پارت 13 ( لیلی بی مجنون)
11 اردیبهشت · · خواندن 6 دقیقه ( دو هفته بعد )
یه هفته پیش مرخص شدم و این هفته کلا درگیر بودیم برای برنامه ریزی مراسمات ، آخر هفته بله برون و نامزدی بود ، چهار روز بعدش عقد رسمی و دو هفته بعدش هم حنابندون و چهار روز بعد حنابندون میشد عروسی ، برای هرکدوم اینا داشتیم جداگونه برنامه ریزی میکردیم .
همه هزینه ها رو دوش مالک بود ولی نمیزاشت کسی کمک هم کنه و میگفت میخوام همه چیز عالی باشه منم برای اینکه خراب کاری نکنم دخالت نمیکردم .
صبح زود بیدار شدیم که بریم جایی که برای عقد رزرو کردیم و ببینم ، بعد از حمام به دست کت دامن کرمی پوشیدم و کفشهای پاشنه بلند همرنگشونو هم پوشیدم و صبحانه خوردیم و رفتیم ، مالک هم یه دست کت و شلوار مشکی پوشیده بود .
تا خوده مسیر ۴۰ دقیقه راه بود و مالک توی این ۴۰ دقیقه انقدر اهنگای مختلف گذاشته بود که حالت تهوع گرفتم .
رسیدیم و پیاده شدیم ، چقدر قشنگ و ظریف بود همه چیز ، واقعا معلوم بود وقت گذاشتن براش ، رفتیم سمت اتاق مدیریتی که دوست مالک بود ، وقتی مارو دید سلام علیک کرد و خیلیم تحویل گرفتمون .
همزمان که داشت صحبت میکرد یهو یه نفر بدون در زدن اومد داخل و گفت : به به داماد عزیزم چطوره .
آقای سلیمانی ( همون مدیریت و دوست مالک ) بلند شد و گفت : سلام پدرزن عزیزم بفرمایید ، ایشون مالک اعتماد و خانمشون هستن برای عقد اومدن اینجا رو رزرو کردن دوست عزیزمم هست آقای اعتماد.
دست دادن و رو بوسی کردن با مالک منم همینطوری یهویی اقاعه رو نگاه کردم و باورم نمیشد چی میدیدم ، دوباره حالت قبلی بهم دست داد و یه جورایی حالم بد شد ، پدرم بود .
بهم گفت : ای...ای.. اینجا چیکار میکنی ؟
میدونستم که بغض کردم و هر لحظه ممکنه اشکم بریزه برای همین حرفی نمیزدم اما یهو مالک دستشو گذاشت دور کمرم و کشیدن طرف خودش ، خیلی رک برگشت به پدرم گفت : نمیدونستم پدرزن منو سامان یکیه ، خوشوقتم از آشنایی باهاتون ، ما دیگه باید بریم .
خواستیم بریم که یهو دستمو گرفت و گفت : بدون اجازه من داری شوهر میکنی ؟ چه غلطا ، این چه بی حرمتیه در میاری دختره عوضی ؟
مالک گفت : درست صحبت کن باهاش .
پدرم برگشت و بهش گفت : دختر منه هرجور بخوام صحبت میکنم پسره عوضی .
خواستم حرفی بزنم که به منم گفت : نمیذارم این عروسی سر بگیره حالا ببینین کی گفتم ، که بدون اجازه من میری عروسی میگیری لیلی خانم ، باشه باشه .
سریع خارج شدیم و سوار ماشین شدیم ، شروع کردم به تند تند نفس کشیدن ، مالک که یکم رانندگی کرد بهم گفت : گریه کن لیلی ، انقدر گریه کن که دیگه اسکی نمونه ، زود باش .
انگار منتظر حرفش بودم ، اونقدر محکم زدم زیر گریه که کل بدنم میلرزید و فقط اشک از چشمام میومد .
رسیدیم خونه ، دوباره شروع کردم گریه کردن و همزمان گفتم : وای مالک وای نمیذاره ، راست میگه ، نمیذاره ازدواج کنیم نمیذاره بخدا نمیذاره .
مالک بغلم کرد و گفت : غلط کرده مگه دست اونه؟ .
گفتم : میتونه اجازه نده ، میدونه که میتونه ابروریزی کنه و ترسی هم ازش نداره ، مالک توروخدا به حرفم گوش بده .
گفت : چی عزیزم بگو .
گفتم : بیا بیا همه اینا رو بیخیال شو و یه عقد رسمی توی دادگاه بگیریم و بریم ماه عسل ، به همه هم میگیم که سالگرد ازدواجمون مراسم عروسیو میگیریم باشه ؟ توروخدا .
گفت : باشه باشه آروم باش قربونت برم همین کارو میکنیم هرچی تو بگی همون میشه .
توی بغلش یکم آروم گرفتم ، گریه ام بند اومد و یکم بهم آب داد و دراز کشیدم روی مبل ، اشکامو پاک کرد و گفت : ببین عزیزدلم اینکارو میکنیم ، آخر هفته به همه اعلام میکنیم که عقد رسمیه و بعدش میریم ماه عسل و سالگرد ازدواجمون عروسیمونو جشن میگیریم ، تمام رزروی هارو کنسل میکنم ، دعوتنامه ها هم که نفرستاده بودم پس کسی نمیدونه ، الآنم زنگ میزنم محضر برای آخر هفته نوبت میگیرم که بریم اونجا ، دوتا از دوستامم میشن شاهد ، پدر و مادرم و مادر و مادربزرگ و پدربزرگت هم میان و بعدش ما میریم ماه عسل خوبه. ؟
گفتم : مرسی واقعا و ببخشید بابت اینکه اینطوری شد ، بخدا من نمیدونستم اصل..
نزاشت کامل کنم حرفمو و گفت : اصلا نگران نباش عزیزم من هستم برای اینکه تو راحت باشی و تازه میتونم با پارتی بازی به کاری کنم تا چهارشنبه یعنی چهار روز دیگه برای دادگاه نوبت بگیرم که اونجا عقدمون کنن تا پدرت نتونه کاری کنه خوبه ؟
تأیید کردم و تشکر ، رفت توی آشپزخونه و همش داشت آشپزی میکرد و به این و اون زنگ میزد و رزرو و کنسل میکرد .
رفتم توی اتاق خوابمون ، لباسامو عوض کردم و دراز کشیدم ، فقط میخواستم از این دنیا فرار کنم برای همین خوابیدم .
فک کنم ده دقیقه گذشت که مالک بیدارم کرد ناهار بخوریم ، ولی در کمال تعجب فهمیدم بجای ده دقیقه سه ساعت خوابیده بودم و الان یک ظهر بود .
ناهار خوردیم و گفت : همه چیزا رو کنسل کردم ، بلیط هواپیما هم گرفتم برای چهارشنبه به مقصد فلان جا و توی یه هتل عالی یه اتاق ماه عسل رزرو کردم ، تمام رزروی های قبلی رو کنسل کردم و با دوستم که توی دادگاهه صحبت کردم گفت چهارشنبه ساعت هشت صبح بیاین با شاهد و خانواده که عقد کنین.
گفتم : همه چی رو تو عالی میکنی ، فقط گفتی فلان جا ؟
گفت : اره دیگه قرار نیست بدونی کجا میخوایم بریم که اونموقع سورپرایز حساب نمیشه دیگه .
هرچی اصرار کردم بهم نگفت منم دیگه نپرسیدم ، ظرفارو شستم و یکم خونه رو تمیز کردن بلکه مغزم خفه بشه .
کل هفته درگیری داشتیم با بیمارستان .
فردا چهارشنبه و الان ساعت ۱۰ شب سه شنبه بود ، بلند شدم دوتا چمدون گذاشتم ، وسایل مالک رو چیدم و در و تمیز گذاشتم و کامل چکشون کردم ، یه کیف کوچیک هم که یه طرفه بود گذاشتم که توش شناسنامه هامون و پاسپورت و مدارک و فلان و اینا بود که من سر در نمیاوردم و خستمم بود چک کنم .
چمدون خودمو چیدم و لوازم آرایشی و بهداشتی و دارویی و هرچی داشتم آوردم ، چمدونم اصلا جا نداشت برای همین نصف لوازم ارایشمو گذاشتم توی کوله پشتی کوچولوم که وسیله هام توش بودن ، دوتا چمدونو با کیفیت رو گذاشتم نزدیک در ورودی ، لباسای فردامون هم آماده کردم .
لباس من که یه شومیز و دامن سرمه ای و زرشکی سیر بود و لباس مالک هم یه پیراهن آستین کوتاه زرشکی همرنگ لباس من و شلوار پارچه ای سرمه ای بود ، کفشامون هم که مال من صندل زرشکی بود و مالک اسپرت ، اتو زدم و اویزونشون کردم .
کل خونه رو تمیز کردم و مالک از سرکار برگشت .
شام خوردیم ساعت دو شب و تصمیم گرفتیم یکم بخوابیم مثلا ولی نشد و تا صبح همینطوری بهم دیگه زل زده بودیم و گاهی هم راجب اینکه میخوایم چیکار کنیم حرف میزدیم.
ساعت شیش بلند شدیم دوش گرفتیم نوبتی و موهامونو درست کردیم ، من آرایش کردم ، صبحانه خوردیم ، آماده شدیم و رفتیم و ساعت ۷/۳۰ رسیدیم .
مامان اینا منتظر ما بودن ، ماهم سلام علیک کردیم و نشستیم پیششون و تا اومدن قاضی حرف زدیم و همه چیزو براشون توضیح دادیم .