پارت 9 ( لیلی بی مجنون)
8 اردیبهشت · · خواندن 7 دقیقه نگاهی انداختم و دیدم که مامانشه ، وایساده بود همراه پدرش و دوتا برادراش و داشتن مارو نگاه میکردن ، مالک آروم در گوشم گفت: یکم بیشتر خودتو بزن بخواب .
منم میخواستم خودمو بزنم بخواب ولی متاسفانه نشد و با صدای بلند عطسه کردم .
مامانش وقتی دید بیداریم با گفتن : پایین منتظرتونم ، تنهامون گذاشت و رفت .
بلند شدم و با استرس گفتم : تو که گفتی کسی نمیاد الان چه وضعیتیه توشیم ؟ مامانت اینا اینجا چیکار میکنن ؟ وای مالک از دست تو خودکشی میکنم آخر .
اومد کنارم و دستمو گرفت و گفت : ما که کار اشتباهی نکردیم آروم باش .
گفتم : باشه لباسامو بده بهم .
با تعجب گفت : لباساتو که دیشب انداختم تو ماشین لباسشویی.
گفتم : چیی؟؟؟ الان من چی بپوشم وای خدایا .
خلاصه که همینطوری با پیراهن مردونه سفید که فقط بالاتنه امو خوب پوشونده بود و پایین تنه کامل لخت بود رفتم پایین و با خجالت داشتم نگاهمو انداختم پایین .
مامانش گفت : پس تو همون دختری که وارد این خونه شد ، میدونستی ماهم اولین باره میایم؟ فقط میخواستیم ببینیم دختری که بعد ۱۰ سال تونسته وارد این خونه بشه کیه و چیکاره است که معلوم شد .
اخم کردم و گفتم : الان لقب هرزه بهم دادید؟
گفت : نه دور از جون چه حرفی فقط از لباست معلوم بود دیشب چیکار کردی .
عصبانی شدم و خواستم چیزی بگم که مالک خیلی سریع گفت : خجالت بکش مادر ، ما دیشب کاری نکردیم و اینکه لیلی خیلی خیلی معتقده به رابطه جنسی بعد از ازدواج نه قبلش ، خیلیم دختر خوب و پاکیه الآنم که اینجاست چون خونه اش خراب شده و لباسش توی ماشین لباسشوییه و هیچ لباسی دیگه اندازه اش نیست .
اضافه کردم : همه این اتفاقات هم مال دیشبه فقط .
مادرش خواست چیزی بگه که مالک گفت: هرکاری هم کرده باشیم به خودمون مربوطه ، آخر هفته با مادرش هماهنگ میکنه لیلی جان و میریم خواستگاری و تصمیمات رو میگیرم ، بهتره برین دعا کنین مامانش قبول کنه .
مادرش سریع گفت : اره خدا میدونه چیکار کردی که پسر من اینطوری شیفته ات شده و دیگه حتی به حرف مادر خودشم گوش نمیده آخه تا کی بی احترامی .
بعدم ادا درآورد که یعنی حالش بد شده ، مالک نگام کرد و گفت : نگران نباش اینا فیلمشه همش تو برو تو اتاق استراحت کن .
لبخند زدم و بعد رفتم توی اتاق خوابش ، صداشون میومد که داشتن باهاش جر و بحث میکردن ، یه جورایی اعصاب منم خورد شده بود نشستم روی تخت و تکیه دادم ، پاهامو جمع کردم توی بغلم و توی همون حالت خوابم برد .
با یه حالت گرمی بیدار شدم ، دیدم مالکه ، بغلم کرده بود ، زیر چشماش کاملا قرمز شده بود و لپش هم سرخ بود ، دستمو کشیدم روی صورتش و گفتم : چ..چی شده مالک چرا صورتت اینطوریه ؟
لبخند زد و دستامو گرفت و گفت : عشق دلم نگران هیچی نباش من همه چیزو درست میکنم .
دستمو گرفت و دنبال خودش کشوند ، رفتیم پایین دیدم یه عالمه جعبه و پلاستیک و کارتن هست ، گفتم : اینا دیگه چین؟
گفت : برات یه سری وسیله و لباس سفارش دادم و اونا هم خیلی سریع رسوندن البته داداشامو دوستامو بسیج کردم برن بیارنشون خیلی سریع ، بیا باز کن ببین خوشت میاد یا نه ؟
بدو بدو رفتم سمتشون ، گفتم : واقعا همه اینا برای یه هفته؟
گفت : نخیرم به هرحال قراره تا وقتی خونت درست شد اینجا بمونی بعدشم که ازدواج کنیم میای همینجا دیگه .
چیزی نگفتم و یکی از جعبه ها رو گرفتم که باز کنم همون موقع گفت : وایسا وایسا بزار بهت بگم ، اینا همشون لباس خونگی ان ، اینا لباس بیرونی ان ، اینا کفش ان ، اینا کیفن ، اینا لوازم آرایشی و روتین پوستی ان ، اینا هم که لباس زیرن.
همه جعبه هایی که بهم ربط داشتنو گذاشت کنار هم منم همشونو باز کردم ، همشون واقعا خوشگل بودن و کیوت ، واقعا با سلیقه بود ، نگاهش کردم و گفتم : واقعا با سلیقه ای البته همینکه منو انتخاب کردی نشون میده با سلیقه ای ولی خب .
خندید و گفت : صدرصد ، بر منکرش لعنت ، ولی جدی خوشحال شدم که خوشت اومد ازشون ( همون لحظه یه جعبه از جیبش در آورد و گفت ) امیدوارم از اینم خوشت بیاد .
با کنجکاوی جعبه ای که چوبی و معمولی بود رو گرفتم و نگاهش کردم ، بازش کردم و دیدم وایییییییی ، دقیقا همون چیزی بود که خیلییی دنبالش بودم ، انقدرررر دوستش داشتم که همه جا پرس و جو کردم براش ولی پیداش نکردم ، چطوری پیداش کرد اخههه واییی ، پریدم بغلش و تمام اجزای صورتشو با ذوق بوسیدم ، انقدر ازش تشکر کردم که خودشم خنده اش گرفته بود .
رفتیم سر میز که ناهار بخوریم ، گفتم : حالا جدی این انگشترو از کجا پیدا کردی ؟
گفت : یه رااازه نمیشه کهه.
گفتم : نه جدی خب آخه انگشتر طلای سفیدی که نگینش یاقوت سرخ باشه و طرحش اینطوری باشه رو هرجا گشتم پیدا نکردم تو از کجا پیدا کردی راستشو بگو .
گفت : خب راست میگی خیلی سخت بود پیدا کردنش مخصوصا طرحی که تو مد نظرت بود برای همین هرچی گشتم پیدا نکردم و گفتم چرا خودمو خسته کنم ، یاقوت سرخش رو با کمک برادرم اصلشو پیدا کردم ، رکاب طلاشو هم با طرحی که دوست داشتی دادم به یکی از آشناهام تا درستش کنه اونم یه ماهه دورشه و امروز تونست تحویلش بده .
گفتم: باورم نمیشه همچین کاری کردی ، عاشقشم واقعا مرسی ازت 🙂.
انگشتر طلای سفید بود و نگینش یاقوت سرخ بود ، طرحش هم یه طرح معروف بود ولی خب معمولا روی نقره یا بدل کار رو در میاوردن و یاقوتش هم هیچوقت اصل نبود ، اما این هم یاقوتش اصله هم خودش طلاست دقیقا همون چیزی که میخواستم .
بعد از غذا رفتم و دوش گرفتم و لباسامو پوشیدم بعد هم دیدم که وسیله هامو چیده توی اتاق خودش ، قبول کردم و رفتم پایین دیدم که رفته توی حیاط ، رفتم که حیاطشم ببینم .
حیاط بزرگی داشت که زمینش چمن بود و یه تیکه هم سنگفرش که صندلی و میز گذاشته بود ، ته حیاط یا همون باغ هم یه تاب گذاشته بود و یه سایه بون که برای نشستن عالی بود ، درختای زیادی هم داشت و گل و گیاه زیادی داخل خوده حیاط بودن ، داشت به گلاش آب میداد ، رفتم و گفتم : واقعا زندگی ایدهآلی داری ها .
خندید : عاشق گل و گیاهم .
گفتم : ولی من دوست ندارم اصلا .
گفت : چرااا؟
گفتم : خب خیلی مراقبت میخوان و مهمتر از همه بلد نیستم که نگهداری کنم ازشون .
گفت : خب من بهت یاد میدم اونوقت دیگه یاد میگیری مگه نه؟
بعد از یکم صحبت رفتیم و یکم فیلم دیدیم ، دوتامون شیفتمون از عصر شروع میشد و تصمیم گرفتیم زودتر بریم .
...
( یک هفته بعد )
توی این یه هفته چیزای زیادی راجبش فهمیدم مخصوصا اینکه آدم خیلی تمیزیه ولی نه وسواسی ، مرتب و منظمه و روتین خاصی داره ، خیلیم خوب رفتار میکنه .
امروز خونه مامانم بودم از صبح و قرار بود شب بیاد برای خواستگاری ، یکم استرس داشتم که نبود پدرم باعث مشکل بشه ولی بیشترش برای این بود که میترسیدم مامانم از کوره در بره .
بعد از تمیزکاری خونه و آماده سازی وسایل مامانم گفت که برم به خودم برسم دیگه ، رفتم یه دوشی گرفتم و سریع اومدم بیرون ، اول آب موهامو گرفتم و بعد خشکشون کردم و یکم روغن و ویتامینه و اینا زدم بهشون و گوجه ای بستم .
یکم تونر و آبرسان زدم و بعد پرایمر ، کرمپودر زدم و کانسیلر بعدم یه خط چشم کشیدم و اسپری فیکس ، سایه فقط یه چیز زدم که رنگ بده همین وگرنه زیاد مهم نبود چون با همون خط چشم چشمام خیلی خشک میشد ، ریمل زدن و رژگونه و رژلب قهوه ای مات و تهش یکم اسپری فیکس دیگه و تمام .
لباسم یه کت و شلوار شیری بود که جلیقه اش همرنگ رژ لبم ، شکلاتی بود ، بجای کفش هم یه جفت صندل شیری گرفته بودم و بعد از پوشیدن لباس هام پوشیدمشون ، یکم نام زیر بغل و اسپری زدم چون از استرس در حال سکته بودم دیگه ، تصمیم گرفتم یکم آدامس بجوم و کار کرد ، آروم تر شدن ، مالک پیام دادم سرکوچه خونتونیم ، تند تند رفتم و برای آخرین بار همه چیزو چککردم .
...
بابابزرگم بعد از زدن حرفا گفتن بریم توی اتاق صحبت کنیم منم بلند شدم و راهو نشون دادم ، با مالک وارد اتاق شدیم ، سریع خودشو انداخت روی تخت و گفت : وای اگر بدونی چقدر خستمهه.
گفتم : یعنی استرس نداشتی واقعا ؟
گفت : استرس چی ؟ نه بابا فقط گلا دیر آماده شدن اعصابم خورد شده بود .
گفتم : ولی من دلشوره دارم حس میکنم یه اتفاقی میوف..
هنوز حرفمو کامل نزده بودم که صدای داد و بیداد و بیداد اومد ، سریع رفتیم ببینم چی شده.
خواستم چیزی بگم که مالک با عصبانیت داد زد ..