پارت 1 ( لیلی بی مجنون)
30 فروردین · · خواندن 3 دقیقه مرتضی محض رضای خدا مگه من چیکار کردم ؟ چرا آخه
همچین رفتاری رو با من داری ؟ چه طرزشه ؟ اه
مرتضی بدون هیچ حرفی قهوه اشو خورد و انگار نه انگار داشتم داد و بیداد میکردم ، خیلی خونسرد گفت : به نظرم ما بدرد هم نمیخوریم و برای همدیگه خیلی تاکسیکیم.
اخمی کردم و گفتم : بعد دو سال به این نتیجه رسیدی؟
از توی كيف جفتش یه برگه درآورد و گفت : من دارم ازدواج
میکنم ، دختریه که مادرم انتخاب کرده و خیلیم آدم خوب و
خانواده داریه و واقعا باهم تفاهم داریم ، نگران نباش بهت
خیانت نکردم فقط به مامانم گفته بودم که دنبال زن بگرده برام و پیداش کرد .
دهنم وا مونده بود ، نگاهی انداختم به دعوت نامه عروسیش اسماشون خودنمایی میکردن ، مرتضی و آسمان .
بلند شدم و بدون هیچ حرفی رفتم ، قطعا از خداش بود برای همین خیلی اروم مشغول خوردن بقیه قهوه اش شد ، سوار ماشینم شدم و رفتم ، نمیدونم کجا فقط میدونم رفتم ، نیاز داشتم برم به جایی و تا میتونم جیغ بزنم ، بجاش رفتم خونه خیلی آروم یه دوش گرفتم و بدون هیچ و حتی اشکی سراغ گوشیم رفتم و تمام عکس و فیلمامونو پاک کردم ، شماره هایی که ازش داشتم بلاک کردم و هرچی ازش توی گوشیم بود نابود کردم ، عادتم بود ، بعد از هر کات کردنی همه آثار شونو نابود میکردم که یه وقت یادشون نیوفتم ، این یکی نمیدونم چندمی بود ولی فکر میکردم آخری باشه ، دو سال تمام عمرمو به پاش گذاشتم و الآن این شد نتیجه اش ، از تمام معیارایی که داشتم گذشتم فقط بخاطر این بعد اینطوری جوابمو داد ، جالبه فقط همینو دارم بگم خب بزارین براتون بگم ، من ليلى آقایی هستم و ۲۵ سالمه و تا الان روابط زیادی داشتم از ۱۸ سالگیم تا الان ، همیشه هم با هر کدومشون توی رابطه بودم فکر میکردم عشقمو پیدا کردم که طولانی ترینش توی ۲ سال مشخص شد اشتباه میکردم ، نمیدونم شاید مشکل از منه که هیچکس نمیتونه تحملم کنه شاید هم بخاطر خانواده است در حال فکر کردن بودم که آیفون خونه شروع کرد به زنگ خوردن ، نگاهی انداختم و در کمال تعجب دیدم مرتضی ست ، دروباز کردم و خواستم چیزی بگم که گفت : اومدم وسیله هامو ببرم .
وسیله هاش؟
با تعجب پرسیدم : وسیله هات؟
بیخیال گفت : همون مسواک و شلوار خونگیم .
عيو واقعا چندشم شد ، بخاطر یه مسواک و شلوارک تا اینجا اومد ؟ در روش بستم و دوتا وسیله هااااشو همراه با شال و کیفی که برای هدیه برام خریده بود تو این دوسال ( همینا رو گرفته بود فقط ) بردم و پرت کردم تو صورتش و درو بستم چقدر یه نفر میتونه اشتباه باشه آخه ، اه
بدون اینکه چیزی بخورم رفتم و خوابیدم به امید اینکه همه این ناراحتی ها تموم بشه .
با صدای زنگ گوشیم بیدار شدم ، با چشمای نیمه باز نگاهی انداختم بهش ، خاله کوچیکم بود ، جوابشو دادم که گفت : لیلییی چرا کات کردییی؟؟؟ چیشده ؟ بدو بگو ببینم.
با صدای خش دار اول صبحم گفتم : خاله محض رضای خدا اول صبحی زنگ زدی چی میگی ؟
با صدای جیغ جیغوش گفت : اول صبح چیه عنتر ، ساعت دو ظهره پاشو ببینم.
نگاهی به ساعت کردم ، واقعا دو بود، اینقدر خوابیده بودم؟ وا
به خالم گفتم بعداً بهش زنگ میزنم و قطع کردم ، گوشیمو نگاه کردم و دیدم مامانم و خاله هام و دوست و رفیقام همشون بهم زنگ زدن ، بدبختا حتما فکر میکردن بلایی سر خودم آوردم رفتم و آبی به دست و صورتم زدم که صدای آیفونو شنیدم
رفتم که باز کنم و چیزی که میدید مو باور نمی کردم ....