پارت 2 ( لیلی بی مجنون)
31 فروردین · · خواندن 4 دقیقه سریع درو باز کردم یه جمعیتی خیلی زیادی دم در بود و با باز کردنش همشون هجوم اوردن داخل ، مامانم و خاله هام و بچه هاشون همراه با تمام دوستام و همکارای صمیمیم ، رفتن داخل و مامانم همون اول کاری یکی زد تو گوشیم ، دستمو روی لپم کشیدم و گفتم : چرا میزنی خب ؟
با عصبانیت گفت : حقته بگیرم همینجا لهت کنم ، چرا گوشیتو جواب نمیدی ؟
درحالی که داشتم موهامو میبستم گفتم : وا خب خواب بودم مگه باید همه چیزو توضیح بدم ؟ اصلا شما همتون اینجا چیکار میکنین ؟
حالم شروع کرد به توضیح دادن: صبح زود استوری های مرتضی رو دیدم که با یه دختر دیگه گذاشته و داشتن راجب مقدمات عروسی و اینا کلیپ میگرفتن و حرف میزدن ، زنگ زدم به دوستات گفتن که خبری ندارن ، به یکی از همکارای مشترک خودتو مرتضی گفتیم گفت که دیروز مرتضی دعوت نامه رو به همشون داده و قطعا با توهم کات کرده ، از اونموقع هرچی زنگ زدیم جواب ندادی هم به دوستات هم به همسایه هات و همکارات زنگ زدیم ولی بازم هیچکس هیچی نمیدونست و توهم جواب نمیدادی ، نگران شدیم که نکنه بلایی سر خودت آوردی .
یه ابرومو بالا دادم و گفتم : خاله جدی فکر کردی الان بخاطر یه پسر میام خودکشی یا خودزنی میکنم ؟ سر چه حسابی اینو میگی واقعا .
براشون چای درست کردم و بعد از پذیرایی همشون رفتن و فقط دوست صمیمی که دختر خالمم بود مونده پیشم ، دوست داشتم یکم باهاش حرف بزنم ، همین خواستم شروع کنم که دوست پسرش زنگ زد بهش و گفت که میخواد ببینتش اینم سریع بلند شد و رفت ، خب اشکال نداره تنهایی هم از پسش برمیام مگه نه؟
لباسامو پوشیدم و سوار ماشین شدم و آهنگی گذاشتم که قشنگ باب حالم بود ، با صدای بلند با اهنگه میخوندم و رفته بودم تو حس ، تو همین حال بودم که یه شیرینی فروشی دیدم ، وایسادم و رفتم که شیرینی بگیرم ، وارد شیرینی فروشی شدم و داشتم انتخاب میکردم که یه صدای آشنایی رو شنیدم برگشتم و دیدم که پدرم همراه با زن و بچه هاش اومدن و با خوشحالی تمام مشغول انتخاب شیرینی شدن ، همینطوری که داشتم نگاه میکردم صورتم پوکر شد و زل زدم تو چشمای پدرم ، قیافش تغییر رنگ داد و خواست بیاد سمتم که برگشتم سمت خانومی که داشت برام میچید شیرینی هارو و همونا ازش گرفتم و بعد از حساب کردن سریع زدم بیرون ، سوار ماشین شدم و فقط روشن کردم که برم ، پامو گذاشته بودم روی گاز و حتی نمیدونم با چه سرعتی داشتم میرفتم ، انداختم تو اتوبان و همچنان سرعتم بالا بود ، یهویی جلوی چشمان تار شد ، نگاهی به آیینه انداختم و اشک های حلقه زده رو توی چشمام دیدم ، دستمو کشیدم روی چشمام و نزاشتم اشکم سرازیر بشه ، همینطوری که داشتم توی آیینه نگاه میکردم حواسم پرت شد و وقتی جلومو نگاه کردم تجمع ماشینا رو دیدم و ماشینو منحرف کردم سمت دیگه و همونطور که حدس میزنین چپ کردم ..
چشمامو که باز کردم روی زمین خاکی دراز کشیده بودم و تمام تنم درد میکرد بلند شدم و دیدم که پلیس و آمبولانس هم رسیدن و مردم هم بالای سرم بودن ، وقتی اومدن بالا سرم دکتر از یه آقایی که جفتم بود و نمیشناختمش پرسید که چیشده و اونم توضیح داد که داشتم سرعت میرفتم و برای اینکه به مردم برخورد نکنم ماشینو منحرف کردم این سمت و چپ کردم و این آقا هم میاد و منو از ماشین میکشه بیرون با احتیاط چون اینطور که فهمیدم خودشم دکتره ، روی برانکارد گذاشتنم و همین که سوار آمبولانس شدم دوباره بیهوش شدم ..
وقتی دوباره به هوش اومدم همکارامو بالا سرم دیدم ، اینطور که معلومه منو آوردن همون بیمارستانی که توش کار میکنم ، سِرُم به دستم وصل بود و پامم توی گچ بود و پیشونیمم بخیه خورده بود ، وضعیتم بد نبود ولی کوفتگی زیاد داشتم ، پلیس اومد و برای بیمه گفت که کروکی کشید و از این حرفا که خدا شاهده یکیش هم یادم نموند ، بعدش همون مردی که به قولا نجاتم داد اومد داخل و گفت : سلام راننده رالی چطوری ؟
یکم چشممو خاروندم گفتم : خوبم ، ممنونم که منو دراوردین و آمبولانس خبر کردین.
شونه ای بالا انداخت : نیازی به تشکر نیست وظیفه امو به عنوان یه دکتر انجام دادم .
یکی از پرستارهایی که دوستمم بود ازش پرسید : شما دکتر چه بخشی هستین ؟ از این به بعد اینجا کار میکنین ؟
لبخند زد و گفت : دکتر بخش اورژانس شدم جدیدا و بله از این به بعد اینجا کار میکنم ولی اینم بگم که خانم آقایی سال بالایی من حساب میشن .
خانم آقایی ؟ بازم این فامیل مشکل ساز من ...
خانم قنواتی دوباره پرسید : چطوری سال بالایی شمان وقتی شما بزرگترین ؟
خواست حرفی بزنه که مامانم با جیغ اومد داخل و گفت : دیدی دیدی من میدونستم بخاطر اون پسره پدرسگ همچین کاری میکنی ای خدا مگه من چیکار کردم به درگاهت که اینطوری با این بچه ناخلف امتحانم میکنی .
آقای دکتر گفت : خانوم اینجا جای داد زدن نیست ، مریض هم سرش آسیب دیده نباید داد و بیداد کنین سرش ، خداروشکر کنین به خیر گذشت ، الآنم باید استراحت کنه بیاین بیرون بی زحمت .
وای خدا خیرش بده ، بیرونشونکرد و منم یکم خوابیدم .