پارت 17 ( لیلی بی مجنون)
1 خرداد · · خواندن 3 دقیقه بیدار شدم ، دیدم همونطور هنوز توی بغل مالکم و دوتامون تا عصر خوابیده بودیم از خستگی خیلی زیاد .
بلند شدم و آبی به دست و صورتم زدم و مسواک زدم ، ساعت پنج عصر بود ، مالکو بیدار کردم ، خونه رو با کمک هم تمیز کردیم و کادو هارو باز کردیم و جا دادیم ، بعد با خستگی رو کردم بهش و گفتم : خستمه شام درست کنممممم .
خندید و بغلم کرد و گفت : عشق دلم برو حاضر شو بریم بیرون شام بخوریم ، حتما که لازم نیست درست کنی .
بوسیدمش و رفتیم آماده شدیم و سوار ماشین شدیم و رفتیم سمت رستوران معروف دوستش که فقط پیتزا فروشی داشت یعنی یه رستوران خیلی بزرگ که انواع پیتزا هارو سرو میکرد .
من یه پیتزای ایتالیایی معمولی سفارش دادم و مالک هم مخصوص سرآشپز سفارش داد .
بعد از خوردن پیتزا هامون و به صرف دسر دوستش دعوتمون کرد که بریم طبقه بالا پیش خودش و همسرش ، ماهم بعد از اصرار زیادی قبول کردیم و رفتیم بالا .
همسر دوستش خیلی آدم خونگرم و مهربونی بود و خیلی باهم خاطره گفتیم و خندیدیم ، بعد از صحبت راجب کار و این حرفا ساعت ۹ شب شده بود که مالک گفت : بهتره ما بریم دیگه دیر وقته فردا هم باید بریم سرکار متاسفانه.
خداحافظی کردیم و رفتیم سمت خونه ، توی راه آهنگ گذاشت و باهم خوندیم و خندیدیم و رقصیدیم .
وقتی رسیدیم خونه گفتم : خببب ساعت ده شبهه الان چیکار کنیمممم؟؟؟.
خندید و گفت : فیلم ببینیم ؟
سریع وسایل رو چیدیم و بعد از عوض کردن لباس نشستیم فیلم ببینیم ، فیلم سینمایی فاجعه زیبا رو گذاشتم و تا آخر دیدیمش ، فیلم قشنگی بود .
خسته و کوفته رفتیم بخوابیم ساعت دوازده شب ، تا رسیدیم سر تخت رفتیم اون دنیا .
صبح ساعت هفت بیدار شدم که دیدم مالک داره با تلفن صحبت میکنه ، اولش داد و بیداد میکرد بعد آروم شد و انگار قبول کرد .
بعد اینکه قطع کرد پرسیدم : چیشده؟
گفت : بابا اعصابم خورده آقای همتی میگه باید بری سیستان و بلوچستان تا چهار ماه که کار کنی ، بدون رست باید بری همونجا زندگی کنی و نمیتونی برگردی تا چهار ماه.
گفتم : خب منم باهات میام .
گفت : میگه تو باید اینجا بمونی من اونجا نمیدونم چرا ولی خب هرچی گفتم راضی نشد .
...
( سه ماه بعد )
همون روز وسایل مالک رو جمع کردیم و فرداش رفت ، این سه ماه همش تصویری یا تلفنی حرف میزدیم و اصلا وقت نمیشد که من برم پیشش یا اون بیاد پیش من ، اعصابم خورد شده بود که انقدر ازم فاصله داره و کاریم از دستم بر نمیاد ولی خب همونطور که گفتم کاری از دستم بر نمیاد ، شیفتام سنگین تر شده بودن و اصلا انگار خونه نبودم و توی بیمارستان زندگی میکردم ، اوضاع داخلی بیمارستان هم بخاطر نبود پرستار و پزشک بهم ریخته بود ، چون اکثرا استعفا داده بودن .
این ماه اصلا پریود نشدم و عقب افتاده بود ، اعصابم بیشتر از همیشه خورد شده بود و همه چیز عصبیم میکرد ، همش بالا میاوردم و نمیتونستم درست غذا بخورم .
یکی از همکاران گرامی بیبی چک بهم داد و گفت ببینم جوابش شاید مثبته و حاملم ، ولی مطمئنم نیستم ، ما سه ماه انجامش ندادیم و آخرین بار هم کاندوم گذاشته بودیم .
رفتم دستشویی و تست رو دادم ...