صبحانه خورد و لیستا رو بهش دادم بره خرید کنه اونم سریع لباس پوشید و رفت . 

تا موقعی که اون بیاد رفتم و کیک خیس شکلاتی درست کردم و همزمان آهنگ گوش میدادم ، مالک اومد با یه عالمه پلاستیک ، رفتم کمکش کردم . 

اول از همه همه شامپو ها و مایع های دستشویی و شوینده هارو بهش دادم که بزاره توی حموم و دستشویی ، بعد چندتا کرم و لوسیون و دستمال و دستمال مرطوب دادم بزاره توی اتاقا ، وسایل آشپزخونه هم خودم چیدم و در آخر هم دیدم گل گرفته ، اول برای تشکر بوسیدمش و بعد گلا رو گذاشتم توی یه گلدون و گذاشتم توی پذیرایی ، بعدم ساعت ۱۱ شروع کردم درست کردن غذا ، قرار بود برای شام بیان و تعدادشان هم زیاد بود . 

یه عالمه ژله و کیک و دسر و تیرامیسو درست کردم ، وسایل رو چیدم ، غذا هم چهار نوع درست کردم ، میز غذا خوری هم درست کردیم و گذاشتیم توی حیاط خونه کنار گل و درختا ، اونجا چیدیم وسایل رو و دقیقا کارمون ساعت ۶ عصر تموم شد و اونا هفت میومدن . 

رفتم توی اتاق خوابمون دیدم مالک توی حمومه ، برای اذیت کردنش رفتم توی حموم و گفتم : آقای اعتماد بشه دیگه نوبت منه. 

لباسامو درآوردم و رفتم کنارش زیر دوش ، با تعجب داشت نگام میکرد ، خیلی آروم پرسید : الان میخوای کاری کنیم عشقم ؟ 

خندیدم و گفتم : معلومه که نههه وقت نداریم باید صرفه جویی کنیم برای همین گفتم دوتایی حموم کنیم بده مگه ؟ 

شامپو رو برداشت و گفت : من که از خدامه هه.

اون فقط موهاشو شست و بدنشو و رفت و ریشاشو اصلاح کرد ولی من تا نیم ساعت بعد ترش توی حموم بودم ، اومدم بیرون و موهامو خشک کردم ، یکم روتین پوستی انجام دادم و آرایش کردم و لباسامو پوشیدم که یه ساحلی بلند ساده زرشکی بود ، لباس های مالک هم راحتی و مشکی بودن ، دیدم موهاش بهم ریخته است ، صداش کردم و با سشوار موهاشو درست کردم و همینطور که نشسته بود من وایساده بودم رو داشتم با شونه درستشون میکردم و یکمم زل زدم کف دستم که یهو نیشگونم گرفت ، وایسادم و پوکر گفتم : عشقم الان این چه کاری بود ؟ 

قیافه مظلوم به خودش گرفت و گفت : خب امشب امیدی هست یا نه ؟

گفتم : به نظرت اینا بیان کی برمیگردن؟ خب قطعا ۳/۴ صبح ، اونموقع دیگه حالی ام میمونه؟

خواست چیزی بگه که زنگ در به صدا دراومد ، رفتیم و درو باز کردیم ، خوش آمد گفتیم به همشون و دعوت کردیم بیان داخل . 

همشون برامون کادو های مختلف گرفته بودن و خیلیم براشون زحمت کشیدن ، تشکر کردیم و شروع کردیم پذیرایی کردن . 

...

ساعت دوازده شب بود ، دیگه واقعا همه خسته شده بودن ولی هنوزم داشتن حرف میزدن و وقت میگذروندن ، رفتم و کنار مالک نشستم ، دستشو گذاشته بود روی کمرم و آروم ماساژ می‌داد ، میدونستم معنی این حرکت چیه ولی نمیتونستم کاری کنم . 

بهش پیامک دادم که منم الان دلم میخواد ، که همون لحظه بعد از چک کردن گوشیش گفت : ای بابا مثل اینکه باید فردا صبح زود بریم سرکار لیلی . 

گفتم : چی ؟ 

گفت : اره شیفت صبح روز برای دوتامون زدن ساعت پنج باید بریم . 

خواستم چیزی بگم که رو کرد به مهمونا و گفت: واقعا شرمنده ام خیلی داشت خوش می‌گذشت ولی کاره دیگه . 

خیلی واضح داشت بهشون می‌گفت پاشید برید دیگه ، اونا هم کم کم بلند شدن و بعد از خداحافظی رفتن . 

ما موندیم و خونه کااااملا بهم ریخته ، وقتی درو بست به مالک گفتم : چرا الکی گفتی ؟  فردا که روز آف ماست .  

گفت : بلاخره میخواستم با زن قشنگم تنها باشم . 

بعدم اومد سمتم آروم و ...