پارت 15( لیلی بی مجنون)
1 خرداد · · خواندن 4 دقیقه نویسنده : شرمنده ام این مدت پارتی نزاشتم ، مشکل شخصی برام پیش اومده بود حقیقتا ولی از امشب شروع میکنم مرتب پارت گذاشتن .
ـــــــــــ
(لیلی آقایی )
صبح زود بیدار شدم و آروم از اتاق رفتم بیرون که مالکو بیدار نکنم ، ساعت ۶ صبح بود ، آبی به دست و صورتم زدم و بعد خوردن یه کیک کوچولو شروع کردم .
اول از همه پذیرایی رو تمیز کردم و کرد گیری و جارو کردن و اینا ، بعد از اون رفتم سراغ اتاقا و همشون مرتب کردم و کرد گیری کردم و جارو زدم ، دستشویی و حموم رو شستم و بعد اینا یه لیست نوشتن برای وسایلی که لازم داریم .
رفتم توی آشپزخونه و بعد از جارو زدن و گردگیری بازم یه لیست نوشتم همون موقع چند تا وسیله برای آشپزی آماده کردم و یه صبحانه درست کردم ، ساعت ۱۰ بود مالک رو بیدار کردم .
صبحانه خورد و لیستا رو بهش دادم بره خرید کنه اونم سریع لباس پوشید و رفت .
تا موقعی که اون بیاد رفتم و کیک خیس شکلاتی درست کردم و همزمان آهنگ گوش میدادم ، مالک اومد با یه عالمه پلاستیک ، رفتم کمکش کردم .
اول از همه همه شامپو ها و مایع های دستشویی و شوینده هارو بهش دادم که بزاره توی حموم و دستشویی ، بعد چندتا کرم و لوسیون و دستمال و دستمال مرطوب دادم بزاره توی اتاقا ، وسایل آشپزخونه هم خودم چیدم و در آخر هم دیدم گل گرفته ، اول برای تشکر بوسیدمش و بعد گلا رو گذاشتم توی یه گلدون و گذاشتم توی پذیرایی ، بعدم ساعت ۱۱ شروع کردم درست کردن غذا ، قرار بود برای شام بیان و تعدادشان هم زیاد بود .
یه عالمه ژله و کیک و دسر و تیرامیسو درست کردم ، وسایل رو چیدم ، غذا هم چهار نوع درست کردم ، میز غذا خوری هم درست کردیم و گذاشتیم توی حیاط خونه کنار گل و درختا ، اونجا چیدیم وسایل رو و دقیقا کارمون ساعت ۶ عصر تموم شد و اونا هفت میومدن .
رفتم توی اتاق خوابمون دیدم مالک توی حمومه ، برای اذیت کردنش رفتم توی حموم و گفتم : آقای اعتماد بشه دیگه نوبت منه.
لباسامو درآوردم و رفتم کنارش زیر دوش ، با تعجب داشت نگام میکرد ، خیلی آروم پرسید : الان میخوای کاری کنیم عشقم ؟
خندیدم و گفتم : معلومه که نههه وقت نداریم باید صرفه جویی کنیم برای همین گفتم دوتایی حموم کنیم بده مگه ؟
شامپو رو برداشت و گفت : من که از خدامه هه.
اون فقط موهاشو شست و بدنشو و رفت و ریشاشو اصلاح کرد ولی من تا نیم ساعت بعد ترش توی حموم بودم ، اومدم بیرون و موهامو خشک کردم ، یکم روتین پوستی انجام دادم و آرایش کردم و لباسامو پوشیدم که یه ساحلی بلند ساده زرشکی بود ، لباس های مالک هم راحتی و مشکی بودن ، دیدم موهاش بهم ریخته است ، صداش کردم و با سشوار موهاشو درست کردم و همینطور که نشسته بود من وایساده بودم رو داشتم با شونه درستشون میکردم و یکمم زل زدم کف دستم که یهو نیشگونم گرفت ، وایسادم و پوکر گفتم : عشقم الان این چه کاری بود ؟
قیافه مظلوم به خودش گرفت و گفت : خب امشب امیدی هست یا نه ؟
گفتم : به نظرت اینا بیان کی برمیگردن؟ خب قطعا ۳/۴ صبح ، اونموقع دیگه حالی ام میمونه؟
خواست چیزی بگه که زنگ در به صدا دراومد ، رفتیم و درو باز کردیم ، خوش آمد گفتیم به همشون و دعوت کردیم بیان داخل .
همشون برامون کادو های مختلف گرفته بودن و خیلیم براشون زحمت کشیدن ، تشکر کردیم و شروع کردیم پذیرایی کردن .
...
ساعت دوازده شب بود ، دیگه واقعا همه خسته شده بودن ولی هنوزم داشتن حرف میزدن و وقت میگذروندن ، رفتم و کنار مالک نشستم ، دستشو گذاشته بود روی کمرم و آروم ماساژ میداد ، میدونستم معنی این حرکت چیه ولی نمیتونستم کاری کنم .
بهش پیامک دادم که منم الان دلم میخواد ، که همون لحظه بعد از چک کردن گوشیش گفت : ای بابا مثل اینکه باید فردا صبح زود بریم سرکار لیلی .
گفتم : چی ؟
گفت : اره شیفت صبح روز برای دوتامون زدن ساعت پنج باید بریم .
خواستم چیزی بگم که رو کرد به مهمونا و گفت: واقعا شرمنده ام خیلی داشت خوش میگذشت ولی کاره دیگه .
خیلی واضح داشت بهشون میگفت پاشید برید دیگه ، اونا هم کم کم بلند شدن و بعد از خداحافظی رفتن .
ما موندیم و خونه کااااملا بهم ریخته ، وقتی درو بست به مالک گفتم : چرا الکی گفتی ؟ فردا که روز آف ماست .
گفت : بلاخره میخواستم با زن قشنگم تنها باشم .
بعدم اومد سمتم آروم و ...