من چطوری نوشتند شروع کردم ؟
30 فروردین · · خواندن 3 دقیقه سلام من MOBO هستم و تازه وارد این برنامه شدم ، همیشه دوست دارم راجب اینکه چطوری نویسنده شدم و یا اینکه اصلا نویسنده هستم یا نه صحبت کنم .
من از وقتی کلاس سوم بودم شروع به نوشتن کردم ، اوایل فقط خاطرات خودم بود ، همیشه با جزییات کامل با اون سن کم خاطراتمو مینوشتم جوری که انگار یه نفر میخواد بخونشون ، وقتی بزرگتر شدم و رسیدم به کلاس پنجم شروع کردم به درست کردن کتاب داستانای کوچولو با جلد های کاغذی و مقوایی ، خیلی خوب یادمه که حتی دوستی نداشتم اینا رو نشونش بدم ولی بازم خیلی تر و تمیز مینوشتم و درستشون میکردم ، وقتی رسیدم کلاس ششم شروع کردم به نوشتن رمان ، قبل از اونا توی کل مدرسه به انشا نوشتن معروف بودم و الان شده بود کتاب نوشتن ، حس جالبی داشت اما این وسط من بودم و دروغی که گفته بودم ، با خودم میگفتم خب قطعا میتونم یدونه بنویسم پس دروغ حساب نمیشه ، اما بقیه ول نکردن و ازم خواستن که براشون رمانمو بیارم ، استرس گرفته بودم و وقتی برگشتم خونه تا چند روز پشت سر هم نشستم توی یه دفتر دویست برگ نوشتم ، انقدر نوشتم که خودم مونده بودم توش و وقتی تمام شد نگاهی کردم بهش و گفتم تو حاصل دروغ منی ، همینطور که درگیر رمانم بودم فهمیدیم که مدارس تعطیل شده تا بعد از عید ، اوایل خوشحال بودم که حداقل لازم نیست ادامه رمانمو بنویسم که براشون ببرم ولی بعد فهمیدم که تعطیلی الکی نبود و بخاطر ویروس جدیدی به اسم کرونا بود یا همون کووید ۱۹ ، کلاس هفتم و هشتم مجازی شد و من کل این دوسال رو صرف نوشتن یه رمان درست حسابی کردم ، کتابهای زیادی میخوندم براش ، آهنگای متنوع گوش میکردم و راجب موضوعات مختلف تحقیق میکردم و خیلی کارها که یه رمان بدرد بخور باشه ، تهش رسید به ۵۰۰ صفحه و تمومش کردم ، یه شب لب تاپ رو بستم و خوابیدم و صبح که بیدار شدم مادرم درحال استفاده ازش بود ، بهش گفتم رمان نوشتم و رفتم که نشونش بدم و چیزیو که میدیدم باورم نمیشد ، ویندوز پرید و هرچی داشتم پاک شده بود ، رمانی که دو سال تمام با گوشیو و لب تاپ خودمو کور کرده بودم که بنویسمش الان دیگه نبودش و همین باعث شد به عصبانی ترین ورژن خودم تبدیل بشم ، کاری از دستم برنمیومد ، تصمیم گرفتم یکی جدید بنویسم و همین کارو کردم ، ولی مثل اون موفق نبودن ، مینوشتم و تا نصفه میرفتم و ولش میکردم ، کاش میتونستم بهتون نشون بدم که چندتا رمان رها شده دارم ، کلاس نهم به همین منوال گذشت و من فقط داستان های کوتاه مینوشتم ، تا اینکه کلاس دهم تابستونش تصمیم گرفتم یه رمان جدید بنویسم ، شروع کردم و هزار بار پاکش کردم اما بازم نوشتم ، این یکی هم اونقدرا خوب در نیومد اما بعد از گذشت دو سال که روش کار کردم فقط تونستم ۱۵۰ صفحه بنویسم و اسمشم گذاشتم ( دریای طوفانی به وقت نیمه شب) از نظر خودم قشنگ بود ، همه بهم افتخار میکردن و خیلی خوشحال بودم ، تا همین امسال که ۱۸ ساله شدم قرار بود چاپش کنم اما نشد ، تا مرحله گرفتن مجوز هم رفتم اما باز هم نشد برای همین تصمیم گرفتم بجای این ، یه رمانی بنویسم که هیچوقت نخوام تصحیحش کنم و بهترین نوشته ی خودم باشه ، برای همین امیدوارم شماهم توی این مسیر کنارم باشید 🥲❤️