پارت 7 ( لیلی بی مجنون)
5 اردیبهشت · · خواندن 7 دقیقه منتظر بودم مالک بیاد که صدایی شنیدم رفتم و دیدم توی راهروی بیمارستان درحال کتک کاری بودن یعنی در اصل مالک داشت میزد و مرتضی میخورد .
رفتم جداشون کنم ولی زورم به مالک نمیرسید برای همین از نقطه ضعفش یعنی گوشاش استفاده کردم و محکم کشیدمش و بلندش کردم ، بردمش کنار و گفتم : چتونه چی شده خب ؟.
چیزی نگفت و بعد از اومدن بچه و جمع کردن مرتضی رفتیم توی ماشین که صحبت کنیم .
ازش پرسیدم : چی بهت گفتم که اینطوری شدی ؟ بگو ببینم مالک .
دستشو عصبی توی موهاش کشید و چندتا مشت به فرمون زد و گفت: راجب تو داشت حرف میزد منم تحمل نکردم و زدمش .
گفتم : خب چی گفت مگه ؟
نگاهم کرد: گفت که امیدی به لیلی نداشته باش ، اون اولش خیلی جالب به نظر میاد ولی از درون پوچه و هیچوقت هم باهات نمیخوابه حتی اگر همیشه بهش توجه کنی و دوستش داشته باشی و کادو براش بگیری ، نمیدونم میخوام ادای دخترای پاکو در بیاره یا چی ولی در کل بری سراغ دیگه بهتره چون این اصلا پا نمیده به این چیزا ، خیلی خیلی قدیمیه طرز فکرش ، اینو گفت منم عصبی شدم زدمش .
گفتم : چیی؟؟ وادافاک.
پیاده شدم از ماشین و دویدم سمت بیمارستان ، دیدم که دارن پانسمان میکن صورتشو ، رفتم جلو و یه مشت زدم تو صورتش و هلش دادم که افتاد زمین بعدم با پا شروع کردم زدنش و گفتم : من چون خراب نیستم باید ترک بشم ؟ تو گوه خور منی؟ چون لنگامو برا هر بنی بشری باز نمیکنم شدم دختر پوچ؟ چون مثل زنت نیستم؟ اشغال کثافت فقط یکبار دیگه ببینم اسم منو جایی به زبون و دهد نجست بیاری هرجا باشی پیدات میکنم یه چوب میکنم تو اندام فوقانیت عنترک .
همینطور که داشتم میزدمش به بالا کشیده شدم ، برگشتم دیدم مالک با یه دستش نگهم داشت و بلندم کرد و نمیزاشت نزدیکش بشم هرچی هم تقلا میکردم ولم نمیکرد ، بردم عقب تر یکم آب بهم داد و بعد از اینکه آروم شدم دیدم که ابروش زخمه ، یه چسب زخم از جیبم درآوردم و براش زدم.
رفتم پیش آقای همتی و همه چیو براش گفتم اونم گفت که یه کاهش حقوق براش مینویسه.
راضی بودم چون میدونستم خیلی آدم پول پرستیه و حرصی میشه از این موضوع ، خلاصه که تاساعت دو شب شیفت بودم و خیلیم اورژانس شلوغ بود اون شب و از اون شبای دردناک بود .
موقع برگشت با مالک برگشتیم و رفتیم خونه من ، همین رسیدم که دیدم خونه ام خرابه ، یعنی به کل تخریب شده بود ، وحشت زده نگاه میکردم اطرافو ، مالکم تعجب کرده بود و رفت از همسایه ها پرسید و اومد ، گفت : میگن این ساختمون یهو ریزش کرد ولی خداروشکر خالی بود ، احتمالا بخاطر ساخت و ساز یه نفر اینطوری شده .
پلیس اومد و آتش نشانی ، ازم سوال کردن : خانم آقایی اینجا کسی کاری انجام میداد توی ساختمون ؟
گفتم : همسایه طبقه پایین من آقای صمیمی داشتن تغییر دکوراسیون میدادن و همیشه سر و صداشون نمیزاشت بخوابم برای همین یادمه .
بعد از کلی پرس و جو فهمیدن که بخاطر همون همسایه است که داشت دکوراسیونو عوض میکرد ، انقدر تخریب کرده بود خونه رو که از داخل ریزش کرد .
دست و پام میلرزید و نمیدونستم کجا بمونم و چیکار کنم برگشتم سمت مالک و گفتم : الان چیکار کنم ؟ وسیله هامو جامو همه چیو از دست دادم .
مالک آروم ازم پرسید : طلایی داشتی توی وسایلت ؟
گفتم : نه همشون پیش مامانمن.
گفت : خب خوبه ، بیا فعلا امشب بریم خونه من تا فردا ببینیم چی میشه .
اخم کردم که گفت : لیلی الان تو این وضعیت مگه میخوام کاری کنم که اینطوری نگام میکنی ؟ بابا دارم میگم بریم بمونی تا فردا که جا پیدا کنی ، ساعت دو شب کجا میخوای بری آخه ؟ .
شونه ای بالا انداختم و سوار ماشین شدم ، راهی خونش شدیم و توی راه اصلا حرف نزدیم تا موقعی که رسیدیم .
دم در حیاط ریموت رو زد و رفتیم توی زیر زمین که پارکینگش بود ، گوشه پارکینگ یه پژو پارس مشکی هم پارک بود و این ماشینو هم زد کنارش و خواستیم پیاده بشیم که گفت : ببین این خونه رو داداشم برام ساخته همون که مهندسه ، به عنوان کادو بهم دادش و تاحالا حتی یه دختر هم اینجا نیاوردم توی این ۱۰ سالی که اینجا زندگی میکنم ، تو اولین کسی هستی که حتی بین اعضای خانواده و دوستام وارد خونه ام میشی .
تعجب کردم ولی تأیید کردم و پیاده شدم ، چند تا پله رو رفتیم بالا و یه در مشکی رو به رومون بود ، بازش کرد و رفتیم بیرون در اصل ، در ورودی سمت راست بود و سمت چپ هم آیینه قدی ، اون قسمتی هم که میگم بیرون بود میشد حیاط و همون در بزرگی که برای ورود ماشین باز میشد ، دور تا دور حیاطش با بوته و درخت پوشیده شده بود و هیچی از داخلش معلوم نبود .
وارد خونه شدیم از همون در سمت راست که با رمز باز شد ، دم در یه کمد بلند بود و جفتش هم آینه ای که توکار بود و جلوش میز داشت و زیرش هم سه تا کشو میخورد ، کلید ماشین و خونه رو گذاشت جلوی همون میز و بعد کتشو درآورد و گذاشت داخل همون کمد ، کفشاشو هم درآورد و یکی از کشو هارو کشید بیرون و بر خلاف کوچیک بودنش عمیق بود و چندین جفت کفش داخلش بود ، کفشارو گذاشت و نگام کرد : کتتو بده بزارم اینجا اینو دمپایی شاید یکم بزرگ باشه برات .
کتمو بهش دادم ، دمپایی هایی که داد رو پوشیدم ولی یکم کوچیک نبود ، خیلییی بزرگ بود ، با اینکه سایز پام کوچیک نیست ولی این دیگه خیلی بزرگ بود .
گفت که منتظرش بمونم تا بیاد ، نگاهی به خونه انداختم از در که میومدی داخل بعد از این کمدا از سمت چپ حدود هفتا پله میخورد و میرفت پایین که پذیرایی بود و یه فرش کوچیک وسط پهن بود و سه تا کاناپه راحتی هم مثل مربع دور هم بودن و رو به روشون یه تلویزیون خیلی بزرگ بود ، گوشه و کنار تلویزیون که به دیوار وصل بود در از گلدون و مجسمه بود ، این قسمت جلویی پذیرایی بود ، قسمت عقب ترش شومینه بود و یه کاناپا راحتی کوچیک و نقاشی های قشنگ و عکس های خانوادگیش که قاب شده بودن و انقدر زیاد بودن که دیوار جا نداشت برای عکس جدید ، دیوار شیشه ای بود و دید قشنگی رو به حیاط داشت ، نگاهمو از حیاط گرفتم و رفتم داخل آشپزخونه که بالا بود و قبل از پله ها بود ، اوپن داشت و دور اوپن صندلی گذاشته بود و شیر آب هم وسط اوپن بود ، جای جالب و قشنگی بود و اوپن آشپزخونه رو دو نیم کرده بود ، یکم آب خوردم و رفتم توی راهرو که کنار در ورودی و آشپزخونه بود ، راهرو بزرگ و کشیده بود ، یه در بود که علامت سرویس بهداشتی داشت ، یه در دیگه علامت حمام داشت و یه در یعنی اتاق مهمان بود بعد ته راهرو چند تا پله بودن ، رفتم بالا و پیش یه استراحتگاه یه در دیدم که نوشته بود work room ، اتاق کارش بود یعنی؟
حالا هرچی ، فضولی نکردم و رفتم بالا تر که دیدم آخرین دره و اتاق خودش بود ، در زدم و وارد شدم ، به اندازه پذیرایی بزرگ بود و یه تخت خیلی بزرگ که اطرافش رو پرده گرفته بودن و دقیقا مثل این زمان قدیمی ها بود وایسا ببینم به مدلش چی میگفتن ؟ باروک؟ نه یه چیز دیگه بود ، از اینایی که خارجی های اشرافی قدیما استفاده میکردن و یه عالمه پرده داشت اطرافش و سلطنتی بود ، تخت سمت راست اتاق بود و دیوار کنارش مثل حیاط کاملا شیشه ای بود و با پرده های مشکی پوشیده شده بود ، بغل های تخت میز پاتختی بود ، رو به روی تخت یه در بود که حموم بود فکر کنم ، میز توالت هم داشت و یه در دیگه هم بود وقتی پرسیدم اون چیه بردم داخلش ، اتاق لباس بود و پر از کفش و کیف و وسیله های مردونه بود و واقعا دهنم وا مونده بود .
راستی اینم یادم رفت بگم که حتی دیوارهای خونه اش مشکی بودن ، از ست ظروفش گرفته تا تک تک اجزای خونه مشکی بودن ، فقط فرشش ترکیبی از مشکی و زرشکی بود که گفت سفارشی براش بافتن .
گفتم : خب الان من چی بپوشم ؟