پارت 8 ( لیلی بی مجنون)
7 اردیبهشت · · خواندن 5 دقیقه گفت : بیا بهت لباس بدم .
مثل جوجه ها پشتش راه افتادم و از توی کمدش یه دست لباس خونگی مردونه درآورد و بهم داد ، نگاه کردم بهشون ، از من حداقل سه تا جا میشد توشون ، گفتم : واقعا این کجاش اندازه منه؟
خندید : لیلی جدی فکر کردی لباس اندازه ات دارم توی خونه ام ؟ دیوونه ای ؟
از اتاق بیرونش کردم تا لباسارو بپوشم ، دیدم هرچی میپوشم از پام درمیاد برای همین بی اجازه رفتم توی کمدش و به پیراهن مردونه سفید برداشتم که اونم خیلی بزرگ بود ولی دکمه داشت و حداقل میشد بستش و اندازه اش هم تا رونام بود و کامل میپوشوندشون ، اون لباسا رو تا کردم و گذاشتم سرجاش و لباسهای خودمم تا کردم گذاشتم روی صندلی و رفتم بیرون ، داشت با دهن باز نگاهم میکرد .
گفتم : جنابعالی وقتی مریضت بودم خوب دید میزدی دیگه خجالتی نداریم بکشیم جلو هم مگه نه؟ راستی ببخشید بی اجازه برش داشتم پیراهنتو .
اومد جفتم و لپمو کشید و رفت سمت آشپزخونه و گفت : اینجا خونه خودته راحت باش عزیزدلم .
توی آشپزخونه نشسته بودم تا یه چیزی درست کنه بخوریم و همزمان حرف میزدیم ، پرسیدم : خب تو که میگی تاحالا حتی یدونه دختر هم اینجا نیاوردی یا نزاشتی خانواده ات هم بیان اینجا ، خب پس دوست دختراتو کجا میبردی؟ببین مالک اصلا به سرت نزنه بگی من دوست دختر نداشتم یا یکی دوتا داشتم و اینا .
خندید و گفت : نه اتفاقا توی ده سال گذشته از وقتی این خونه رو داداشم بهم داد دوست دخترای خیلی زیادی داشتم ولی یا میرفتیم خونه اونا یا هم هتل ، همین دوتا چون دوست نداشتم به کسی رو بزنم برای خونه خیلی کار چیپیه از طرفی هم خونه خودم مکان مقدسمه و نمیخواستم کسی که دوستش ندارم واردش بشه .
ابرویی بالا انداختم گفتم : اهااا یعنی اون دخترا رو دوست نداشتی فقط منو دوست داشتی ؟
چشمکی بهم زد و گفت : من که تورو دوست ندارم .
اخم کردم ، ادامه داد : من عاشقتم لیلی آقایی .
چیزی نگفتم که گفت: من فقط خوشم میومد ازشون و بعد از چندتا دیت خودشونم راضی میشدن که باهام بخوابن بعد از اونم دو سه بار همو میدیدم ولی دیگه جذابیتی برام نداشتن و برای همین خیلی آروم از هم جدا میشدیم .
ناگت هایی که درست کرده بود رو گذاشت و یه لیوان دوغ هم برام ریخت و گفت : ولی من هنوز برام عجیبه که دوغ رو به همه چیز ترجیح میدی ، حتی چایی ..
بدون توجه به حرفش گفتم : خب اگه ما یه روزی ازدواج کنیم و طبق چیزی که پیش میاد بلاخره ، باهم بخوابیم ، اونوقت میخوای چیکار کنی ؟ اگر دیگه برات جذابیتی نداشتم طلاقم میدی مثلا ؟
اینو با کنایه و پوزخند گفته بودم ولی اون خیلی آروم جواب داد : لیلی جانم ، وقتی من تورو وارد حریم خصوصی خودم کردم ، وقتی خودم به پات افتادم که قبولم کنی ، وقتی اینقدر دیوونه اتم و همه اینا حتی وقتی اتفاق افتادن که هنوز باهم نخوابیدیم، یعنی بخوام درست جمله بندی کنم اینطوری میشه که ما هنوز باهم نخوابیدیم و من سر رشته ای از تو ندارم و انقدر دوست دارم دیگه فرض کن اگر اتفاق بیوفته چی میشه .
یکم از غذام خوردم و گفتم : شاید راست بگی شاید دروغ به هرحال شما مردا راه های زیادی دارین برای گول زدن .
گفت : ناسلامتی فامیلم اعتماده هااا ، بهم اعتماد کن لیلی جانم.
خندیدم و گفتم : میبینی یه مدت مالک صدات زدم فامیلت یادم رفت ، دیگه از این به بعد فقط اعتمادی.
خندید ، داشتیم غذا میخوردیم که یکم از دوغم خوردم و گفتم : خب اگر واقعا انقدر دوستم داری چرا نمیای خواستگاری که ازدواج کنیم ؟
غذا پرید تو گلوش ، یکم آب بهش دادم بعد گفت : یع..یعنی واقعا اجازه میدی؟ یعنی واقعا میتونم بیام خواستگاریت؟ جدیی؟؟
اینا رو طوری با ذوق میگفت انگار که به یه بچه اجازه رفتن به اردو رو دادی ، گفتم : مگه قبلا گفتم اجازه نداری؟
بعد خندیدم ، خیلی جدی گفت : اره ، همین که بحثشو پیش میکشیدم سریع بحثو عوض میکردی .
گفتم : خب این برای این بود که فکر میکردم فقط برای اینکه گولم بزنی میگی برای همین نمیخواستم ادامه بدی خب .
خواست یه چیز دیگه بگه که گوشیش زنگ خورد ، جواب داد نمیدونم کی بود نصف شب ولی داشت خیلی سرد صحبت میکرد باهاش ، هیچوقت این لحنشو نشنیده بودم.
قطع کرد و گفت : مامانم بود ، داشت میگفت که یه دختری رو برام جور کرده منم گفتم که آخر هفته میریم خواستگاری دختری که من میخوام گفت باشه .
گفتم : چی ؟ آخر هفته ؟
گفت : اره دیگه پس کی ؟
گفتم : من هنوز خونه خرابممم.
خندید و گفت : فردا میریم خرید میکنیم برات ، این هفته رو اینجا بمون بعد آخر هفته برو خونه مادرت ، ماهم اونجا میایم خواستگاری و بعد برمیگردیم اینجا ، نظرت؟
گفتم : باشه .
بلند شدیم و رفتیم که بخوابیم ، تند تند رفتم روی تختش و گفتم : من اینجا میخوابمااا تو برو تو اتاق مهمان .
خندید و اومد روی تخت جفتم و گفت : تخت به این بزرگی جا به اندازه کافی داره مگه نه؟
گفتم : هاااا؟؟؟؟ نخیر آقای اعتماد من بهتون اعتماد ندارم برین بیرون لطفا .
قهقهه ای زد و دراز کشید و همزمان چراغ جفتشو خاموش کرد و گفت: من که میتونم مقاومت کنم تو چی ؟
پوزخند صدا داری زدم و گفتم : معلومه که میتونم مقاومت کنم برو بابا .
کنار دراز کشیدم و قشنگ رو به روی همدیگه بودیم و داشتیم همو نگاه میکردیم ، اون لحظه دوست داشتم بغلش کنم و بخوابم ولی نمیخواستم فکر کنه خیلی هولم برای همین نرفتم سمتش ، همینطوری که داشتم نگاهش میکردم یهو به ذهنم رسید و گفتم : میگم چرا با مامانت اینطوری صحبت کردی؟
گفت : خب خاطرات خوبی باهاش ندارم برای همین زیاد باهاش صمیمی نیستم ، دیدی خب زنگم زد ساعت سه نصف شب که بگه با دختری ازدواج کنم که اون میخواد منم نمیخواستم همچین چیزیو.
گفتم : منطقیه .
اینو گفتم و رفتم جلو و بغلش کردم ، سرمو گذاشتم رو بازوش و کاملا توی بغلش غرق شدم ، خندید و گفت : چیشد تو که میتونستی مقاومت کنی .
گفتم : میتونم مقاومت کنم ولی خودم دوست داشتم بغلت کنم و بخوابم .
محکم تر در جوابش بغلم کرد و همونطوری خوابم برد.
صبح با صدای آشنایی که توی اتاق بود بیدار شدیم .