پارت 11 ( لیلی بی مجنون)
9 اردیبهشت · · خواندن 8 دقیقه احساس کردم کل بدنم منجمد شده ، به هوش اومدم و دیدم که توی یه اتاق مثل اتاق بازجویی ام و همون مرد با همون قد و هیکل رو به رومه ، سطل آب سردی هم روم ریخته بود که باعث میشد از این بیشتر سردم بشه مخصوصا توی اون اتاق فلزی و خالی که هواش مثل اتاقای سردخونه بود .
در فقط از بیرون باز میشد ، همون لحظه باز شد و هیکل نحیفی وارد اتاق شد ، حقیقتا انتظار داشتم مادر مالک باشه اما نه ، یه دختر جوون بود که تاحالا یه بارم ندیده بودمش و اصلا نمیشناختمش ، اومد جلو و براش یه صندلی گذاشتن ، یه پالتوی بلند مشکی و کفش پاشنه بلند همراه با پیراهن زیرش پوشیده بود که خیلی اشنا به نظر میومدن ، استایل آشنایی بود کلا ولی الان مشکل من این نبود. دختر خوشگلی نبود ولی زشت هم نبود ، قیافه معمولی داشت ولی لباش معلوم بود ژل زده بود و مهمتر از همه چشماش ، چشماش رنگی عجیبی داشت ، ابی آسمونی بود ولی خیلی غیر طبیعی بود حتی شبیه به لنز هم نبود .
در حال نگاه کردنش بودم ( تنها کاری که میتونستم بکنم ) که همون لحظه گفت : خب خب خب لیلی خانم ، عشق آقای اعتماد بزرگ ، شنیدم که قراره ازدواج کنین گفتم دست بکار شم.
گفتم : قراره مثل فیلما طولش بدی و کلیشه درست کنی یا خیلی سریع میگی که کی هستی و چرا منو آوردی اینجا ؟
خندید و گفت : دوست داشتم کلیشه ای باشه ولی فعلا وقت این کارا نیست برای همین سریع برات تعریف میکنم داستانو میگم کاری که باید انجام بدی هم میگم توهم سریع انجامش میدی .
چیزی نگفتم و ادامه داد :
خب از کجا شروع کنم ؟ بیا برگردیم به ده سال پیش ، من دختر یه خانواده تعصبی توی یه شهرستان از استان لرستان بودم ، خانواده به شدت غیرتی و عصبی داشتم که افکارشون از عهد بوقم قدیمی تر بود ، خلاصه که منم از این دخترای آروم و افسرده بودم که سر تا پا به خانواده گوش میدادن ، اما وقتی ۲۰ سالم بود یعنی دقیقا ده سال پیش به یه پسری اعتماد کردم و تمام طلاهایی که داشتم رو فروختم و پولی که گیرم اومد رو بهش دادم ، راضی نشد گفت که باهم فرار کنیم با طلاهای مادرت و دیگه نمیایم اینجا و از این حرفا ، منم گوش کردم و تمام طلاهای مامانمو برداشتم و باهاش سوار اتوبوس شدم ، رفتیم تهران ، همین که رسیدیم گفت که بریم هتل ، یه هتل خیلی لوکس بردم منم خوشحال که زندگیم داره سر و سامون میگیره اما غافل از اینکه چیا قراره سرم بیاد ، یه اتاق برام گرفت و گفت که منتظرش بمونم ، همینطور که منتظر بودم برام پیام اومد دوست داری یه دوش بگیر وسیله برات گذاشتم ، رفتم حموم که همون لحظه حس کردم یکی پشت سرمه ، همون شب بهم تجاوز شد اونم با کسی که اصلا نمیشناختمش ، بعد از اون عرفان همون پسری که اینکارو باهام کرد غیب شد و نتونستم شکایت کنم چون خانواده ام پیدام میکردن برای همین شدم خدمتکار خونه های مردم ، یکی دوماه گذشت که با التماس خانواده اعتماد منو قبول کردن و شدم خدمتکار خونشون ، اونجا که بودم فهمیدم که مالک اصلا رابطه خوبی با مادرش نداره ، مادرش زنی بود که بچه ها اصلا براش مهم نبودن و فقط شوهرشو دوست داشت ، اونم بخاطر پول ، همه کار میکرد برای پول فقط و مهم نبود که سه تا پسرش و دوتا دخترش چیکار میکنن ، دختراش بزرگ بودن و خیلی زود شوهرشون داد تا فقط با یه خانواده بزرگ وصلت کنن همین ، پسراشو میخواست بفرسته دانشگاه دولتی فقط بخاطر اینکه پول دانشگاه نده ، مالک بعد از یه دعوای بزرگ بیخیال دانشگاه شد و رفت سربازی و تا دوسال نیومد بعدشم که برادر بزرگترش دانیال یه خونه بهش هدیه داده همون اول و بعد از اومدن سربازی رفت توی همون خونه و دیگه نمیخواست کسیو ببینه بعدشم که دانشگاه قبول شد مادرش همش باهاش تماس میگرفت اما دریغ از جواب دادن مالک ، مالک بخاطر خواهرش خیلی عصبی بود و گفته بود هیچوقت مادرشو نمیبخشه ، بزار ترتیبشونو برات بگم ، بچه اول خانواده دانیال بود که الان مهندس و ۳۸ سالشه ، بچه دوم خانواده لیلا بود که فوت کرده ده سال پیش وقتی که ۲۴ سالش بود ، بچه سوم مالک بود که اونموقع ۲۰ سالش بود ، بچه چهارم خواهرش سیما بود که الان ۳۱ سالشه و خارج کشور زندگی میکنه همراه شوهرش و بچه هاش ، آخری هم مازیاره که الان ۲۶ سالشه ، اونموقع با اینکه دانیال بچه بزرگه بود ولی مالک تصمیم گیرنده بود ، هرچی هم تلاش کرد تا جلوی ازدواج خواهرش لیلا رو بگیره نشد و دختره رو بزور شوهر دادن ، خواهرش هم همون شب عروسی جلوی همه خودشو کشت و رگشو زد و گفت که روی قبرم بنویسین دوشیزه لیلا اعتماد ، از اونموقع که مالک نتونست خواهرشو نجات بده افسردگی گرفت و با خانواده اش قطع ارتباط کرد، توی دوران دانشگاهش که بود مادرش گفت که تعقیبش کنم ، فهمیدم که با دخترای زیادی میره هتل و میاد یا میره خونه هاشون ، عجیب بود چون اصلا بهش نمیخورد لاشی باشه ولی در کل همین کنجکاوم کرد ، از طرف مالک به همه اون دخترا پیام دادم و همشونو جمع کردم توی یه خونه و ازشون سوال جواب کردم ، در کمال تعجب همشون گفتن که مالک فقط باهاشون صحبت میکرده و سعی میکرد از این راهی که توش هستن بیارشون بیرون و بهشون کمک مالی میکرده بدون هیچ چشم داشتی ، که این یعنی تاحالا با دختری رابطه عاطفی هم نداشته چه برسه به جنسی ، خلاصه که من تصمیم گرفتم باهاش وارد رابطه بشم چون قشنگ همونی بود که میخواستم ، پولدار ، جنتلمن ، احساسی و خوشتیپ .
اما هر دفعه تلاش میکردم شکست میخوردند و اصلا انگار منو نمیدید و همین اعصابمو خورد میکرد ، یه دفعه موفق شدم و باهاش وارد رابطه شدم ، خانواده اش عصبی شدن که با خدمتکار وارد رابطه شدی و از این حرفا که همه اینا مال پارساله ، مالک منو دوست نداشت و فقط میخواست حرص خانواده اشو دربیاره اینو قشنگ میفهمیدم ، برام خونه گرفت و گفت که درست زندگی کنم و رابطه رو تموم کرد ، اما بعد از چند ماه هی برمیگشت بهم و همه چیزو برام تعریف میکرد و منم کسی بودم که درکش میکردم برای همین هی برمیگشت بهم ، تا اینکه تورو دید ، عاشقت شد و تصمیم گرفت بیاد زیر دستت کار کنه ، وقتی تصادف کردی کامل باهام کات کرد و رابطه رو تموم کرد ، گفت که حتی فکر پیام دادن هم به سرم نزنه ، من همیشه از دور نگاهتون میکردم طوری که عاشقت بود عجیب بود آخه من تاحالا ندیده بودم همچین حرکات و رفتاری رو از مالک ، اون دقیقا شده بود مجنونِ لیلی.
ولی نمیشه که به همین راحتی داستانتون به ثمر برسه که برای همین تصمیم گرفتم خودمو شبیه تو کنم ، این لباسو میبینی همونیه که شب عروسی مرتضی جون پوشیده بودی ، اینم بگم تمااااام وسیله هاتو از خونه ات برداشتم و بعد با یه بچه بمب کوچولو تخریب کردم اونجا رو که باعث میشد فکر کنن تقصیر همسایه پایینیه ، سعی کردم با استفاده از لباس های خودت شبیهت بشم حتی رفتم زل زدم و صورتمو سعی کردم مثل تو کنم ولی حرف مالک منو سوزوند که گفت هرکاری هم بکنی نمیتونی جای لیلی رو بگیری ، اما وقتی که اینجا تورو بکشم و خودمو جای تو جا بزنم با یکی دوتا عمل دیگه ، اونوقت هم میشم یه دکتر هم زن مالک و زندگیم عالی میشه .
قهقهه ای زدم ، نمیدونم دست خودم نبود ولی واقعا خنده دار به نظر میومدن حرفاش ، گفتم : نه جدی .. جدی این نقشه اته؟ مگه فیلم هندیه ؟ 🤣🤣🤣🤣🤣.
همینطور که میخندیدم حرصش گرفت و یه چاقو از جیبش در آورد و فروکرد توی پام و گفت : فکر کردی شوخی میکنم ؟ من چیزی برای از دست دادن ندارم لیلی جووون فکر کردی که میترسم از کشتنت؟
گفتم : مملکت اینقدر شخمیه که تو انقدر راحت منو بکشی و خودتو جای من جا بزنی ؟ عجب .
یه مایعی رو همونجایی که زخم کرده بود ریخت که تا ذره ذره وجودم آتیش گرفتم و میسوختم ، جیغ بلندی کشیدم که از صندلی بازم کردن اون مردایی که دورش بودن و شروع کردن به کتک زدنم .
با موهام روی زمین کشیدنم و درو باز کردن ، از اتاق رفتیم بیرون و بزور با چشم ورم کرده و خونی دیدم که داریم از یه خونه خارج میشیم ، موهای سرمو حس میکردم که دارن کنده میشن ، بزور از در بردنم بیرون و انداختنم توی استرس ، آب شور بود و وقتی بن زحمت نفوذ کردن فهمیدم آب نمکه یا نمیدونم هرچی بود داشت روحمو از تنم جدا میکرد .
بعد از اینکه بیهوش شدم از درد دیگه چیزی نفهمیدم .
...
( مالک اعتماد )
دوربین مدار بسته رو چک کردم و با چیزی که دیدم استرس گرفتم ، زنگ زدم پلیس و سریع اومدن ، شروع کردن جستجو و گشتن دنبال لیلی.
چندین ساعت درگیر گشتن بودن ، یهو یه پیام اومد سرگوشیم ، مادرم بود و مضمون پیامش این بود ( من میدونم اون دختر کجاست )
سریعا باهاش تماس گرفتم ، گفت که برم دیدنش ، سوار ماشین شدم و با بیشترین سرعتی که میتونستم رفتم خونه ای که مایه عذابم بود ، وارد شدم و سریع رفتم سراغ مادرم ، نشسته بود و خیلی ریلکس داشت چای میخورد در صورتی که مادر لیلی دیوونه شده بود و نمیدونست دخترش کجاست ، مادر حتی موقعی که لیلا مرد هم همینطوری بود ، خیلی ریلکس بلند شد و درگیریش این بود که خون به لباسش پاشیده ، از کند و کاو توی خاطرات دست کشیدم و گفتم: لیلی کجاست ؟ مادر اگر کار تو باشه این خونه رو همراه با خودت به آتیش میکشم .
گفت : خونسرد باش ، کار من نیست کار عشق قبلیته ، به شرطی بهت میگم که منو ببخشی و بعد از ازدواجت منو قبول کنی به عنوان مادرت .
گفتم : باشه .
گفت : دختره بهم پیام داد و تهدیدم کرد ، منم فکر کردم که فقط میخواد دختره رو تهدید کنه ولی انگار قضیه بدتر از این شد ، بردتش شمال ، خونه ای که براش گرفته بودی ، برو دنبالش و نجاتش بده تا دیر نشده .
به پریسا خبر دادم و راهیه شمال شدیم ، با سرعت دویستا توی جاده میرفتم تا فقط عشقمو نجات بدم ، خدا خدا میکردم سالم باشه و اتفاقی برایش نیوفتاده باشه .