پارت 5 ( لیلی بی مجنون)
3 اردیبهشت · · خواندن 8 دقیقه آخر هفته کذایی رسید و من همراه با آقای اعتماد به جشن عروسی اکس من یعنی مرتضی رفتیم .
لباس من یه مدل ماهی بلند بود و قدش تا روی کفشم بود ، یقه اش هم هفتی بود و رنگش هم زرشکی سیر بود و استین بلند هم بود و انداممو قشنگ نشون میداد ، کفشام پاشنه بلند مشکی و طرح لوبوتین بودن و کیفمم مشکی ساده ، موهام کوتاه تر از کمرم بودن و موج دار درستشون کردم و باز گذاشتمشون ، آرایش چشمم زیاد غلیظ نبود ولی رژ لب قرمز تیره ای زده بودم که لبامو بزرگتر از حد معمول نشون میداد ، صورت ساده ای داشتم ، چشمای قهوه ای روشن ، موهای مشکی که البته پایینشون رنگ قهوه ای بود که چندین سال پیش زده بودم ، با اینکه زیاد چاق نبودم ولی لپای زیادی داشتم و وقتی میخندیدم چشمام خط میشد برای همین همیشه لقب ژاپنی بهم میدادن ، مژه هام در پشت بودن ولی زیاد بلند نبودن ، پوست آنچنان صافی هم نداشتم و جای ناخن هام از زمان قدیم که جوشامو میکندم مونده بود و فقط وقتی کرمپودر میزدم میرفتن ، حتی لبامم اونقدرا بزرگ نبود و معمولی بود ، نگاهی به خودم توی آینه انداختم ، قیافه بیبی فیس داشتم هرچند معمولی بود برای همین هیچکس باورش نمیشد ۲۶ سالمه ، اندام قشنگی هم داشتم ، شونه هام بزرگ بودن و فرمقشنگی داشتن که باعث میشد لباس توی تنم قشنگ باشه ، بازو هام و دستام لاغر بودن ولی نه زیاد به طور معمولی ، کمر باریکی داشتم و سینه های معمولی ، ولی چیزی که خیلی داشتم باسن و رون بود ، به قول دختر خاله ام مدل اندامم ساعت شنی بود ، همیشه بیشترین چیزی که راجبش اعتماد به نفس داشتم اندامم بود ، هرچند اونم نقص های زیادی داره ولی بازم دوستش دارم .
توی فکر بودم و داشتم با خودم کلنجار میرفتم و گاهی از خودم تعریف میکردم و گاهی تخریب که زنگ زد به صدا در اومد ، رفتم و وسیله هامو برداشتم دیدم که اعتماده ، اونم کت و شلوار تمام مشکی پوشیده بود ولی بین این همه مشکی جلیقه و دستمال کتش همرنگ لباس من بود ، نگاهی از سر تا پا بهم انداخت و گفت : عالی شدی واو ، یه چیزی کمه فقط .
گفتم : چی ؟
اومد نزدیک ویه چیزی رو از تو دستش بهم نشون داد و گفت : چرا گردنبند نزاشتی ؟
خواست برام بزاره که گفتم : سلطان با این مدل لباس خوشم نمیاد گردنبند بزارم بابت اینم ممنونم .
پکر شد ولی سریع انرژیشو گرفت و دستمو گرفت و رفتیم .
در ماشینو برام باز کرد ، ماشین جدید آورده بود ازش پرسیدم : مدلش چیه ؟
گفت : لندکروز مدل ۲۰۲۵ ، اون قبلی دیگه قدیمی شده بود گفتم اینو بگیرم .
ماشین قبلیش تارا بود برای همین با تیکه گفتم : نه که ماشین قبلیش فراری بود ، گنده گوزی نکن بابا از کجا گیر آوردی این ماشینو ؟ اونقدرام که حقوق نمیگیری .
با این گفت : چرا باید انقدر منو تخریب کنی ؟ مال بابام بود گواش زدم با تارا عوضش کردم اونم رفت تارا رو فروخت یه لندکروز دیگه گرفت ، اینو هم دیگه کامل زد به اسم من ، البته فکر نکنی پولشو نمیدما ، ماشین خودمو که سرش دادم گفتم بقیه پولو هم بعدا بهش میدم .
گفتم : والا خدا بده شانس ، مبارک باشه .
تا خوده تالار آهنگ گوش دادیم و یکمم حرف زدیم .
( یک ساعت بعد )
عروسی درحال برگزاری بود و داشتن ازشون میپرسیدن که همدیگه رو به همسری میپذیرن ؟ که مسخره بود چون اینا از قبل عقد کرده بودن و این فقط یه چیز نمادین بود ، اما همون لحظه که مرتضی خواست بله رو بده نگاهش افتاد به من ، چشماش برق میزدن و از تعجب مونده بود که من اینجا چیکار میکنم اونم تو ردیف اول ، آب دهنشو قورت داد و همون لحظه اعتماد اومد جفتم و دستشو دور کمرم گذاشت و در گوشم گفت : دیدی بهت گفتم ؟
عاقد دوباره از مرتضی پرسید و همه مهمونا خندیدن و فکر کردن داره ناز میکنه ، بله رو گفت و همه شروع کردن به جیغ و دست و هورا و..
عروسی آروم و بدون بزن و برقص بود و یه جورایی مثل این خارجی ها گرفته بودنش ، هیچ بچه ای نبود و همه کنار میزها وایساده بودن و باهم صحبت میکردن ، همراه با اعتماد داشتیم صحبت میکردیم که مرتضی همراه با همکارای دیگه امون اومدن سمت میز ما ..
سارا دختر فضولی بود که مطمئن بودم زودتر از همه حرف میزنم وهمینطورم شد و سریع پرسید : لیلییییی کی خوب شدی کی چی ویمیممبمین .
اخریاش دیگه نمیفهمیدم چی میگه حتی ، خندیدم و گفتم: نگران نباش همه چیو برات میگم عزیزم ، خب اقای دکتر اعتماد رو که همتون میشناسین درسته ؟ ایشون طی این یک ماه گذشته کمکم کردن که سرپا بشم و بعد از اونم یه سری کارها داشتیم که باهم بکنیم برای همین ماه بعدش رو هم مرخصی گرفتم.
وای خاک به سرم خیلی ضایع حرف زدم این چی بود گفتم ، سارا دوباره پرسید : چه کارایی باهم داشتین ؟ وایسا ببینم نکنه شما دوتا هم دارین ازدواج میکنین ؟
مرتضی سریع پرید وسط و گفت : لیلی ازدواج کنه؟ والا اگه یه لیلی باشه که هیچوقت ازدواج نکنه همینه که رو به روتونه ، لیلی بی مجنون ..
بعد از گفتن این حرفش همشون خندیدن ، نمیدونم کجاش خنده دار بود اما اون لحظه اونقدری عصبی شده بودم که مغزم کار نمیکرد و گفتم : اتفاقا داشتیم مقدمات عقد و نامزدی رو آماده میکردیم ، میدونین دیگه همشون پروسه جدایی دارن و از اونجایی هم که من تک فرزندم باید همه چیز عالی باشه ، آخه مامانم یدونه بچه که بیشتر نداره .
دهنشون وا مونده بود ، وای این چه حرفی بود زدم خاک به سرم الان چیکار کنم ، نکنه اعتماد به همه بگه و مسخره دست عالم و آدم بشم؟ یا خدا خودت کمکم کن .
سریع مرتضی با لکنت پرسید : چ..چی؟ آقای اعتماد راست میگه ؟ واقعا دا..دارین ازدواج میکنین؟
نگاهی عاجزانه بهش کردم ولی حتی برنگشت نگاهم کنه و گفت : نه بابا ازدواج چیه .
انگار یه تشت آب سرد ریختن روم ، سارا پوزخندی زد و مرتضی خندید که یهویی اعتماد گفت : فعلا داریم مقدمات خواستگاری و بله برون و نامزدی و حنابندون و مخصوصا خونمونو آماده میکنیم پس خیلییی قراره طول بکشه شما فعلا منتظر نباشین ( نگاهی به مرتضی انداخت و پوزخندی زد وادامه داد ) البته شاید یه سری هاتون اصلا دعوت نشدین . خندید و همه از تعجب مرده بودن ، نفس حبس شده امو دادم بیرون و لبخندی زدم ..
یکم که گذشت رفتیم ، سوار ماشین شدیم و خداحافظی کردیم ، یکم توی جاده که رانندگی کرد سریع پرسید : خب میخوای بهم بگی قراره چیکار کنی یا چه کاری بود کردی یا چی ؟
اب دهنمو قورت دادم و گفتم: خ..خب خ..خب نمیدونم چی بگم یهویی از دهنم پرید انگار که میخواستم یه حرفی بزنم و بکوبمش تو صورت مرتضی ، دیدی که چی گفت آخه یعنی چی این چه حرفیه آخه ، لیلی بی مجنون ؟ حالا باشه راست میگه ولی داشتم جلوی همه ضایع میشدم خدارو خوش میاد؟ حالا واقعا که نمیخوایم ازدواج کنیم .
سریع گفت : نمیکنیم ؟ من این همه مقدمات آماده کردم یعنی چی .
نگاهش کردم و گفتم: الان واقعا وقت مسخره بازی نیست مالک جدی دارم حرف میزنم .
یهویی ماشینو زده کنار و گفت : چی گفتی ؟
گفتم : چی گفتم ؟
دوباره گفت : چی گفتی ؟ دوباره بگو .
گفتم : بابا چی گفتم گفتم دارم جدی حرف میزنم .
گفت : نه نه نه قبلش چی گفتی ؟
سوالی پرسیدم : مالک؟
دستاشو محکم بهم کوبید و گفت : خدایا شکرتتتتتت بلاخرهههه بلاخرهههه شد .
تند تند پلک زدم و گفتم : چی میگی دیوونه شدی ؟
نگام کرد و گفت : میدونستی اولین باره اسممو میگی ؟
گفتم : چرت و پرت نگو همیشه صدات میکنم خب .
گفت : بخدااا اولین باره اسممو صدا کردی .
کلافه گفتم : بابا همیشه صدا میکنم اعتماد...
یهویی دیدم که راست میگه همیشه اعتماد صداش میکردم و اولین بار بود میگفتم مالک ولی خب همینطوری گفتم .
گفت : دیدی گفتم ، حالا به هرحال چرا ازدواج نکنیم .
ماشینو راه انداخت ، به حرفش داشتم فکر میکردم که یهو به خودم اومدم و گفتم : ازدواج چی ما هنوز همو نمیشناسیم بعدشم من میخوام با عشق ازدواج کنم و فقط با تو دوستم و حس خاصی بهت ندارم .
گفت : ولی من دوست دارم ، هیچوقت هم به چشم دوست بهت نگاه نکردم و همیشه میخواستم که مال من باشی ..
نزاشتم ادامه بده و گفتم : مالک چرت و پرت نگو امشب خیلی خستمه دم خونه منو پیاده کن فقط میخوام بخوابم، فردا صحبت میکنیم .
جوری که انگار ناراحت شده باشه سکوت کرد و یکم بعد دم خونه پیاده ام کرد و با گفتن مراقب خودت باش رفت و منتظر نموند خداحافظی کنم .
رفتم داخل خونه ، دیدم بهم ریخته است ، با همون لباست تمیزکاری کردم و یکمم کرد گیری کردم ، رفتم توی اتاقم ، لباسامو مرتب کردم و گذاشتم توی کمدم ، لوازم ارایشیمم تر و تمیز کردم و گذاشتم سر جاشون و براش های ارایشیمو گذاشتم توی یه سبد کوچولو که رفتم حموم بشورمشون ، لباسامو عوض کردم و حوصله تنی رو فقط پوشیدم ، دو سه تا گیره ای که توی موهام بود رو درآوردم ، با میسلار واتر ارایشمو پاک کردم و بعد از انداختن پد های کثیف توی سطل زباله رفتم حموم ، اول براش هامو شستم و خشک کردم و بردم گذاشتم سر جاش ، بعد رفتم زیر دوش ، موهامو خیس کردم تا تافتی که زده بودم یکم نرم بشه و بعدش شامپو زدم و خوب ماساژ دادم ، بعد از شستن بدنمم ، ابو سمت گرم بردم و گذاشتم روی کل تنم سرازیر بشه ، مثل بچه ها زیر دوش نشستم و زانو هامو جمع کردم توی شکمم ، دوست داشتم گریه کنم ولی اشکم در نمیومد نمیدونم چرا گریه نمیکردم ، چند سالی میشد که گریه نمیکردم و دلیلش رو هم نمیدونستم ، بعد از چند دقیقه بلند شدم و آب و بستم ، حوله رو پوشیدم و با یه حوله دیگه یکم آب موهامو گرفتم و نیمه خشکشون کردم و اومدم بیرون ، رفتم جلوی میز ارایشم نشستم دوباره ، یکم تونر و آبرسان زدم ، چند تا سرم و کرم شب و دور چشم هم زدم ، بالم لب هم زدم و رفتم سراغ موهام ، یکم اسپری دوفاز و سرم مو هم زدم بهشون و ماساژ دادم سرمو ، بلند شدم که سشوار رو بزنم به برق که همون لحظه پان گیر کرد به میز و محکم افتادم زمین ، زانو و دستم بدجوری زخم شد و چونمم زیرش زخم شد ، درد داشتم و میخواستم داد بزنم که صدای آیفون در اومد ، رفتم درو باز کردم ..