رمان های MOBO

اینجا می‌خوام در کنار شما رمان هایی که نوشتم رو به اشتراک بزارم و براتون تعریف کنم که چطوری وارد این عرصه شدم و ادامه اش دادم 😉

رمان ﴿ لیلی بی مجنون ﴾

رمانی با ژانر کمدی ، رمانتیک ، درام و روزمره

روایت زندگی دختری است به نام لیلی که خیلی زود عاشق می شود و با هر رابطه خیال میکند به عشق واقعی دست یافته ، اما در این راه همزمان عاشق دو نفر می شود که دوراهی سختی را برا برایش ایجاد میکنند ، از طرفی مردی آمده که دلش را برده و همان کسی است که برای دیدنش ضعف میکند و کسی دیگری که باعث میشود نگاهش به آن مرد خیانت حساب شود

 

رمان پاک شدهٔ من :)

رمان پاک شدهٔ من :)

MOBO MOBO 30 فروردین · MOBO ·

قسمت قبلی گفته بودم که یه رمانی نوشتم ، ۵۰۰ صفحه بود و با پریدن ویندوز لب تاپ پرید و پاک شد کلا ، اسم رمان رو از روی آهنگ نوان ( بریم دریا ) انتخاب کرده بودم و انقدر عاشق شخصیت ها و داستان این رمان شده بودم که فقط میخواستم ادامه اش بدم ، وقتی پاک شد انگار که دنیا رو سرم خراب شد ، واقعا درک نمیکنم چرا باید اون روز مادر من بعد این همه سال بره سراغ لب تاپ ، واقعا اعصابم خورد بود از اینکه تمام زحماتم بر باد رفته بود ، نه نسخه ای ازش روی گوشی داشتم نه جای دیگه و همین باعث می‌شد که ناامید تر بشم . 

رمان خیلی قشنگی بود و هنوز یه سری قسمت هاش گوشه های ذهنم داره خاک میخوره ، انگار که خاطراتمن و تجربه اشون کردم و واقعا هم همینطوره ، من باهاش زندگی کردم و لحظه های عزیز و قشنگم رو باهاش گذروندم ، پس به نظرم حق دارم از این لحاظ ناراحت باشم ، مگه نه؟!

من چطوری نوشتند شروع کردم ؟

سلام من MOBO هستم و تازه وارد این برنامه شدم ، همیشه دوست دارم راجب اینکه چطوری نویسنده شدم و یا اینکه اصلا نویسنده  هستم یا نه صحبت کنم . 

من از وقتی کلاس سوم بودم شروع به نوشتن کردم ، اوایل فقط خاطرات خودم بود ، همیشه با جزییات کامل با اون سن کم خاطراتمو می‌نوشتم جوری که انگار یه نفر میخواد بخونشون ، وقتی بزرگتر شدم و رسیدم به کلاس پنجم شروع کردم به درست کردن کتاب داستانای کوچولو با جلد های کاغذی و مقوایی ، خیلی خوب یادمه که حتی دوستی نداشتم اینا رو نشونش بدم ولی بازم خیلی تر و تمیز می‌نوشتم و درستشون میکردم ، وقتی رسیدم کلاس ششم شروع کردم به نوشتن رمان ، قبل از اونا توی کل مدرسه به انشا نوشتن معروف بودم و الان شده بود کتاب نوشتن ، حس جالبی داشت اما این وسط من بودم و دروغی که گفته بودم ، با خودم میگفتم خب قطعا میتونم یدونه بنویسم پس دروغ حساب نمیشه ، اما بقیه ول نکردن و ازم خواستن که براشون رمانمو بیارم ، استرس گرفته بودم و وقتی برگشتم خونه تا چند روز پشت سر هم نشستم توی یه دفتر دویست برگ نوشتم ، انقدر نوشتم که خودم مونده بودم توش و وقتی تمام شد نگاهی کردم بهش و گفتم تو حاصل دروغ منی ، همینطور که درگیر رمانم بودم فهمیدیم که مدارس تعطیل شده تا بعد از عید ، اوایل خوشحال بودم که حداقل لازم نیست ادامه رمانمو بنویسم  که براشون ببرم ولی بعد فهمیدم که تعطیلی الکی نبود و بخاطر ویروس جدیدی به اسم کرونا بود یا همون کووید ۱۹ ، کلاس هفتم و هشتم مجازی شد و من کل این دوسال رو صرف نوشتن یه رمان درست حسابی کردم ، کتاب‌های زیادی میخوندم براش ، آهنگای متنوع گوش میکردم و راجب موضوعات مختلف تحقیق میکردم و خیلی کارها که یه رمان بدرد بخور باشه ، تهش رسید به ۵۰۰ صفحه و تمومش کردم ، یه شب لب تاپ رو بستم و خوابیدم و صبح که بیدار شدم مادرم درحال استفاده ازش بود ، بهش گفتم رمان نوشتم و رفتم که نشونش بدم و چیزیو که میدیدم باورم نمیشد ، ویندوز پرید و هرچی داشتم پاک شده بود ، رمانی که دو سال تمام با گوشیو و لب تاپ خودمو کور کرده بودم که بنویسمش الان دیگه نبودش و همین باعث شد به عصبانی ترین ورژن خودم تبدیل بشم ، کاری از دستم برنمیومد ، تصمیم گرفتم یکی جدید بنویسم و همین کارو کردم ، ولی مثل اون موفق نبودن ، می‌نوشتم و تا نصفه میرفتم و ولش میکردم ، کاش میتونستم بهتون نشون بدم که چندتا رمان رها شده دارم ، کلاس نهم به همین منوال گذشت و من فقط داستان های کوتاه می‌نوشتم ، تا اینکه کلاس دهم تابستونش تصمیم گرفتم یه رمان جدید بنویسم ، شروع کردم و هزار بار پاکش کردم اما بازم نوشتم ، این یکی هم اونقدرا خوب در نیومد اما بعد از گذشت دو سال که روش کار کردم فقط تونستم ۱۵۰ صفحه بنویسم و اسمشم گذاشتم ( دریای طوفانی به وقت نیمه شب) از نظر خودم قشنگ بود ، همه بهم افتخار میکردن و خیلی خوشحال بودم ، تا همین امسال که ۱۸ ساله شدم قرار بود چاپش کنم اما نشد ، تا مرحله گرفتن مجوز هم رفتم اما باز هم نشد برای همین تصمیم گرفتم بجای این ، یه رمانی بنویسم که هیچوقت نخوام تصحیحش کنم و بهترین نوشته ی خودم باشه ، برای همین امیدوارم شماهم توی این مسیر کنارم باشید 🥲❤️