وقتی رسیدم همون خونه ای نبود که بهش داده بودم و تمام مشکی شده بود و آهنی بود انگار ،  متروکه بود انگار ، رفتیم داخل و گشتیم دنبال لیلی جانم .

نزدیک یه اتاق شدم که در خیلی کوچیکی داشت و بزور آدم جا می‌شد ، صدای ناله میومد ، درو از لولا در آوردیم و دیدم که لیلی پاهاشو جمع کرده توی خودش و جا نداشت حتی دراز بکشم ، تمام بدنش قرمز و کبود و مشکی بود انگار ، هرچی صداش میکردم نمی‌شنید برای همین هم شدم و لنگه پاشو کشیدم و لیز که خورد کامل کشیدمش بیرون ، تمام بدنش کبود و زخم بود ، همینطور ازش خون می‌رفت ، صورتش ورم کرده بود و چشماش باز نمیشدن ، خون مردگی زیادی روی صورتش رو پوشونده بودن ، میخواستم بلندش کنم ولی اونقدر شکستنی به نظر می‌رسید که منتظر موندیم تا آمبولانس بیاد . 

کل ویلا رو گشتن و در آخر توی یه اتاق مخفی شینا رو پیدا کردن ، دختری که زیر بال و پرشو گرفته بودم الان اینطوری از پشت بهم خنجر زده بود ، خونه رو گشتن و وقتی وسایل رو نشونم دادن متوجه شدم که تمام وسایل لیلی رو استفاده می‌کنه ، پلیس گرفت و بردش ماهم همراه با آمبولانس رفتیم بیمارستان . 

...

حدود ۱۲ ساعته که لیلی توی اتاق عمله ، زندگیم جلوم تیره و تاره ، دخترم ، لیلیِ من ، عشق زندگی من الان پیشم نیست ، حس میکنم برای همیشه رفته ...

همه دوستاش و خانواده اش دم اتاق عمل درحال گریه و زاری و دعا کردن بودن ، دکتر اومد بیرون و گفت : متاسفم ما هرکاری از دستمون برمیومد کردیم ولی ...

انگار دنیا رو سرم خراب شد ، بدون اجازه رفتم توی اتاق عمل و دیدمش ، چه بلایی سر اون قیافه مظلومت آورده بودن زندگیم ، از ته دلم داد زدم و از خدا خواستمش ، توی کل زندگیم هیچی رو انقدر زیاد نمی‌خواستم ، دستشو گرفتم و اشک میریختم ، بلند شدم و کمرشو بلند کردم و بغلش کردم ، تنش سرد و بی جون بود ، قلبش نمی‌زد ، باورم نمیشد ، انگار زندگی آخراش بود ، حواسم نبود و محکم زدم توی کمرش که یهو حس کردم نفس کشید ، آروم درازش کردم و دیدم نبضش برگشت ، دکترو صدا زدم و همون موقع بیرونم کردن . 

دوباره منتظر نشستیم ، شروع کردم دعا کردن ، خدا خدا میکردم که یه فرصت دیگه بهم بده تا خوشحالش کنم . 

یک ساعت بعد دکتر اومد بیرون و گفت : عمل موفقیت‌ آمیز بود ، به لطف ضربه ی ایشون راه تنفسیشون باز شدن و ... در کل یکم دیگه منتقلشون میکنن به بخش مراقبت های ویژه اونوقت میتونین ببینینشون. 

سجده شکری به جا آوردم و فقط شکر میکردم که خدا درد دلمو شنید ، رفتم دست مادر لیلی رو گرفتم و کمکش کردم بلند بشه ، با داداشام هماهنگ کردم ، دوستاشو و خانواده اش بجز مامانشو فرستادیم برن خونمون ، مادرش رو هم بردم و سرمی زد چون فشارش افتاده بود . 

منتظر نشسته بودم که دست گرمی روی شونه ام احساس کردم ، دیدم مادرمه ، گفت : پسرم ، حالش خوبه؟ . 

گفتم : اوهوم . 

بغض داشتم ، چشمام اشکی بود ولی نمی‌خواستم نگاهش کنم که گریم بگیره . 

گفت : پسرم من در حق همتون کم لطفی کردم و همیشه توی زندگیم دنبال پول بودم ، بعد از اینکه این بلا سر لیلی اومد و دیدم چطوری نگران بودی فهمیدم که منم باید درست بشم و آدم خوبی بشم ، می‌خوام نوه هام بهم بگن مادربزرگ و انقدر آدم خوبی باشم براشون که بخوان هر لحظه پیشم باشن ، پسرم من اشتباهات زیادی کردم توی زندگیم و خیلیم تورو اذیت کردم ، عذاب وجدان همشون باهامه ولی می‌خوام اینو بگم دختری که انتخاب کردی یکی از گل های بهشته و بهترینه ، امیدوارم زودتر خوب بشه که ازش حلالیت بطلبم . 

برگشتم سمتش و گفتم : مامان من بخشیدمت ، ولی توروخدا دعا کن لیلیم خوب بشه . 

همون لحظه بغضم ترکید و برای اولین بار توی این ۳۲ سال سرمو گذاشتم روی پای مادرم و گریه کردم ، با دستای نرمش سرمو نوازش کرد ، حس خوبی بهم تزریق شد ، مادر داشتن واقعا حس خوبیه ...

...

( یک هفته بعد ) 

( لیلی آقایی ) 

با چیزایی که برام تعریف کرده بودن کپ کردم ، ولی صورتم الان بهتر شده بود و وضعیت جسمانیم هم بد نبود ، خداروشکر سطحی بودن زخما و زود با بخیه و دارو خوب شدن ، از این وضعیتی که توش بودم راضی بودم چون هم گذشته مالک رو فهمیده بودم هم مالک و مادرش باهم آشتی کردن و روابط خانوادگی همه بهتر شده بود ، هم عروسی رو تعیین کرده بودیم برای دو ماه دیگه و مراسمات از ماه دیگه شروع می‌شد . 

مالک همش پیشم بود و باهم وقت میگذروندیم و خوشحال بودیم ، عجیب بود با اینکه روی تخت بیمارستان بودم ولی از ته دلم خوشحال بودم و بیشتر از قبل شوخی میکردم و مالک و دست مینداختم . 

اون دختره شینا بود شیما بود چی بود رفت زندان ، معلوم شد که چیزای دیگه هم از خونه اعتماد ها دزدیده بوده ، خانواده اش هم پیداش کردن و بخشیدنش ، وقتی ازش پرسیدن چرا اینکارو کردی با کمال پررویی گفت : من عاشق مالک اعتمادم و هرکاری میکنم برای بدست آوردنش . 

خلاصه که تا سه نشه بازی نشه ، این همه اتفاق افتاد تا آخرش باهم ازدواج کنیم ، امیدوارم روز عروسی دیگه مشکلی پیش نیاد . 

دکتر بهم گفت که یه هفته دیگه مرخص میشم تا وقتی که کامل کامل خوب بشم ، اتاق وی ای پی برام گرفته بود مالک و همین باعث می‌شد کامل راحت باشم . 

توی فکر بودم که مالک اومد و گفت: بیا ببینم کدوم آرایشگاه بهتره که وقت رزرو کنم هم برای نامزدی هم عقد و عروسی ؟ 

کنارم نشست و چند تا سالن بهم نشون داد ، یکیشونو می‌شناختم و تعریفشو هم زیاد شنیده بودم برای همین گفتم : همین سالن رز عالیه ، برای این دوماه هر مراسمی بود همینو رزرو کن ، راستی کارت دعوت هارو گرفتی ؟ 

گفت : اوکییی، کارت دعوت هم دارن چاپ میکنن گفتن امشب آماده میشه و میرم میگیرمشون و میارم که اسم مهمونا رو بنویسیم . 

اوکی دادم و سریع رفت ، بعد از رفتنش در بسته نشده باز شد و مادرش اومد داخل ، یه پلاستیک توی دستش بود ، نشست کنارم و گفت : سلام دخترم برات غذا آوردم. 

لبخند زدم و گفتم : مرسی خالهه . 

شروع کرد غذا دادن بهم ، حرف زدیم و شوخی کردیم و راجب اینکه چی بپوشم برای مراسما صحبت کردیم ، توی این مدت واقعا صمیمی شده بودیم باهمدیگه و همین حالمو بیشتر خوب می‌کرد .

شب شده بود و ساعت ۹ بود ، مالک اومد داخل و گفت : ببین چه دعوتنامه هایی گرفتم ، انقدر خوشگلننن. 

اوردشون ، واقعا کیوت بودن ، دلم نمیومد بدمشون برن وای ، خب خب شروع کردیم به نوشتن مهمون ها ، مهمونای من ۳۰۰ نفر بودن و مالک ۵۰۰ نفر ، آخر سر که شمردیم بهش گفتم : آخه انتر تو ۵۰۰ نفرو از کجا میشناسی که این همه ادمو دعوت کردی .

خندید و گفت : بی ادب شدیااا پدر و برادر منو همه میشناسن خب نمیتونم دعوتشون نکنم که ، بعدشم یه عالمه کادو گیرمون میاد بده؟ 

گفتم : خوبه حداقل کادو میدن ، وگرنه نمیصرفد ..

قهقهه ای زد و گفت : عاشق همین لحن حرف زدنتم. 

گفتم : حالا اونقدرام بامزه نبودماا.

دستشو کشید روی سرم و گفت : تو نمیدونی برای دیدن این چشما و شنیدن این صدا چقدر لحظه شماری کردم که بدونی بامزه بودنت چقدره. 

لبخند زدم و گفتم : شنیدم سجده شکر بجا آوردی ، بابا با ایمان کی بودی تووو . 

لباشو غنچه کرد و گفت : توووو . 

بعد از یکم حرف زدن خوابیدم چون واقعا نمیتونستم در مقابل دارو ها مقاومت کنم .