( دو هفته بعد ) 

یه هفته پیش مرخص شدم و این هفته کلا درگیر بودیم برای برنامه‌ ریزی مراسمات ، آخر هفته بله برون و نامزدی بود ، چهار روز بعدش عقد رسمی و دو هفته بعدش هم حنابندون و چهار روز بعد حنابندون می‌شد عروسی ، برای هرکدوم اینا داشتیم جداگونه برنامه ریزی میکردیم . 

همه هزینه ها رو دوش مالک بود ولی نمیزاشت کسی  کمک هم کنه و می‌گفت می‌خوام همه چیز عالی باشه منم برای اینکه خراب کاری نکنم دخالت نمی‌کردم . 

صبح زود بیدار شدیم که بریم جایی که برای عقد رزرو کردیم و ببینم ، بعد از حمام به دست کت دامن کرمی پوشیدم و کفش‌های پاشنه بلند همرنگشونو هم پوشیدم و صبحانه خوردیم و رفتیم ، مالک هم یه دست کت و شلوار مشکی پوشیده بود . 

تا خوده مسیر ۴۰ دقیقه راه بود و مالک توی این ۴۰ دقیقه انقدر اهنگای مختلف گذاشته بود که حالت تهوع گرفتم . 

رسیدیم و پیاده شدیم ، چقدر قشنگ و ظریف بود همه چیز ، واقعا معلوم بود وقت گذاشتن براش ، رفتیم سمت اتاق مدیریتی که دوست مالک بود ، وقتی مارو دید سلام علیک کرد و خیلیم تحویل گرفتمون . 

همزمان که داشت صحبت می‌کرد یهو یه نفر بدون در زدن اومد داخل و گفت : به به داماد عزیزم چطوره . 

آقای سلیمانی ( همون مدیریت و دوست مالک ) بلند شد و گفت : سلام پدرزن عزیزم بفرمایید ، ایشون مالک اعتماد و خانمشون هستن برای عقد اومدن اینجا رو رزرو کردن دوست عزیزمم هست آقای اعتماد. 

دست دادن و رو بوسی کردن با مالک منم همینطوری یهویی اقاعه رو نگاه کردم و باورم نمیشد چی میدیدم ، دوباره حالت قبلی بهم دست داد و یه جورایی حالم بد شد ، پدرم بود .

بهم گفت : ای...ای.. اینجا چیکار می‌کنی ؟ 

میدونستم که بغض کردم و هر لحظه ممکنه اشکم بریزه برای همین حرفی نمی‌زدم اما یهو مالک دستشو گذاشت دور کمرم و کشیدن طرف خودش ، خیلی رک برگشت به پدرم گفت : نمی‌دونستم پدرزن منو سامان یکیه ، خوشوقتم از آشنایی باهاتون ، ما دیگه باید بریم . 

خواستیم بریم که یهو دستمو گرفت و گفت : بدون اجازه من داری شوهر می‌کنی ؟ چه غلطا ، این چه بی حرمتیه در میاری دختره عوضی ؟ 

مالک گفت : درست صحبت کن باهاش . 

پدرم برگشت و بهش گفت : دختر منه هرجور بخوام صحبت میکنم پسره عوضی . 

خواستم حرفی بزنم که به منم گفت : نمیذارم این عروسی سر بگیره حالا ببینین کی گفتم ، که بدون اجازه من میری عروسی میگیری لیلی خانم ، باشه باشه . 

سریع خارج شدیم و سوار ماشین شدیم ، شروع کردم به تند تند نفس کشیدن ، مالک که یکم رانندگی کرد بهم گفت : گریه کن لیلی ، انقدر گریه کن که دیگه اسکی نمونه ، زود باش . 

انگار منتظر حرفش بودم ، اونقدر محکم زدم زیر گریه که کل بدنم می‌لرزید و فقط اشک از چشمام میومد . 

رسیدیم خونه ، دوباره شروع کردم گریه کردن و همزمان گفتم : وای مالک وای نمیذاØ%B