اون یه دقیقه به اندازه یه روز طول کشید انگار ، استرس گرفته بودم ، امکان نداشت ولی خب بازم انجام دادنش استرس داشت . 

زنگ گوشی به صدا دراومد و نگاهی به بیبی چک روی میز توالت انداختم ، مثبت بود ...

امکان نداشت ، ما سه ماهه از هم دور بودیم نمیشه که ، بدو بدو رفتم سمت بخش اورژانس و از دکتری که اونجا بود خواهش کردم یه آزمایش بارداری و سونوگرافی اورژانسی برام بنویسه ، اونم نوشت و سریع رفتم سمت آزمایشگاه بیمارستان ، خیلی شلوغ بود ، نشستم منتظر ، سعی میکردم حواسم خودمو پرت کنم ولی نمیشد و همش ذهنم درگیر بود . 

بعد از نیم ساعت رفتن و آزمایش دادم ، خانمی که مسئول بود گفت که یه ساعت دیگه آماده میشه . 

توی این یه ساعت رفتم بیرون از بیمارستان برای انجام سونوگرافی ، مطب دکتری که می‌شناختم نزدیک بیمارستان بود برای همین پیاده رفتم . 

بعد از گرفتن نوبت نشستم دوباره منتظر ، اینجا خلوت تر بود و ساکت ، همین سکوت باعث می‌شد بیشتر ذهنم صداهای داخلشو بالا ببره. 

سریع نوبتم شد، رفتم داخل و با آقای امینی سلام علیک کردم ، دراز کشیدم روی تخت و مانتومو بالا زدم ، گفت : خیلی وقته ندیدمتون ، احیانا برای سنگ کلیه و اینا اومدین؟ 

گفتم : نه کلا برای چکاپ اومدم ببینم توی بدنم چه خبره . 

خندید و گفت : ولی انگار خیلی استرس داری ها آقایی . 

لبخند زدم و چیزی نگفتم ، ژل سردی که روی دستگاه زده بود باعث شد شکمم منقبض بشه ، همینطور که معده و شکمم رو چک میکرد می‌گفت که همشون سالمن و خداروشکر مشکلی نیست ، تا اینکه رسید به لگن و تخمدان هام ، دوباره ژل زد و فشاری نیاورد و گفت : احیانا برای بارداری اقدامی کردین؟ 

گفتم : نه والا . 

توی مانیتور خیره شده بود و گفت : ولی من اینجا چیز دیگه ای میبینم ، تبریک میگم بهتون شما حامله این. 

با تعجب گفتم: چییی؟؟ امکان نداره آقای امینی . 

گفت : خب شما ازدواج کردین پس بیشتر از همیشه امکان داره و مهمتر از همه اینکه اونقدری بزرگ هست که نشه اشتباه گرفتش . 

گفتم : خ..خب الان یعنی چند ماهشه ؟ 

گفت : ۱۲ هفته و خورده ای یعنی تقریبا سه ماه و خیلی دقیق بخوام بگم ۹۱ روز . 

گفتم : خب آخه همینش عجیبه . 

پرسید : چی عجیبه ؟

گفتم : شوهر من سه ماهه نیستش اصلا و رابطه ای نداشتیم چطوری اخه. 

گفت : خب یعنی قبل از اینکه بره رابطه ای نداشتین؟

گفتم : چرا داشتیم ولی از کاندوم استفاده کردیم .

گفت : خب این وسایل جلوگیری که همیشه کارساز نیستن و خطاهای زیادی دارن و وقتی میگین سه ماه پیش با همسرتون رابطه داشتین طبیعیه الان هم سه ماهه حامله باشین . 

گفتم : ولی آخه من دوماه اول پریود میشدم برای همین احتمال نمی‌دادم .

گفت : این چیزا عادیه بخاطر استرس ممکنه که بارداری پنهان داشته باشین و تازه بعضی خانما که تا چهار ماه اول پریود میشن بعد میفهمن حامله ان ، نگران چیزی نباشین پسرتون سالم سالمه قلبش هم خوب میزنه. 

گفتم : چییی ؟ پسرههه؟

یهویی گفت : وای ببخشید از دهنم پرید یهویی . 

گفتم : نه نه خواهش میکنم ، ولی واقعا پسره؟

گفت : اره پسره ، ۳ ماهشه و کاملا هم سالمه. 

دستمالی بهم داد و شکمم رو پاک کردم ، لباسمو درست کردم و بعد از بیرون اومدن گفتم : واقعا ممنونم ، جواب سونوگرافی رو از کی بگیرم؟ خانومه که منشیتون بود رفت . 

گفت : خودم الان براتون آماده اش میکنم چند دقیقه بشینین. 

منتظر نشستم ، بعد از ده دقیقه جواب سونوگرافی رو بهم داد و با تشکر فراوان و .. راهی بیمارستان شدم . 

رسیدم بیمارستان و جواب آزمایشمو گرفتم ، خداروشکر بدن سالمی داشتم و بچمم سالم بود ، بچم ...

یک ساعت دیگه شیفتم تموم میشد برای همین تصمیم گرفتم تا آخرش بمونم .

وقتی وارد خونه شدم دیدم که چقدر بهم ریخته است ، همون ساعت ۹ شب شروع کردم به تمیزکاری و گرد گیری و جارو زدن و شستن و تمیز کردن همه جای خونه ، از حیاط گرفته تا اتاقای مهمون و در آخر هم اتاق خوابمون ، لباسا رو شستم و پهن کردم ، ملافه هارو پهن کردم روی تخت و مرتبشون کردم ، کولر رو روشن کردم که اتاق یکم خنک بشه و بعدش لباسامو آماده کردم و رفتم حموم . 

بعد از شستن بدنمم و شامپو زدن به موهام و روتین حمامم اومدم بیرون ، جلوی آینه قدی وایسادم و حوله رو انداختم روی زمین ، نگاهی به بدنم انداختم ، واقعا خیلی وقت بود که خودمو ندیده بودم انگار ، شکمم برجسته شده بود ولی نه اونقدر زیاد برای همین فکر میکردم که فقط چاق شدم ، دستمو روی شکمم کشیدم ، الان یه زندگی درون من جریان داره ، آیا از پسش برمیام ؟ آیا میتونم زندگی خوبی براش بسازم ؟ .

توی همین فکرها بودم که زنگ در به صدا دراومد ، حوله تنیمو پوشیدم دوباره و رفتم سمت در ، دیدم که دختر خالمه و معلوم بود تنهاست ، درو زدم براش و اومد داخل ، همو بغل کردیم و گفتم که بشینه تو آشپزخونه تا لباس بپوشم و بیام . 

رفتم و شلوارک و کراپ تاپمو پوشیدم و یکمم آب موهامو با حوله گرفتم ، سریع رفتم پایین و اومدم براش خوراکی بیارم که جیغ بلندی کشید و گفت : حامله اییییی؟؟؟؟/؟)

گفتم : از کجا فهمیدی ؟ 

همون موقع یه نگاهی به خودم انداختم که نصف شکمم از لباسم اومده بیرون ، اومد سمتم و بغلم کرد و تبریک گفت و انقدر قربون صدقه ام رفت که نمی‌دونستم چیکارش کنم ، بعد بهش گفتم : خببب بگو ببینم چیشد که اومدی به من سر بزنی ؟ 

گفت : خب میخواستم یه چیزی بهت بگم و بهتره که بشینی . 

گفتم : خیره؟

گفت : خب مالک قراره که دو ماه دیگه بیاد . 

گفتم : نه بابا یه ماه دیگه مونده فقط . 

گفت : اره می‌دونم بهش اضافه کاری دادن یه ماه دیگه برای همین هم گفتن من بهت بگم چون میدونستن ناراحت میشی . 

گفتم : خب کاره دیگه ، چه کار میشه کرد ، ولی رها یه وقت دهن لقی نکنی هاااا به هیچکس راجب حاملگیم نمیگی ، فعلا قصد ندارم به کسی بگم و می‌خوام بزارم تا خوده مالک بیاد باشه ؟ میخواستم اولین نفر اون بفهمه ولی تو فهمیدی دیگه . 

خندید و گفت : باشه بابا . 

بعد از یکم حرف زدن و خندیدن رفت و منم رفتم سراغ اتاقمون ، یکم تمیز ترش کردم و موهامو بافتم ، ساعت ۱۲ شب شده بود ، آیپدمو برداشتم و تصمیم گرفتم برای اتاق بچه یکم عکس و فیلم ببینم ولی به دومی نرسید خوابم برد . 

...

این چند وقت همش یا سرکار بودم یا درگیر دیزاین اتاق بچه ، خیلی کم با مالک وقت میکردم صحبت کنم چون اونم وقتی نداشت و تایم هامون بهم نمیخورد ، اتاق بچه کار زیاد داشت و از همه لحاظ داشتم خسته میشدم ، شکمم هی بزرگتر میشد و هورمون هامم بهم ریخته بودن .