بعد از اینکه ازدواجمون رو ثبت کردیم خداحافظی کردیم و رفتیم ، هرچی می‌پرسیدم کجا می‌ریم مالک جوابی نمی‌داد منم دیگه چیزی نگفتم ، ولی وقتی بلیط ها و پاسپورت و مدارکمون رو چک کردن فهمیدم که مقصدمون هلنده ، خلاصه بعد از یکم منتظر موندن سوار هواپیما شدیم و ماه عسل خودمونو شروع کردیم ..

( دو هفته بعد ) 

تازه رسیدیم دم در خونه که گوشیامون همزمان زنگ خوردن و همینطوری برامون پیام میومد ، کاش نمیگفتیم که برگشتیم .

مالک درو باز کرد و رفتیم داخل ، وسیله هارو گذاشتیم توی اتاق خواب و یکی از چمدونا که کامل سوغاتی بود رو گذاشتیم دم آشپزخونه و نوبتی رفتیم حموم ، موقعی که مالک توی حموم بود خونه رو تمیز و گردگیری کردم و وقتی اومد گفتم : تا من میام تو غذا درست کن . 

باشه ای گفت و منم رفتم تو حموم ، وای که چقدر خستم بود و دوست داشتم زیر این آب گرم فقط بخوابم . 

زیاد طولش ندادم و اومدم بیرون ، لباسامو عضو کردم و چمدونا رو باز کردم ، همه لباسامونو گذاشتم بشوریم و بقیه وسایل رو چیدم سر جای خودشون ، برای چمدونا هم مالک  صدا زدم و اومد برشون داشت و گذاشتشون بالای کمد ها و گفت : دستت درد نکنه جمع کردی عشقم ، بیا ببین چی درست کردمااا. 

باهم رفتیم پایین و غذا خوردیم . 

بعد غذا تو بغل هم دراز کشیده بودیم روی کاناپه و داشتیم فیلم میدیدیم که گوشی من زنگ خورد ، مامانم بود. 

جواب دادم و یکم صحبت کردیم و فهمیدم خانواده مالک هم پیششن ، بعد از اینکه اوکی رو دادم قطع کردم . 

رو به مالک گفتم : فردا مهمون داریم . 

گفت : مامانم و مامانت میان دیگه ؟ 

گفتم : نه عزیزم زیادن. 

خندید و گفت : مثلا ده نفر ؟ 

گفتم : میخوای بشمارم؟

گفت: اره بشمار ببینم . 

گفتم : مامانم و شوهرش/مامانت / بابات/ دوتا داداشات/ خواهرت/ شوهر خواهرت / دوتا بچه های خواهرت/ بابابزرگم/ مامانجونم/ دایی بزرگم  و زن و بچه هاش / دایی کوچیکم و زن و بچه هاش / خاله کوچیکه و شوهرش و بچه هاش/ خاله بزرگه و شوهرش و بچه اش / دختر خالم و شوهرش / پسر داییم و زنش و ..

نزاشت کامل کنم و گفت: یاخداااااا باشششش.

خندیدم و گفتم: چیشدددد تو که میگفتی ده نفرن.

بعد از فیلم دیدن یکم خوابیدیم .