نویسنده : شرمنده ام این مدت پارتی نزاشتم ، مشکل شخصی برام پیش اومده بود حقیقتا ولی از امشب شروع میکنم مرتب پارت گذاشتن .

ـــــــــــ

(لیلی آقایی ) 

صبح زود بیدار شدم و آروم از اتاق رفتم بیرون که مالکو بیدار نکنم ، ساعت ۶ صبح بود ، آبی به دست و صورتم زدم و بعد خوردن یه کیک کوچولو شروع کردم . 

اول از همه پذیرایی رو تمیز کردم و کرد گیری و جارو کردن و اینا ، بعد از اون رفتم سراغ اتاقا و همشون مرتب کردم و کرد گیری کردم و جارو زدم ، دستشویی و حموم رو شستم و بعد اینا یه لیست نوشتن برای وسایلی که لازم داریم . 

رفتم توی آشپزخونه و بعد از جارو زدن و گردگیری بازم یه لیست نوشتم همون موقع چند تا وسیله برای آشپزی آماده کردم و یه صبحانه درست کردم ، ساعت ۱۰ بود مالک رو بیدار کردم . 

صبحانه خورد و لیستا رو بهش دادم بره خرید کنه اونم سریع لباس پوشید و رفت . 

تا موقعی که اون بیاد رفتم و کیک خیس شکلاتی درست کردم و همزمان آهنگ گوش میدادم ، مالک اومد با یه عالمه پلاستیک ، رفتم کمکش کردم . 

اول از همه همه شامپو ها و مایع های دستشویی و شوینده هارو بهش دادم که بزاره توی حموم و دستشویی ، بعد چندتا کرم و لوسیون و دستمال و دستمال مرطوب دادم بزاره توی اتاقا ، وسایل آشپزخونه هم خودم چیدم و در آخر هم دیدم گل گرفته ، اول برای تشکر بوسیدمش و بعد گلا رو گذاشتم توی یه گلدون و گذاشتم توی پذیرایی ، بعدم ساعت ۱۱ شروع کردم درست کردن غذا ، قرار بود برای شام بیان و تعدادشان هم زیاد بود . 

یه عالمه ژله و کیک و دسر و تیرامیسو درست کردم ، وسایل رو چیدم ، غذا هم چهار نوع درست کردم ، میز غذا خوری هم درست کردیم و گذاشتیم توی حیاط خونه کنار گل و درختا ، اونجا چیدیم وسایل رو و دقیقا کارمون ساعت ۶ عصر تموم شد و اونا هفت میومدن . 

رفتم توی اتاق خوابمون دیدم مالک توی حمومه ، برای اذیت کردنش رفتم توی حموم و گفتم : آقای اعتماد بشه دیگه نوبت منه. 

لباسامو درآوردم و رفتم کنارش زیر دوش ، با تعجب داشت نگام میکرد ، خیلی آروم پرسید : الان میخوای کاری کنیم عشقم ؟ 

خندیدم و گفتم : معلومه که نههه وقت نداریم باید صرفه جویی کنیم برای همین گفتم دوتایی حموم کنیم بده مگه ؟ 

شامپو رو برداشت و گفت : من که از خدامه هه.

اون فقط موهاشو شست و بدنشو و رفت و ریشاشو اصلاح کرد ولی من تا نیم ساعت بعد ترش توی حموم بودم ، اومدم بیرون و موهامو خشک کردم ، یکم روتین پوستی انجام دادم و آرایش کردم و لباسامو پوشیدم که یه ساحلی بلند ساده زرشکی بود ، لباس های مالک هم راحتی و مشکی بودن ، دیدم موهاش بهم ریخته است ، صداش کردم و با سشوار موهاشو درست کردم و همینطور که نشسته بود من وایساده بودم رو داشتم با شونه درستشون میکردم و یکمم زل زدم کف دستم که یهو نیشگونم گرفت ، وایسادم و پوکر گفتم : عشقم الان این چه کاری بود ؟ 

قیافه مظلوم به خودش گرفت و گفت : خب امشب امیدی هست یا نه ؟

گفتم : به نظرت اینا بیان کی برمیگردن؟ خب قطعا ۳/۴ صبح ، اونموقع دیگه حالی ام میمونه؟

خواست چیزی بگه که زنگ در به صدا دراومد ، رفتیم و درو باز کردیم ، خوش آمد گفتیم به همشون و دعوت کردیم بیان داخل . 

همشون برامون کادو های مختلف گرفته بودن و خیلیم براشون زحمت کشیدن ، تشکر کردیم و شروع کردیم پذیرایی کردن . 

...

ساعت دوازده شب بود ، دیگه واقعا همه خسته شده بودن ولی هنوزم داشتن حرف میزدن و وقت میگذروندن ، رفتم و کنار مالک نشستم ، دستشو گذاشته بود روی کمرم و آروم ماساژ می‌داد ، میدونستم معنی این حرکت چیه ولی نمیتونستم کاری کنم . 

بهش پیامک دادم که منم الان دلم میخواد ، که همون لحظه بعد از چک کردن گوشیش گفت : ای بابا مثل اینکه باید فردا صبح زود بریم سرکار لیلی . 

گفتم : چی ؟ 

گفت : اره شیفت صبح روز برای دوتامون زدن ساعت پنج باید بریم . 

خواستم چیزی بگم که رو کرد به مهمونا و گفت: واقعا شرمنده ام خیلی داشت خوش می‌گذشت ولی کاره دیگه . 

خیلی واضح داشت بهشون می‌گفت پاشید برید دیگه ، اونا هم کم کم بلند شدن و بعد از خداحافظی رفتن . 

ما موندیم و خونه کااااملا بهم ریخته ، وقتی درو بست به مالک گفتم : چرا الکی گفتی ؟  فردا که روز آف ماست .  

گفت : بلاخره میخواستم با زن قشنگم تنها باشم . 

بعدم اومد سمتم آروم و ...