پارت 18( لیلی بی مجنون)
2 خرداد · · خواندن 5 دقیقه اون یه دقیقه به اندازه یه روز طول کشید انگار ، استرس گرفته بودم ، امکان نداشت ولی خب بازم انجام دادنش استرس داشت .
زنگ گوشی به صدا دراومد و نگاهی به بیبی چک روی میز توالت انداختم ، مثبت بود ...
امکان نداشت ، ما سه ماهه از هم دور بودیم نمیشه که ، بدو بدو رفتم سمت بخش اورژانس و از دکتری که اونجا بود خواهش کردم یه آزمایش بارداری و سونوگرافی اورژانسی برام بنویسه ، اونم نوشت و سریع رفتم سمت آزمایشگاه بیمارستان ، خیلی شلوغ بود ، نشستم منتظر ، سعی میکردم حواسم خودمو پرت کنم ولی نمیشد و همش ذهنم درگیر بود .
بعد از نیم ساعت رفتن و آزمایش دادم ، خانمی که مسئول بود گفت که یه ساعت دیگه آماده میشه .
توی این یه ساعت رفتم بیرون از بیمارستان برای انجام سونوگرافی ، مطب دکتری که میشناختم نزدیک بیمارستان بود برای همین پیاده رفتم .
بعد از گرفتن نوبت نشستم دوباره منتظر ، اینجا خلوت تر بود و ساکت ، همین سکوت باعث میشد بیشتر ذهنم صداهای داخلشو بالا ببره.
سریع نوبتم شد، رفتم داخل و با آقای امینی سلام علیک کردم ، دراز کشیدم روی تخت و مانتومو بالا زدم ، گفت : خیلی وقته ندیدمتون ، احیانا برای سنگ کلیه و اینا اومدین؟
گفتم : نه کلا برای چکاپ اومدم ببینم توی بدنم چه خبره .
خندید و گفت : ولی انگار خیلی استرس داری ها آقایی .
لبخند زدم و چیزی نگفتم ، ژل سردی که روی دستگاه زده بود باعث شد شکمم منقبض بشه ، همینطور که معده و شکمم رو چک میکرد میگفت که همشون سالمن و خداروشکر مشکلی نیست ، تا اینکه رسید به لگن و تخمدان هام ، دوباره ژل زد و فشاری نیاورد و گفت : احیانا برای بارداری اقدامی کردین؟
گفتم : نه والا .
توی مانیتور خیره شده بود و گفت : ولی من اینجا چیز دیگه ای میبینم ، تبریک میگم بهتون شما حامله این.
با تعجب گفتم: چییی؟؟ امکان نداره آقای امینی .
گفت : خب شما ازدواج کردین پس بیشتر از همیشه امکان داره و مهمتر از همه اینکه اونقدری بزرگ هست که نشه اشتباه گرفتش .
گفتم : خ..خب الان یعنی چند ماهشه ؟
گفت : ۱۲ هفته و خورده ای یعنی تقریبا سه ماه و خیلی دقیق بخوام بگم ۹۱ روز .
گفتم : خب آخه همینش عجیبه .
پرسید : چی عجیبه ؟
گفتم : شوهر من سه ماهه نیستش اصلا و رابطه ای نداشتیم چطوری اخه.
گفت : خب یعنی قبل از اینکه بره رابطه ای نداشتین؟
گفتم : چرا داشتیم ولی از کاندوم استفاده کردیم .
گفت : خب این وسایل جلوگیری که همیشه کارساز نیستن و خطاهای زیادی دارن و وقتی میگین سه ماه پیش با همسرتون رابطه داشتین طبیعیه الان هم سه ماهه حامله باشین .
گفتم : ولی آخه من دوماه اول پریود میشدم برای همین احتمال نمیدادم .
گفت : این چیزا عادیه بخاطر استرس ممکنه که بارداری پنهان داشته باشین و تازه بعضی خانما که تا چهار ماه اول پریود میشن بعد میفهمن حامله ان ، نگران چیزی نباشین پسرتون سالم سالمه قلبش هم خوب میزنه.
گفتم : چییی ؟ پسرههه؟
یهویی گفت : وای ببخشید از دهنم پرید یهویی .
گفتم : نه نه خواهش میکنم ، ولی واقعا پسره؟
گفت : اره پسره ، ۳ ماهشه و کاملا هم سالمه.
دستمالی بهم داد و شکمم رو پاک کردم ، لباسمو درست کردم و بعد از بیرون اومدن گفتم : واقعا ممنونم ، جواب سونوگرافی رو از کی بگیرم؟ خانومه که منشیتون بود رفت .
گفت : خودم الان براتون آماده اش میکنم چند دقیقه بشینین.
منتظر نشستم ، بعد از ده دقیقه جواب سونوگرافی رو بهم داد و با تشکر فراوان و .. راهی بیمارستان شدم .
رسیدم بیمارستان و جواب آزمایشمو گرفتم ، خداروشکر بدن سالمی داشتم و بچمم سالم بود ، بچم ...
یک ساعت دیگه شیفتم تموم میشد برای همین تصمیم گرفتم تا آخرش بمونم .
وقتی وارد خونه شدم دیدم که چقدر بهم ریخته است ، همون ساعت ۹ شب شروع کردم به تمیزکاری و گرد گیری و جارو زدن و شستن و تمیز کردن همه جای خونه ، از حیاط گرفته تا اتاقای مهمون و در آخر هم اتاق خوابمون ، لباسا رو شستم و پهن کردم ، ملافه هارو پهن کردم روی تخت و مرتبشون کردم ، کولر رو روشن کردم که اتاق یکم خنک بشه و بعدش لباسامو آماده کردم و رفتم حموم .
بعد از شستن بدنمم و شامپو زدن به موهام و روتین حمامم اومدم بیرون ، جلوی آینه قدی وایسادم و حوله رو انداختم روی زمین ، نگاهی به بدنم انداختم ، واقعا خیلی وقت بود که خودمو ندیده بودم انگار ، شکمم برجسته شده بود ولی نه اونقدر زیاد برای همین فکر میکردم که فقط چاق شدم ، دستمو روی شکمم کشیدم ، الان یه زندگی درون من جریان داره ، آیا از پسش برمیام ؟ آیا میتونم زندگی خوبی براش بسازم ؟ .
توی همین فکرها بودم که زنگ در به صدا دراومد ، حوله تنیمو پوشیدم دوباره و رفتم سمت در ، دیدم که دختر خالمه و معلوم بود تنهاست ، درو زدم براش و اومد داخل ، همو بغل کردیم و گفتم که بشینه تو آشپزخونه تا لباس بپوشم و بیام .
رفتم و شلوارک و کراپ تاپمو پوشیدم و یکمم آب موهامو با حوله گرفتم ، سریع رفتم پایین و اومدم براش خوراکی بیارم که جیغ بلندی کشید و گفت : حامله اییییی؟؟؟؟/؟)
گفتم : از کجا فهمیدی ؟
همون موقع یه نگاهی به خودم انداختم که نصف شکمم از لباسم اومده بیرون ، اومد سمتم و بغلم کرد و تبریک گفت و انقدر قربون صدقه ام رفت که نمیدونستم چیکارش کنم ، بعد بهش گفتم : خببب بگو ببینم چیشد که اومدی به من سر بزنی ؟
گفت : خب میخواستم یه چیزی بهت بگم و بهتره که بشینی .
گفتم : خیره؟
گفت : خب مالک قراره که دو ماه دیگه بیاد .
گفتم : نه بابا یه ماه دیگه مونده فقط .
گفت : اره میدونم بهش اضافه کاری دادن یه ماه دیگه برای همین هم گفتن من بهت بگم چون میدونستن ناراحت میشی .
گفتم : خب کاره دیگه ، چه کار میشه کرد ، ولی رها یه وقت دهن لقی نکنی هاااا به هیچکس راجب حاملگیم نمیگی ، فعلا قصد ندارم به کسی بگم و میخوام بزارم تا خوده مالک بیاد باشه ؟ میخواستم اولین نفر اون بفهمه ولی تو فهمیدی دیگه .
خندید و گفت : باشه بابا .
بعد از یکم حرف زدن و خندیدن رفت و منم رفتم سراغ اتاقمون ، یکم تمیز ترش کردم و موهامو بافتم ، ساعت ۱۲ شب شده بود ، آیپدمو برداشتم و تصمیم گرفتم برای اتاق بچه یکم عکس و فیلم ببینم ولی به دومی نرسید خوابم برد .
...
این چند وقت همش یا سرکار بودم یا درگیر دیزاین اتاق بچه ، خیلی کم با مالک وقت میکردم صحبت کنم چون اونم وقتی نداشت و تایم هامون بهم نمیخورد ، اتاق بچه کار زیاد داشت و از همه لحاظ داشتم خسته میشدم ، شکمم هی بزرگتر میشد و هورمون هامم بهم ریخته بودن .