رمان های MOBO

اینجا می‌خوام در کنار شما رمان هایی که نوشتم رو به اشتراک بزارم و براتون تعریف کنم که چطوری وارد این عرصه شدم و ادامه اش دادم 😉

پارت 18( لیلی بی مجنون)

اون یه دقیقه به اندازه یه روز طول کشید انگار ، استرس گرفته بودم ، امکان نداشت ولی خب بازم انجام دادنش استرس داشت . 

زنگ گوشی به صدا دراومد و نگاهی به بیبی چک روی میز توالت انداختم ، مثبت بود ...

امکان نداشت ، ما سه ماهه از هم دور بودیم نمیشه که ، بدو بدو رفتم سمت بخش اورژانس و از دکتری که اونجا بود خواهش کردم یه آزمایش بارداری و سونوگرافی اورژانسی برام بنویسه ، اونم نوشت و سریع رفتم سمت آزمایشگاه بیمارستان ، خیلی شلوغ بود ، نشستم منتظر ، سعی میکردم حواسم خودمو پرت کنم ولی نمیشد و همش ذهنم درگیر بود . 

بعد از نیم ساعت رفتن و آزمایش دادم ، خانمی که مسئول بود گفت که یه ساعت دیگه آماده میشه . 

توی این یه ساعت رفتم بیرون از بیمارستان برای انجام سونوگرافی ، مطب دکتری که می‌شناختم نزدیک بیمارستان بود برای همین پیاده رفتم . 

بعد از گرفتن نوبت نشستم دوباره منتظر ، اینجا خلوت تر بود و ساکت ، همین سکوت باعث می‌شد بیشتر ذهنم صداهای داخلشو بالا ببره. 

سریع نوبتم شد، رفتم داخل و با آقای امینی سلام علیک کردم ، دراز کشیدم روی تخت و مانتومو بالا زدم ، گفت : خیلی وقته ندیدمتون ، احیانا برای سنگ کلیه و اینا اومدین؟ 

گفتم : نه کلا برای چکاپ اومدم ببینم توی بدنم چه خبره . 

خندید و گفت : ولی انگار خیلی استرس داری ها آقایی . 

لبخند زدم و چیزی نگفتم ، ژل سردی که روی دستگاه زده بود باعث شد شکمم منقبض بشه ، همینطور که معده و شکمم رو چک میکرد می‌گفت که همشون سالمن و خداروشکر مشکلی نیست ، تا اینکه رسید به لگن و تخمدان هام ، دوباره ژل زد و فشاری نیاورد و گفت : احیانا برای بارداری اقدامی کردین؟ 

گفتم : نه والا . 

توی مانیتور خیره شده بود و گفت : ولی من اینجا چیز دیگه ای میبینم ، تبریک میگم بهتون شما حامله این. 

با تعجب گفتم: چییی؟؟ امکان نداره آقای امینی . 

گفت : خب شما ازدواج کردین پس بیشتر از همیشه امکان داره و مهمتر از همه اینکه اونقدری بزرگ هست که نشه اشتباه گرفتش . 

گفتم : خ..خب الان یعنی چند ماهشه ؟ 

گفت : ۱۲ هفته و خورده ای یعنی تقریبا سه ماه و خیلی دقیق بخوام بگم ۹۱ روز . 

گفتم : خب آخه همینش عجیبه . 

پرسید : چی عجیبه ؟

گفتم : شوهر من سه ماهه نیستش اصلا و رابطه ای نداشتیم چطوری اخه. 

گفت : خب یعنی قبل از اینکه بره رابطه ای نداشتین؟

گفتم : چرا داشتیم ولی از کاندوم استفاده کردیم .

گفت : خب این وسایل جلوگیری که همیشه کارساز نیستن و خطاهای زیادی دارن و وقتی میگین سه ماه پیش با همسرتون رابطه داشتین طبیعیه الان هم سه ماهه حامله باشین . 

گفتم : ولی آخه من دوماه اول پریود میشدم برای همین احتمال نمی‌دادم .

گفت : این چیزا عادیه بخاطر استرس ممکنه که بارداری پنهان داشته باشین و تازه بعضی خانما که تا چهار ماه اول پریود میشن بعد میفهمن حامله ان ، نگران چیزی نباشین پسرتون سالم سالمه قلبش هم خوب میزنه. 

گفتم : چییی ؟ پسرههه؟

یهویی گفت : وای ببخشید از دهنم پرید یهویی . 

گفتم : نه نه خواهش میکنم ، ولی واقعا پسره؟

گفت : اره پسره ، ۳ ماهشه و کاملا هم سالمه. 

دستمالی بهم داد و شکمم رو پاک کردم ، لباسمو درست کردم و بعد از بیرون اومدن گفتم : واقعا ممنونم ، جواب سونوگرافی رو از کی بگیرم؟ خانومه که منشیتون بود رفت . 

گفت : خودم الان براتون آماده اش میکنم چند دقیقه بشینین. 

منتظر نشستم ، بعد از ده دقیقه جواب سونوگرافی رو بهم داد و با تشکر فراوان و .. راهی بیمارستان شدم . 

رسیدم بیمارستان و جواب آزمایشمو گرفتم ، خداروشکر بدن سالمی داشتم و بچمم سالم بود ، بچم ...

یک ساعت دیگه شیفتم تموم میشد برای همین تصمیم گرفتم تا آخرش بمونم .

وقتی وارد خونه شدم دیدم که چقدر بهم ریخته است ، همون ساعت ۹ شب شروع کردم به تمیزکاری و گرد گیری و جارو زدن و شستن و تمیز کردن همه جای خونه ، از حیاط گرفته تا اتاقای مهمون و در آخر هم اتاق خوابمون ، لباسا رو شستم و پهن کردم ، ملافه هارو پهن کردم روی تخت و مرتبشون کردم ، کولر رو روشن کردم که اتاق یکم خنک بشه و بعدش لباسامو آماده کردم و رفتم حموم . 

بعد از شستن بدنمم و شامپو زدن به موهام و روتین حمامم اومدم بیرون ، جلوی آینه قدی وایسادم و حوله رو انداختم روی زمین ، نگاهی به بدنم انداختم ، واقعا خیلی وقت بود که خودمو ندیده بودم انگار ، شکمم برجسته شده بود ولی نه اونقدر زیاد برای همین فکر میکردم که فقط چاق شدم ، دستمو روی شکمم کشیدم ، الان یه زندگی درون من جریان داره ، آیا از پسش برمیام ؟ آیا میتونم زندگی خوبی براش بسازم ؟ .

توی همین فکرها بودم که زنگ در به صدا دراومد ، حوله تنیمو پوشیدم دوباره و رفتم سمت در ، دیدم که دختر خالمه و معلوم بود تنهاست ، درو زدم براش و اومد داخل ، همو بغل کردیم و گفتم که بشینه تو آشپزخونه تا لباس بپوشم و بیام . 

رفتم و شلوارک و کراپ تاپمو پوشیدم و یکمم آب موهامو با حوله گرفتم ، سریع رفتم پایین و اومدم براش خوراکی بیارم که جیغ بلندی کشید و گفت : حامله اییییی؟؟؟؟/؟)

گفتم : از کجا فهمیدی ؟ 

همون موقع یه نگاهی به خودم انداختم که نصف شکمم از لباسم اومده بیرون ، اومد سمتم و بغلم کرد و تبریک گفت و انقدر قربون صدقه ام رفت که نمی‌دونستم چیکارش کنم ، بعد بهش گفتم : خببب بگو ببینم چیشد که اومدی به من سر بزنی ؟ 

گفت : خب میخواستم یه چیزی بهت بگم و بهتره که بشینی . 

گفتم : خیره؟

گفت : خب مالک قراره که دو ماه دیگه بیاد . 

گفتم : نه بابا یه ماه دیگه مونده فقط . 

گفت : اره می‌دونم بهش اضافه کاری دادن یه ماه دیگه برای همین هم گفتن من بهت بگم چون میدونستن ناراحت میشی . 

گفتم : خب کاره دیگه ، چه کار میشه کرد ، ولی رها یه وقت دهن لقی نکنی هاااا به هیچکس راجب حاملگیم نمیگی ، فعلا قصد ندارم به کسی بگم و می‌خوام بزارم تا خوده مالک بیاد باشه ؟ میخواستم اولین نفر اون بفهمه ولی تو فهمیدی دیگه . 

خندید و گفت : باشه بابا . 

بعد از یکم حرف زدن و خندیدن رفت و منم رفتم سراغ اتاقمون ، یکم تمیز ترش کردم و موهامو بافتم ، ساعت ۱۲ شب شده بود ، آیپدمو برداشتم و تصمیم گرفتم برای اتاق بچه یکم عکس و فیلم ببینم ولی به دومی نرسید خوابم برد . 

...

این چند وقت همش یا سرکار بودم یا درگیر دیزاین اتاق بچه ، خیلی کم با مالک وقت میکردم صحبت کنم چون اونم وقتی نداشت و تایم هامون بهم نمیخورد ، اتاق بچه کار زیاد داشت و از همه لحاظ داشتم خسته میشدم ، شکمم هی بزرگتر میشد و هورمون هامم بهم ریخته بودن . 

 

 

 

پارت 17 ( لیلی بی مجنون)

بیدار شدم ، دیدم همون‌طور هنوز توی بغل مالکم و دوتامون تا عصر خوابیده بودیم از خستگی خیلی زیاد . 

بلند شدم و آبی به دست و صورتم زدم و مسواک زدم ، ساعت پنج عصر بود ، مالکو بیدار کردم ، خونه رو با کمک هم تمیز کردیم و کادو هارو باز کردیم و جا دادیم ، بعد با خستگی رو کردم بهش و گفتم : خستمه شام درست کنممممم . 

خندید و بغلم کرد و گفت : عشق دلم برو حاضر شو بریم بیرون شام بخوریم ، حتما که لازم نیست درست کنی . 

بوسیدمش و رفتیم آماده شدیم و سوار ماشین شدیم و رفتیم سمت رستوران معروف دوستش که فقط پیتزا فروشی داشت یعنی یه رستوران خیلی بزرگ که انواع پیتزا هارو سرو میکرد . 

من یه پیتزای ایتالیایی معمولی سفارش دادم و مالک هم مخصوص سرآشپز سفارش داد . 

بعد از خوردن پیتزا هامون و به صرف دسر دوستش دعوتمون کرد که بریم طبقه بالا پیش خودش و همسرش ، ماهم بعد از اصرار زیادی قبول کردیم و رفتیم بالا . 

همسر دوستش خیلی آدم خونگرم و مهربونی بود و خیلی باهم خاطره گفتیم و خندیدیم ، بعد از صحبت راجب کار و این حرفا ساعت ۹ شب شده بود که مالک گفت : بهتره ما بریم دیگه دیر وقته فردا هم باید بریم سرکار متاسفانه. 

خداحافظی کردیم و رفتیم سمت خونه ، توی راه آهنگ گذاشت و باهم خوندیم و خندیدیم و رقصیدیم . 

وقتی رسیدیم خونه گفتم : خببب ساعت ده شبهه الان چیکار کنیمممم؟؟؟.

خندید و گفت : فیلم ببینیم ؟ 

سریع وسایل رو چیدیم و بعد از عوض کردن لباس نشستیم فیلم ببینیم ، فیلم سینمایی فاجعه زیبا رو گذاشتم و تا آخر دیدیمش ، فیلم قشنگی بود . 

خسته و کوفته رفتیم بخوابیم ساعت دوازده شب ، تا رسیدیم سر تخت رفتیم اون دنیا . 

 

 

صبح ساعت هفت بیدار شدم که دیدم مالک داره با تلفن صحبت می‌کنه ، اولش داد و بیداد میکرد بعد آروم شد و انگار قبول کرد . 

بعد اینکه قطع کرد پرسیدم : چیشده؟

گفت : بابا اعصابم خورده آقای همتی میگه باید بری سیستان و بلوچستان تا چهار ماه که کار کنی ، بدون رست باید بری همونجا زندگی کنی و نمیتونی برگردی تا چهار ماه.

گفتم : خب منم باهات میام . 

گفت : میگه تو باید اینجا بمونی من اونجا نمی‌دونم چرا ولی خب هرچی گفتم راضی نشد . 

 

...

( سه ماه بعد ) 

همون روز وسایل مالک رو جمع کردیم و فرداش رفت ، این سه ماه همش تصویری یا تلفنی حرف می‌زدیم و اصلا وقت نمیشد که من برم پیشش یا اون بیاد پیش من ، اعصابم خورد شده بود که انقدر ازم فاصله داره و کاریم از دستم بر نمیاد ولی خب همون‌طور که گفتم کاری از دستم بر نمیاد ، شیفتام سنگین تر شده بودن و اصلا انگار خونه نبودم و توی بیمارستان زندگی میکردم ، اوضاع داخلی بیمارستان هم بخاطر نبود پرستار و پزشک بهم ریخته بود ، چون اکثرا استعفا داده بودن . 

این ماه اصلا پریود نشدم و عقب افتاده بود ، اعصابم بیشتر از همیشه خورد شده بود و همه چیز عصبیم می‌کرد ، همش بالا میاوردم و نمی‌تونستم درست غذا بخورم . 

یکی از همکاران گرامی بیبی چک بهم داد و گفت ببینم جوابش شاید مثبته و حاملم ، ولی مطمئنم نیستم ، ما سه ماه انجامش ندادیم و آخرین بار هم کاندوم گذاشته بودیم . 

رفتم دستشویی و تست رو دادم ...

 

پارت 16( لیلی بی مجنون)

( +18 مثلا ) 

آروم اومد سمتم و موهامو نوازش وار کنار زد ، لباشو آروم روی لبام کشید و دوباره فاصله گرفت ، سرشو فرو برد توی گردنم ، دقیقا نقطه ضعفمو میدونست همون لحظه جوری که انگار عصبی شدم ، وحشیانه گردنشو گرفتم و شروع کردم به بوسیدنش ، توی همون حین که داشتیم همو وحشیانه میبوسیدیم لباساشو درآوردم و رفتیم سمت اتاقمون ، ازش فاصله گرفتم و ساحلیمو که با یه بند پاپیونی بسته بودم باز کردم و لباس از تنم سر خورد و افتاد، نگاهم بهش وصل بود و سرخ شدن چشماشو میدیدم ..

( مالک اعتماد ) 

با افتادن ساحلیش بدن سفیدش و اندام قشنگش توی اون لباس زیر قرمز نمایان شدن و تضاد قشنگی داشتن ، از شدت هورنی بودن داشتم آتیش می‌گرفتم رفتم جلو و محکم گردنشو گرفتم و شروع کردم بوسیدنش ، بلندش کردم و انداختمش روی تخت ، چمباتمه زدم روش و همزمان که میبوسیدمش سینه اشو میمالیدم ، می‌دونستم خوشش میاد از این کار ، دست از بوسیدنش کشیدم ، رفتم سراغ گردنش ، تمام نقاط حساس بدنشو می‌شناختم ، جاهایی که باعث می‌شد وقتی لمسشون میکنم قوس خاصی به کمرش بده ، گردنشو لیسیدم و شروع کردم به میک زدن و گاز گرفتنش ، بعد از اینکه کبودش کردم رفتم سراغ سینه هاش، یکیش توی دستم بود و اون یکی رو کبود میکردم با زبونم ، از اینکه نیپل هاشو گاز می‌گرفتم خوشش میومد ، اومدم پایین تر و با بوسه های آروم روی شکم و زیر دلش شروع کردم به خوردن براش ، طولی نکشید که موهامو کشید و آوردم رو به روی خودش ، محکم بوسیدم و یه کاندوم از زیر بالشت درآورد و با لبخند مرموزانه اش نگام کرد ، خندیدم و گفتم : برای اذیت کردنتم که شده الان این کارو نمی‌کنیم . 

بلند شد و گفت: خب باشه پس منم نمی‌خوام میک لاو.

نشستم لبه تخت ، خواست بره که دستشو گرفتم و از پشت نشوندمش روی پیام ، تن لخت و گرمش که بهم خورد حس خوبی رو بهم تزریق کرد ، در گوشش زمزمه وار گفتم : خودتم می‌دونی خوست میاد از این کارام پس دردت چیه عشق زندگیم ؟ .

بلند شد و رو در رو نگام کرد ، بعد به حالت گاوچرون که البته پوزیشن مورد علاقش بود نشست روم و شروع کرد به بوسیدنم ، اون از کشیدن موهام و گرفتن گردنم خوشش میومد و منم از اسپنک زدنش ، درازش کردم روی تخت و همزمان که داشتیم همو میبوسیدیم دستمو بردم توی شرتش و بعد از یکم مالیدنش صدای ناله اش دراومد دقیقا موقعی که آماده بود کاندوم رو برداشتم و ..

 

( لیلی آقایی ) 

قشنگ میدونست چطوری به اوج لذت برسونتم ، صدای ناله های دوتامون کل اتاقو پر کرده بود و تعداد انجامش از دستم در رفته بود . 

توی وان دراز کشیده بودیم ، پشت سرم بود و منم تکیه داده بودم بهش و داشتم یکم چرت میزدم در اصل ، نگاهی به گوشیش کرد و گفت : می‌دونی ساعت چنده؟

آروم جواب دادم : چنده ؟ 

دستشو دورم حلقه کرد و گفت : ساعت پنجه صبحه باورت میشه ؟ . 

برگشتم سمتش و بوسیدمش ، دوباره شروع شد و زبونامون باهم قاطی شدن و آب توی وان می‌پاشید این ور و اونور از بس تکون می‌خوردیم ، سریع بلند شدم و گفتم : دیگه واقعا بسه دیگه نمیتونممم. 

خودمو توی آینه حموم نگاه کردم ، تمام تنم از گردن تا زیر دلم کبود شده بود ، حتی ساق پا و رونامم کبود شده بودن ، انگار کتک خورده بودم ، کمرم و زیر دلم درد میکرد و فقط میخواستم بخوابم . 

بعد از حمام کامل اومدیم بیرون و اون ملافه های کثیفی که با خون هم قاطی شده بودن از روی تخت کشیدم و انداختم پایین ، روی ملافه تمیزای زیرش دراز کشیدم و رفتم زیر پتو ، مالک اومد کنارم و گوشیشو گذاشته بود روی سایلنت و بغلم کرد و خوابیدیم . 

پارت 15( لیلی بی مجنون)

نویسنده : شرمنده ام این مدت پارتی نزاشتم ، مشکل شخصی برام پیش اومده بود حقیقتا ولی از امشب شروع میکنم مرتب پارت گذاشتن .

ـــــــــــ

(لیلی آقایی ) 

صبح زود بیدار شدم و آروم از اتاق رفتم بیرون که مالکو بیدار نکنم ، ساعت ۶ صبح بود ، آبی به دست و صورتم زدم و بعد خوردن یه کیک کوچولو شروع کردم . 

اول از همه پذیرایی رو تمیز کردم و کرد گیری و جارو کردن و اینا ، بعد از اون رفتم سراغ اتاقا و همشون مرتب کردم و کرد گیری کردم و جارو زدم ، دستشویی و حموم رو شستم و بعد اینا یه لیست نوشتن برای وسایلی که لازم داریم . 

رفتم توی آشپزخونه و بعد از جارو زدن و گردگیری بازم یه لیست نوشتم همون موقع چند تا وسیله برای آشپزی آماده کردم و یه صبحانه درست کردم ، ساعت ۱۰ بود مالک رو بیدار کردم . 

صبحانه خورد و لیستا رو بهش دادم بره خرید کنه اونم سریع لباس پوشید و رفت . 

تا موقعی که اون بیاد رفتم و کیک خیس شکلاتی درست کردم و همزمان آهنگ گوش میدادم ، مالک اومد با یه عالمه پلاستیک ، رفتم کمکش کردم . 

اول از همه همه شامپو ها و مایع های دستشویی و شوینده هارو بهش دادم که بزاره توی حموم و دستشویی ، بعد چندتا کرم و لوسیون و دستمال و دستمال مرطوب دادم بزاره توی اتاقا ، وسایل آشپزخونه هم خودم چیدم و در آخر هم دیدم گل گرفته ، اول برای تشکر بوسیدمش و بعد گلا رو گذاشتم توی یه گلدون و گذاشتم توی پذیرایی ، بعدم ساعت ۱۱ شروع کردم درست کردن غذا ، قرار بود برای شام بیان و تعدادشان هم زیاد بود . 

یه عالمه ژله و کیک و دسر و تیرامیسو درست کردم ، وسایل رو چیدم ، غذا هم چهار نوع درست کردم ، میز غذا خوری هم درست کردیم و گذاشتیم توی حیاط خونه کنار گل و درختا ، اونجا چیدیم وسایل رو و دقیقا کارمون ساعت ۶ عصر تموم شد و اونا هفت میومدن . 

رفتم توی اتاق خوابمون دیدم مالک توی حمومه ، برای اذیت کردنش رفتم توی حموم و گفتم : آقای اعتماد بشه دیگه نوبت منه. 

لباسامو درآوردم و رفتم کنارش زیر دوش ، با تعجب داشت نگام میکرد ، خیلی آروم پرسید : الان میخوای کاری کنیم عشقم ؟ 

خندیدم و گفتم : معلومه که نههه وقت نداریم باید صرفه جویی کنیم برای همین گفتم دوتایی حموم کنیم بده مگه ؟ 

شامپو رو برداشت و گفت : من که از خدامه هه.

اون فقط موهاشو شست و بدنشو و رفت و ریشاشو اصلاح کرد ولی من تا نیم ساعت بعد ترش توی حموم بودم ، اومدم بیرون و موهامو خشک کردم ، یکم روتین پوستی انجام دادم و آرایش کردم و لباسامو پوشیدم که یه ساحلی بلند ساده زرشکی بود ، لباس های مالک هم راحتی و مشکی بودن ، دیدم موهاش بهم ریخته است ، صداش کردم و با سشوار موهاشو درست کردم و همینطور که نشسته بود من وایساده بودم رو داشتم با شونه درستشون میکردم و یکمم زل زدم کف دستم که یهو نیشگونم گرفت ، وایسادم و پوکر گفتم : عشقم الان این چه کاری بود ؟ 

قیافه مظلوم به خودش گرفت و گفت : خب امشب امیدی هست یا نه ؟

گفتم : به نظرت اینا بیان کی برمیگردن؟ خب قطعا ۳/۴ صبح ، اونموقع دیگه حالی ام میمونه؟

خواست چیزی بگه که زنگ در به صدا دراومد ، رفتیم و درو باز کردیم ، خوش آمد گفتیم به همشون و دعوت کردیم بیان داخل . 

همشون برامون کادو های مختلف گرفته بودن و خیلیم براشون زحمت کشیدن ، تشکر کردیم و شروع کردیم پذیرایی کردن . 

...

ساعت دوازده شب بود ، دیگه واقعا همه خسته شده بودن ولی هنوزم داشتن حرف میزدن و وقت میگذروندن ، رفتم و کنار مالک نشستم ، دستشو گذاشته بود روی کمرم و آروم ماساژ می‌داد ، میدونستم معنی این حرکت چیه ولی نمیتونستم کاری کنم . 

بهش پیامک دادم که منم الان دلم میخواد ، که همون لحظه بعد از چک کردن گوشیش گفت : ای بابا مثل اینکه باید فردا صبح زود بریم سرکار لیلی . 

گفتم : چی ؟ 

گفت : اره شیفت صبح روز برای دوتامون زدن ساعت پنج باید بریم . 

خواستم چیزی بگم که رو کرد به مهمونا و گفت: واقعا شرمنده ام خیلی داشت خوش می‌گذشت ولی کاره دیگه . 

خیلی واضح داشت بهشون می‌گفت پاشید برید دیگه ، اونا هم کم کم بلند شدن و بعد از خداحافظی رفتن . 

ما موندیم و خونه کااااملا بهم ریخته ، وقتی درو بست به مالک گفتم : چرا الکی گفتی ؟  فردا که روز آف ماست .  

گفت : بلاخره میخواستم با زن قشنگم تنها باشم . 

بعدم اومد سمتم آروم و ...

پارت 14 ( لیلی بی مجنون)

پارت 14 ( لیلی بی مجنون)

MOBO MOBO 16 اردیبهشت · MOBO ·

بعد از اینکه ازدواجمون رو ثبت کردیم خداحافظی کردیم و رفتیم ، هرچی می‌پرسیدم کجا می‌ریم مالک جوابی نمی‌داد منم دیگه چیزی نگفتم ، ولی وقتی بلیط ها و پاسپورت و مدارکمون رو چک کردن فهمیدم که مقصدمون هلنده ، خلاصه بعد از یکم منتظر موندن سوار هواپیما شدیم و ماه عسل خودمونو شروع کردیم ..

( دو هفته بعد ) 

تازه رسیدیم دم در خونه که گوشیامون همزمان زنگ خوردن و همینطوری برامون پیام میومد ، کاش نمیگفتیم که برگشتیم .

مالک درو باز کرد و رفتیم داخل ، وسیله هارو گذاشتیم توی اتاق خواب و یکی از چمدونا که کامل سوغاتی بود رو گذاشتیم دم آشپزخونه و نوبتی رفتیم حموم ، موقعی که مالک توی حموم بود خونه رو تمیز و گردگیری کردم و وقتی اومد گفتم : تا من میام تو غذا درست کن . 

باشه ای گفت و منم رفتم تو حموم ، وای که چقدر خستم بود و دوست داشتم زیر این آب گرم فقط بخوابم . 

زیاد طولش ندادم و اومدم بیرون ، لباسامو عضو کردم و چمدونا رو باز کردم ، همه لباسامونو گذاشتم بشوریم و بقیه وسایل رو چیدم سر جای خودشون ، برای چمدونا هم مالک  صدا زدم و اومد برشون داشت و گذاشتشون بالای کمد ها و گفت : دستت درد نکنه جمع کردی عشقم ، بیا ببین چی درست کردمااا. 

باهم رفتیم پایین و غذا خوردیم . 

بعد غذا تو بغل هم دراز کشیده بودیم روی کاناپه و داشتیم فیلم میدیدیم که گوشی من زنگ خورد ، مامانم بود. 

جواب دادم و یکم صحبت کردیم و فهمیدم خانواده مالک هم پیششن ، بعد از اینکه اوکی رو دادم قطع کردم . 

رو به مالک گفتم : فردا مهمون داریم . 

گفت : مامانم و مامانت میان دیگه ؟ 

گفتم : نه عزیزم زیادن. 

خندید و گفت : مثلا ده نفر ؟ 

گفتم : میخوای بشمارم؟

گفت: اره بشمار ببینم . 

گفتم : مامانم و شوهرش/مامانت / بابات/ دوتا داداشات/ خواهرت/ شوهر خواهرت / دوتا بچه های خواهرت/ بابابزرگم/ مامانجونم/ دایی بزرگم  و زن و بچه هاش / دایی کوچیکم و زن و بچه هاش / خاله کوچیکه و شوهرش و بچه هاش/ خاله بزرگه و شوهرش و بچه اش / دختر خالم و شوهرش / پسر داییم و زنش و ..

نزاشت کامل کنم و گفت: یاخداااااا باشششش.

خندیدم و گفتم: چیشدددد تو که میگفتی ده نفرن.

بعد از فیلم دیدن یکم خوابیدیم . 

پارت 13 ( لیلی بی مجنون)

پارت 13 ( لیلی بی مجنون)

MOBO MOBO 11 اردیبهشت · MOBO ·

( دو هفته بعد ) 

یه هفته پیش مرخص شدم و این هفته کلا درگیر بودیم برای برنامه‌ ریزی مراسمات ، آخر هفته بله برون و نامزدی بود ، چهار روز بعدش عقد رسمی و دو هفته بعدش هم حنابندون و چهار روز بعد حنابندون می‌شد عروسی ، برای هرکدوم اینا داشتیم جداگونه برنامه ریزی میکردیم . 

همه هزینه ها رو دوش مالک بود ولی نمیزاشت کسی  کمک هم کنه و می‌گفت می‌خوام همه چیز عالی باشه منم برای اینکه خراب کاری نکنم دخالت نمی‌کردم . 

صبح زود بیدار شدیم که بریم جایی که برای عقد رزرو کردیم و ببینم ، بعد از حمام به دست کت دامن کرمی پوشیدم و کفش‌های پاشنه بلند همرنگشونو هم پوشیدم و صبحانه خوردیم و رفتیم ، مالک هم یه دست کت و شلوار مشکی پوشیده بود . 

تا خوده مسیر ۴۰ دقیقه راه بود و مالک توی این ۴۰ دقیقه انقدر اهنگای مختلف گذاشته بود که حالت تهوع گرفتم . 

رسیدیم و پیاده شدیم ، چقدر قشنگ و ظریف بود همه چیز ، واقعا معلوم بود وقت گذاشتن براش ، رفتیم سمت اتاق مدیریتی که دوست مالک بود ، وقتی مارو دید سلام علیک کرد و خیلیم تحویل گرفتمون . 

همزمان که داشت صحبت می‌کرد یهو یه نفر بدون در زدن اومد داخل و گفت : به به داماد عزیزم چطوره . 

آقای سلیمانی ( همون مدیریت و دوست مالک ) بلند شد و گفت : سلام پدرزن عزیزم بفرمایید ، ایشون مالک اعتماد و خانمشون هستن برای عقد اومدن اینجا رو رزرو کردن دوست عزیزمم هست آقای اعتماد. 

دست دادن و رو بوسی کردن با مالک منم همینطوری یهویی اقاعه رو نگاه کردم و باورم نمیشد چی میدیدم ، دوباره حالت قبلی بهم دست داد و یه جورایی حالم بد شد ، پدرم بود .

بهم گفت : ای...ای.. اینجا چیکار می‌کنی ؟ 

میدونستم که بغض کردم و هر لحظه ممکنه اشکم بریزه برای همین حرفی نمی‌زدم اما یهو مالک دستشو گذاشت دور کمرم و کشیدن طرف خودش ، خیلی رک برگشت به پدرم گفت : نمی‌دونستم پدرزن منو سامان یکیه ، خوشوقتم از آشنایی باهاتون ، ما دیگه باید بریم . 

خواستیم بریم که یهو دستمو گرفت و گفت : بدون اجازه من داری شوهر می‌کنی ؟ چه غلطا ، این چه بی حرمتیه در میاری دختره عوضی ؟ 

مالک گفت : درست صحبت کن باهاش . 

پدرم برگشت و بهش گفت : دختر منه هرجور بخوام صحبت میکنم پسره عوضی . 

خواستم حرفی بزنم که به منم گفت : نمیذارم این عروسی سر بگیره حالا ببینین کی گفتم ، که بدون اجازه من میری عروسی میگیری لیلی خانم ، باشه باشه . 

سریع خارج شدیم و سوار ماشین شدیم ، شروع کردم به تند تند نفس کشیدن ، مالک که یکم رانندگی کرد بهم گفت : گریه کن لیلی ، انقدر گریه کن که دیگه اسکی نمونه ، زود باش . 

انگار منتظر حرفش بودم ، اونقدر محکم زدم زیر گریه که کل بدنم می‌لرزید و فقط اشک از چشمام میومد . 

رسیدیم خونه ، دوباره شروع کردم گریه کردن و همزمان گفتم : وای مالک وای نمیذاره ، راست میگه ، نمی‌ذاره ازدواج کنیم نمی‌ذاره بخدا نمی‌ذاره . 

مالک بغلم کرد و گفت : غلط کرده مگه دست اونه؟ .

گفتم : می‌تونه اجازه نده ، می‌دونه که میتونه ابروریزی کنه و ترسی هم ازش نداره ، مالک توروخدا به حرفم گوش بده . 

گفت : چی عزیزم بگو . 

گفتم : بیا بیا همه اینا رو بیخیال شو و یه عقد رسمی توی دادگاه بگیریم و بریم ماه عسل ، به همه هم میگیم که سالگرد ازدواجمون مراسم عروسیو میگیریم باشه ؟ توروخدا .

گفت : باشه باشه آروم باش قربونت برم همین کارو میکنیم هرچی تو بگی همون میشه . 

توی بغلش یکم آروم گرفتم ، گریه ام بند اومد و یکم بهم آب داد و دراز کشیدم روی مبل ، اشکامو پاک کرد و گفت : ببین عزیزدلم اینکارو می‌کنیم ، آخر هفته به همه اعلام میکنیم که عقد رسمیه و بعدش میریم ماه عسل و سالگرد ازدواجمون عروسیمونو جشن میگیریم ، تمام رزروی هارو کنسل میکنم ، دعوتنامه ها هم که نفرستاده بودم پس کسی نمیدونه ، الآنم زنگ میزنم محضر برای آخر هفته نوبت میگیرم که بریم اونجا ، دوتا از دوستامم میشن شاهد ، پدر و مادرم و مادر و مادربزرگ و پدربزرگت هم میان و بعدش ما میریم ماه عسل خوبه. ؟

گفتم : مرسی واقعا و ببخشید بابت اینکه اینطوری شد ، بخدا من نمی‌دونستم اصل..

نزاشت کامل کنم حرفمو و گفت : اصلا نگران نباش عزیزم من هستم برای اینکه تو راحت باشی و تازه میتونم با پارتی بازی به کاری کنم تا چهارشنبه یعنی چهار روز دیگه برای دادگاه نوبت بگیرم که اونجا عقدمون کنن تا پدرت نتونه کاری کنه خوبه ؟

تأیید کردم و تشکر ، رفت توی آشپزخونه و همش داشت آشپزی می‌کرد و به این و اون زنگ میزد و رزرو و کنسل می‌کرد . 

رفتم توی اتاق خوابمون ، لباسامو عوض کردم و دراز کشیدم ، فقط میخواستم از این دنیا فرار کنم برای همین خوابیدم . 

فک کنم ده دقیقه گذشت که مالک بیدارم کرد ناهار بخوریم ، ولی در کمال تعجب فهمیدم بجای ده دقیقه سه ساعت خوابیده بودم و الان یک ظهر بود . 

ناهار خوردیم و گفت : همه چیزا رو کنسل کردم ، بلیط هواپیما هم گرفتم برای چهارشنبه به مقصد فلان جا و توی یه هتل عالی یه اتاق ماه عسل رزرو کردم ، تمام رزروی های قبلی رو کنسل کردم و با دوستم که توی دادگاهه صحبت کردم گفت چهارشنبه ساعت هشت صبح بیاین با شاهد و خانواده که عقد کنین. 

گفتم : همه چی رو تو عالی می‌کنی ، فقط گفتی فلان جا ؟ 

گفت : اره دیگه قرار نیست بدونی کجا میخوایم بریم که اونموقع سورپرایز حساب نمیشه دیگه . 

هرچی اصرار کردم بهم نگفت منم دیگه نپرسیدم ، ظرفارو شستم و یکم خونه رو تمیز کردن بلکه مغزم خفه بشه . 

کل هفته درگیری داشتیم با بیمارستان . 

فردا چهارشنبه و  الان ساعت ۱۰ شب سه شنبه بود ، بلند شدم دوتا چمدون گذاشتم ، وسایل مالک رو چیدم و در و تمیز گذاشتم و کامل چکشون کردم ، یه کیف کوچیک هم که یه طرفه بود گذاشتم که توش شناسنامه هامون و پاسپورت و مدارک و فلان و اینا بود که من سر در نمیاوردم و خستمم بود چک کنم . 

چمدون خودمو چیدم و لوازم آرایشی و بهداشتی و دارویی و هرچی داشتم آوردم ، چمدونم اصلا جا نداشت برای همین نصف لوازم ارایشمو گذاشتم توی کوله پشتی کوچولوم که وسیله هام توش بودن ، دوتا چمدونو با کیفیت رو گذاشتم نزدیک در ورودی ، لباسای فردامون هم آماده کردم . 

لباس من که یه شومیز و دامن سرمه ای و زرشکی سیر بود و لباس مالک هم یه پیراهن آستین کوتاه زرشکی همرنگ لباس من و شلوار پارچه ای سرمه ای بود ، کفشامون هم که مال من صندل زرشکی بود و مالک اسپرت ، اتو زدم و اویزونشون کردم . 

کل خونه رو تمیز کردم و مالک از سرکار برگشت . 

شام خوردیم ساعت دو شب و تصمیم گرفتیم یکم بخوابیم مثلا ولی نشد و تا صبح همینطوری بهم دیگه زل زده بودیم و گاهی هم راجب اینکه می‌خوایم چیکار کنیم حرف می‌زدیم. 

ساعت شیش بلند شدیم دوش گرفتیم نوبتی و موهامونو درست کردیم ، من آرایش کردم ، صبحانه خوردیم ، آماده شدیم و رفتیم و ساعت ۷/۳۰ رسیدیم . 

مامان اینا منتظر ما بودن ، ماهم سلام علیک کردیم و نشستیم پیششون و تا اومدن قاضی حرف زدیم و همه چیزو براشون توضیح دادیم . 

پارت 13 ( لیلی بی مجنون)

پارت 13 ( لیلی بی مجنون)

MOBO MOBO 11 اردیبهشت · MOBO ·

( دو هفته بعد ) 

یه هفته پیش مرخص شدم و این هفته کلا درگیر بودیم برای برنامه‌ ریزی مراسمات ، آخر هفته بله برون و نامزدی بود ، چهار روز بعدش عقد رسمی و دو هفته بعدش هم حنابندون و چهار روز بعد حنابندون می‌شد عروسی ، برای هرکدوم اینا داشتیم جداگونه برنامه ریزی میکردیم . 

همه هزینه ها رو دوش مالک بود ولی نمیزاشت کسی  کمک هم کنه و می‌گفت می‌خوام همه چیز عالی باشه منم برای اینکه خراب کاری نکنم دخالت نمی‌کردم . 

صبح زود بیدار شدیم که بریم جایی که برای عقد رزرو کردیم و ببینم ، بعد از حمام به دست کت دامن کرمی پوشیدم و کفش‌های پاشنه بلند همرنگشونو هم پوشیدم و صبحانه خوردیم و رفتیم ، مالک هم یه دست کت و شلوار مشکی پوشیده بود . 

تا خوده مسیر ۴۰ دقیقه راه بود و مالک توی این ۴۰ دقیقه انقدر اهنگای مختلف گذاشته بود که حالت تهوع گرفتم . 

رسیدیم و پیاده شدیم ، چقدر قشنگ و ظریف بود همه چیز ، واقعا معلوم بود وقت گذاشتن براش ، رفتیم سمت اتاق مدیریتی که دوست مالک بود ، وقتی مارو دید سلام علیک کرد و خیلیم تحویل گرفتمون . 

همزمان که داشت صحبت می‌کرد یهو یه نفر بدون در زدن اومد داخل و گفت : به به داماد عزیزم چطوره . 

آقای سلیمانی ( همون مدیریت و دوست مالک ) بلند شد و گفت : سلام پدرزن عزیزم بفرمایید ، ایشون مالک اعتماد و خانمشون هستن برای عقد اومدن اینجا رو رزرو کردن دوست عزیزمم هست آقای اعتماد. 

دست دادن و رو بوسی کردن با مالک منم همینطوری یهویی اقاعه رو نگاه کردم و باورم نمیشد چی میدیدم ، دوباره حالت قبلی بهم دست داد و یه جورایی حالم بد شد ، پدرم بود .

بهم گفت : ای...ای.. اینجا چیکار می‌کنی ؟ 

میدونستم که بغض کردم و هر لحظه ممکنه اشکم بریزه برای همین حرفی نمی‌زدم اما یهو مالک دستشو گذاشت دور کمرم و کشیدن طرف خودش ، خیلی رک برگشت به پدرم گفت : نمی‌دونستم پدرزن منو سامان یکیه ، خوشوقتم از آشنایی باهاتون ، ما دیگه باید بریم . 

خواستیم بریم که یهو دستمو گرفت و گفت : بدون اجازه من داری شوهر می‌کنی ؟ چه غلطا ، این چه بی حرمتیه در میاری دختره عوضی ؟ 

مالک گفت : درست صحبت کن باهاش . 

پدرم برگشت و بهش گفت : دختر منه هرجور بخوام صحبت میکنم پسره عوضی . 

خواستم حرفی بزنم که به منم گفت : نمیذارم این عروسی سر بگیره حالا ببینین کی گفتم ، که بدون اجازه من میری عروسی میگیری لیلی خانم ، باشه باشه . 

سریع خارج شدیم و سوار ماشین شدیم ، شروع کردم به تند تند نفس کشیدن ، مالک که یکم رانندگی کرد بهم گفت : گریه کن لیلی ، انقدر گریه کن که دیگه اسکی نمونه ، زود باش . 

انگار منتظر حرفش بودم ، اونقدر محکم زدم زیر گریه که کل بدنم می‌لرزید و فقط اشک از چشمام میومد . 

رسیدیم خونه ، دوباره شروع کردم گریه کردن و همزمان گفتم : وای مالک وای نمیذاره ، راست میگه ، نمی‌ذاره ازدواج کنیم نمی‌ذاره بخدا نمی‌ذاره . 

مالک بغلم کرد و گفت : غلط کرده مگه دست اونه؟ .

گفتم : می‌تونه اجازه نده ، می‌دونه که میتونه ابروریزی کنه و ترسی هم ازش نداره ، مالک توروخدا به حرفم گوش بده . 

گفت : چی عزیزم بگو . 

گفتم : بیا بیا همه اینا رو بیخیال شو و یه عقد رسمی توی دادگاه بگیریم و بریم ماه عسل ، به همه هم میگیم که سالگرد ازدواجمون مراسم عروسیو میگیریم باشه ؟ توروخدا .

گفت : باشه باشه آروم باش قربونت برم همین کارو میکنیم هرچی تو بگی همون میشه . 

توی بغلش یکم آروم گرفتم ، گریه ام بند اومد و یکم بهم آب داد و دراز کشیدم روی مبل ، اشکامو پاک کرد و گفت : ببین عزیزدلم اینکارو می‌کنیم ، آخر هفته به همه اعلام میکنیم که عقد رسمیه و بعدش میریم ماه عسل و سالگرد ازدواجمون عروسیمونو جشن میگیریم ، تمام رزروی هارو کنسل میکنم ، دعوتنامه ها هم که نفرستاده بودم پس کسی نمیدونه ، الآنم زنگ میزنم محضر برای آخر هفته نوبت میگیرم که بریم اونجا ، دوتا از دوستامم میشن شاهد ، پدر و مادرم و مادر و مادربزرگ و پدربزرگت هم میان و بعدش ما میریم ماه عسل خوبه. ؟

گفتم : مرسی واقعا و ببخشید بابت اینکه اینطوری شد ، بخدا من نمی‌دونستم اصل..

نزاشت کامل کنم حرفمو و گفت : اصلا نگران نباش عزیزم من هستم برای اینکه تو راحت باشی و تازه میتونم با پارتی بازی به کاری کنم تا چهارشنبه یعنی چهار روز دیگه برای دادگاه نوبت بگیرم که اونجا عقدمون کنن تا پدرت نتونه کاری کنه خوبه ؟

تأیید کردم و تشکر ، رفت توی آشپزخونه و همش داشت آشپزی می‌کرد و به این و اون زنگ میزد و رزرو و کنسل می‌کرد . 

رفتم توی اتاق خوابمون ، لباسامو عوض کردم و دراز کشیدم ، فقط میخواستم از این دنیا فرار کنم برای همین خوابیدم . 

فک کنم ده دقیقه گذشت که مالک بیدارم کرد ناهار بخوریم ، ولی در کمال تعجب فهمیدم بجای ده دقیقه سه ساعت خوابیده بودم و الان یک ظهر بود . 

ناهار خوردیم و گفت : همه چیزا رو کنسل کردم ، بلیط هواپیما هم گرفتم برای چهارشنبه به مقصد فلان جا و توی یه هتل عالی یه اتاق ماه عسل رزرو کردم ، تمام رزروی های قبلی رو کنسل کردم و با دوستم که توی دادگاهه صحبت کردم گفت چهارشنبه ساعت هشت صبح بیاین با شاهد و خانواده که عقد کنین. 

گفتم : همه چی رو تو عالی می‌کنی ، فقط گفتی فلان جا ؟ 

گفت : اره دیگه قرار نیست بدونی کجا میخوایم بریم که اونموقع سورپرایز حساب نمیشه دیگه . 

هرچی اصرار کردم بهم نگفت منم دیگه نپرسیدم ، ظرفارو شستم و یکم خونه رو تمیز کردن بلکه مغزم خفه بشه . 

کل هفته درگیری داشتیم با بیمارستان . 

فردا چهارشنبه و  الان ساعت ۱۰ شب سه شنبه بود ، بلند شدم دوتا چمدون گذاشتم ، وسایل مالک رو چیدم و در و تمیز گذاشتم و کامل چکشون کردم ، یه کیف کوچیک هم که یه طرفه بود گذاشتم که توش شناسنامه هامون و پاسپورت و مدارک و فلان و اینا بود که من سر در نمیاوردم و خستمم بود چک کنم . 

چمدون خودمو چیدم و لوازم آرایشی و بهداشتی و دارویی و هرچی داشتم آوردم ، چمدونم اصلا جا نداشت برای همین نصف لوازم ارایشمو گذاشتم توی کوله پشتی کوچولوم که وسیله هام توش بودن ، دوتا چمدونو با کیفیت رو گذاشتم نزدیک در ورودی ، لباسای فردامون هم آماده کردم . 

لباس من که یه شومیز و دامن سرمه ای و زرشکی سیر بود و لباس مالک هم یه پیراهن آستین کوتاه زرشکی همرنگ لباس من و شلوار پارچه ای سرمه ای بود ، کفشامون هم که مال من صندل زرشکی بود و مالک اسپرت ، اتو زدم و اویزونشون کردم . 

کل خونه رو تمیز کردم و مالک از سرکار برگشت . 

شام خوردیم ساعت دو شب و تصمیم گرفتیم یکم بخوابیم مثلا ولی نشد و تا صبح همینطوری بهم دیگه زل زده بودیم و گاهی هم راجب اینکه می‌خوایم چیکار کنیم حرف می‌زدیم. 

ساعت شیش بلند شدیم دوش گرفتیم نوبتی و موهامونو درست کردیم ، من آرایش کردم ، صبحانه خوردیم ، آماده شدیم و رفتیم و ساعت ۷/۳۰ رسیدیم . 

مامان اینا منتظر ما بودن ، ماهم سلام علیک کردیم و نشستیم پیششون و تا اومدن قاضی حرف زدیم و همه چیزو براشون توضیح دادیم . 

پارت 13 ( لیلی بی مجنون)

پارت 13 ( لیلی بی مجنون)

MOBO MOBO 11 اردیبهشت · MOBO ·

( دو هفته بعد ) 

یه هفته پیش مرخص شدم و این هفته کلا درگیر بودیم برای برنامه‌ ریزی مراسمات ، آخر هفته بله برون و نامزدی بود ، چهار روز بعدش عقد رسمی و دو هفته بعدش هم حنابندون و چهار روز بعد حنابندون می‌شد عروسی ، برای هرکدوم اینا داشتیم جداگونه برنامه ریزی میکردیم . 

همه هزینه ها رو دوش مالک بود ولی نمیزاشت کسی  کمک هم کنه و می‌گفت می‌خوام همه چیز عالی باشه منم برای اینکه خراب کاری نکنم دخالت نمی‌کردم . 

صبح زود بیدار شدیم که بریم جایی که برای عقد رزرو کردیم و ببینم ، بعد از حمام به دست کت دامن کرمی پوشیدم و کفش‌های پاشنه بلند همرنگشونو هم پوشیدم و صبحانه خوردیم و رفتیم ، مالک هم یه دست کت و شلوار مشکی پوشیده بود . 

تا خوده مسیر ۴۰ دقیقه راه بود و مالک توی این ۴۰ دقیقه انقدر اهنگای مختلف گذاشته بود که حالت تهوع گرفتم . 

رسیدیم و پیاده شدیم ، چقدر قشنگ و ظریف بود همه چیز ، واقعا معلوم بود وقت گذاشتن براش ، رفتیم سمت اتاق مدیریتی که دوست مالک بود ، وقتی مارو دید سلام علیک کرد و خیلیم تحویل گرفتمون . 

همزمان که داشت صحبت می‌کرد یهو یه نفر بدون در زدن اومد داخل و گفت : به به داماد عزیزم چطوره . 

آقای سلیمانی ( همون مدیریت و دوست مالک ) بلند شد و گفت : سلام پدرزن عزیزم بفرمایید ، ایشون مالک اعتماد و خانمشون هستن برای عقد اومدن اینجا رو رزرو کردن دوست عزیزمم هست آقای اعتماد. 

دست دادن و رو بوسی کردن با مالک منم همینطوری یهویی اقاعه رو نگاه کردم و باورم نمیشد چی میدیدم ، دوباره حالت قبلی بهم دست داد و یه جورایی حالم بد شد ، پدرم بود .

بهم گفت : ای...ای.. اینجا چیکار می‌کنی ؟ 

میدونستم که بغض کردم و هر لحظه ممکنه اشکم بریزه برای همین حرفی نمی‌زدم اما یهو مالک دستشو گذاشت دور کمرم و کشیدن طرف خودش ، خیلی رک برگشت به پدرم گفت : نمی‌دونستم پدرزن منو سامان یکیه ، خوشوقتم از آشنایی باهاتون ، ما دیگه باید بریم . 

خواستیم بریم که یهو دستمو گرفت و گفت : بدون اجازه من داری شوهر می‌کنی ؟ چه غلطا ، این چه بی حرمتیه در میاری دختره عوضی ؟ 

مالک گفت : درست صحبت کن باهاش . 

پدرم برگشت و بهش گفت : دختر منه هرجور بخوام صحبت میکنم پسره عوضی . 

خواستم حرفی بزنم که به منم گفت : نمیذارم این عروسی سر بگیره حالا ببینین کی گفتم ، که بدون اجازه من میری عروسی میگیری لیلی خانم ، باشه باشه . 

سریع خارج شدیم و سوار ماشین شدیم ، شروع کردم به تند تند نفس کشیدن ، مالک که یکم رانندگی کرد بهم گفت : گریه کن لیلی ، انقدر گریه کن که دیگه اسکی نمونه ، زود باش . 

انگار منتظر حرفش بودم ، اونقدر محکم زدم زیر گریه که کل بدنم می‌لرزید و فقط اشک از چشمام میومد . 

رسیدیم خونه ، دوباره شروع کردم گریه کردن و همزمان گفتم : وای مالک وای نمیذاØ%B

پارت 12 ( لیلی بی مجنون)

پارت 12 ( لیلی بی مجنون)

MOBO MOBO 9 اردیبهشت · MOBO ·

 

وقتی رسیدم همون خونه ای نبود که بهش داده بودم و تمام مشکی شده بود و آهنی بود انگار ،  متروکه بود انگار ، رفتیم داخل و گشتیم دنبال لیلی جانم .

نزدیک یه اتاق شدم که در خیلی کوچیکی داشت و بزور آدم جا می‌شد ، صدای ناله میومد ، درو از لولا در آوردیم و دیدم که لیلی پاهاشو جمع کرده توی خودش و جا نداشت حتی دراز بکشم ، تمام بدنش قرمز و کبود و مشکی بود انگار ، هرچی صداش میکردم نمی‌شنید برای همین هم شدم و لنگه پاشو کشیدم و لیز که خورد کامل کشیدمش بیرون ، تمام بدنش کبود و زخم بود ، همینطور ازش خون می‌رفت ، صورتش ورم کرده بود و چشماش باز نمیشدن ، خون مردگی زیادی روی صورتش رو پوشونده بودن ، میخواستم بلندش کنم ولی اونقدر شکستنی به نظر می‌رسید که منتظر موندیم تا آمبولانس بیاد . 

کل ویلا رو گشتن و در آخر توی یه اتاق مخفی شینا رو پیدا کردن ، دختری که زیر بال و پرشو گرفته بودم الان اینطوری از پشت بهم خنجر زده بود ، خونه رو گشتن و وقتی وسایل رو نشونم دادن متوجه شدم که تمام وسایل لیلی رو استفاده می‌کنه ، پلیس گرفت و بردش ماهم همراه با آمبولانس رفتیم بیمارستان . 

...

حدود ۱۲ ساعته که لیلی توی اتاق عمله ، زندگیم جلوم تیره و تاره ، دخترم ، لیلیِ من ، عشق زندگی من الان پیشم نیست ، حس میکنم برای همیشه رفته ...

همه دوستاش و خانواده اش دم اتاق عمل درحال گریه و زاری و دعا کردن بودن ، دکتر اومد بیرون و گفت : متاسفم ما هرکاری از دستمون برمیومد کردیم ولی ...

انگار دنیا رو سرم خراب شد ، بدون اجازه رفتم توی اتاق عمل و دیدمش ، چه بلایی سر اون قیافه مظلومت آورده بودن زندگیم ، از ته دلم داد زدم و از خدا خواستمش ، توی کل زندگیم هیچی رو انقدر زیاد نمی‌خواستم ، دستشو گرفتم و اشک میریختم ، بلند شدم و کمرشو بلند کردم و بغلش کردم ، تنش سرد و بی جون بود ، قلبش نمی‌زد ، باورم نمیشد ، انگار زندگی آخراش بود ، حواسم نبود و محکم زدم توی کمرش که یهو حس کردم نفس کشید ، آروم درازش کردم و دیدم نبضش برگشت ، دکترو صدا زدم و همون موقع بیرونم کردن . 

دوباره منتظر نشستیم ، شروع کردم دعا کردن ، خدا خدا میکردم که یه فرصت دیگه بهم بده تا خوشحالش کنم . 

یک ساعت بعد دکتر اومد بیرون و گفت : عمل موفقیت‌ آمیز بود ، به لطف ضربه ی ایشون راه تنفسیشون باز شدن و ... در کل یکم دیگه منتقلشون میکنن به بخش مراقبت های ویژه اونوقت میتونین ببینینشون. 

سجده شکری به جا آوردم و فقط شکر میکردم که خدا درد دلمو شنید ، رفتم دست مادر لیلی رو گرفتم و کمکش کردم بلند بشه ، با داداشام هماهنگ کردم ، دوستاشو و خانواده اش بجز مامانشو فرستادیم برن خونمون ، مادرش رو هم بردم و سرمی زد چون فشارش افتاده بود . 

منتظر نشسته بودم که دست گرمی روی شونه ام احساس کردم ، دیدم مادرمه ، گفت : پسرم ، حالش خوبه؟ . 

گفتم : اوهوم . 

بغض داشتم ، چشمام اشکی بود ولی نمی‌خواستم نگاهش کنم که گریم بگیره . 

گفت : پسرم من در حق همتون کم لطفی کردم و همیشه توی زندگیم دنبال پول بودم ، بعد از اینکه این بلا سر لیلی اومد و دیدم چطوری نگران بودی فهمیدم که منم باید درست بشم و آدم خوبی بشم ، می‌خوام نوه هام بهم بگن مادربزرگ و انقدر آدم خوبی باشم براشون که بخوان هر لحظه پیشم باشن ، پسرم من اشتباهات زیادی کردم توی زندگیم و خیلیم تورو اذیت کردم ، عذاب وجدان همشون باهامه ولی می‌خوام اینو بگم دختری که انتخاب کردی یکی از گل های بهشته و بهترینه ، امیدوارم زودتر خوب بشه که ازش حلالیت بطلبم . 

برگشتم سمتش و گفتم : مامان من بخشیدمت ، ولی توروخدا دعا کن لیلیم خوب بشه . 

همون لحظه بغضم ترکید و برای اولین بار توی این ۳۲ سال سرمو گذاشتم روی پای مادرم و گریه کردم ، با دستای نرمش سرمو نوازش کرد ، حس خوبی بهم تزریق شد ، مادر داشتن واقعا حس خوبیه ...

...

( یک هفته بعد ) 

( لیلی آقایی ) 

با چیزایی که برام تعریف کرده بودن کپ کردم ، ولی صورتم الان بهتر شده بود و وضعیت جسمانیم هم بد نبود ، خداروشکر سطحی بودن زخما و زود با بخیه و دارو خوب شدن ، از این وضعیتی که توش بودم راضی بودم چون هم گذشته مالک رو فهمیده بودم هم مالک و مادرش باهم آشتی کردن و روابط خانوادگی همه بهتر شده بود ، هم عروسی رو تعیین کرده بودیم برای دو ماه دیگه و مراسمات از ماه دیگه شروع می‌شد . 

مالک همش پیشم بود و باهم وقت میگذروندیم و خوشحال بودیم ، عجیب بود با اینکه روی تخت بیمارستان بودم ولی از ته دلم خوشحال بودم و بیشتر از قبل شوخی میکردم و مالک و دست مینداختم . 

اون دختره شینا بود شیما بود چی بود رفت زندان ، معلوم شد که چیزای دیگه هم از خونه اعتماد ها دزدیده بوده ، خانواده اش هم پیداش کردن و بخشیدنش ، وقتی ازش پرسیدن چرا اینکارو کردی با کمال پررویی گفت : من عاشق مالک اعتمادم و هرکاری میکنم برای بدست آوردنش . 

خلاصه که تا سه نشه بازی نشه ، این همه اتفاق افتاد تا آخرش باهم ازدواج کنیم ، امیدوارم روز عروسی دیگه مشکلی پیش نیاد . 

دکتر بهم گفت که یه هفته دیگه مرخص میشم تا وقتی که کامل کامل خوب بشم ، اتاق وی ای پی برام گرفته بود مالک و همین باعث می‌شد کامل راحت باشم . 

توی فکر بودم که مالک اومد و گفت: بیا ببینم کدوم آرایشگاه بهتره که وقت رزرو کنم هم برای نامزدی هم عقد و عروسی ؟ 

کنارم نشست و چند تا سالن بهم نشون داد ، یکیشونو می‌شناختم و تعریفشو هم زیاد شنیده بودم برای همین گفتم : همین سالن رز عالیه ، برای این دوماه هر مراسمی بود همینو رزرو کن ، راستی کارت دعوت هارو گرفتی ؟ 

گفت : اوکییی، کارت دعوت هم دارن چاپ میکنن گفتن امشب آماده میشه و میرم میگیرمشون و میارم که اسم مهمونا رو بنویسیم . 

اوکی دادم و سریع رفت ، بعد از رفتنش در بسته نشده باز شد و مادرش اومد داخل ، یه پلاستیک توی دستش بود ، نشست کنارم و گفت : سلام دخترم برات غذا آوردم. 

لبخند زدم و گفتم : مرسی خالهه . 

شروع کرد غذا دادن بهم ، حرف زدیم و شوخی کردیم و راجب اینکه چی بپوشم برای مراسما صحبت کردیم ، توی این مدت واقعا صمیمی شده بودیم باهمدیگه و همین حالمو بیشتر خوب می‌کرد .

شب شده بود و ساعت ۹ بود ، مالک اومد داخل و گفت : ببین چه دعوتنامه هایی گرفتم ، انقدر خوشگلننن. 

اوردشون ، واقعا کیوت بودن ، دلم نمیومد بدمشون برن وای ، خب خب شروع کردیم به نوشتن مهمون ها ، مهمونای من ۳۰۰ نفر بودن و مالک ۵۰۰ نفر ، آخر سر که شمردیم بهش گفتم : آخه انتر تو ۵۰۰ نفرو از کجا میشناسی که این همه ادمو دعوت کردی .

خندید و گفت : بی ادب شدیااا پدر و برادر منو همه میشناسن خب نمیتونم دعوتشون نکنم که ، بعدشم یه عالمه کادو گیرمون میاد بده؟ 

گفتم : خوبه حداقل کادو میدن ، وگرنه نمیصرفد ..

قهقهه ای زد و گفت : عاشق همین لحن حرف زدنتم. 

گفتم : حالا اونقدرام بامزه نبودماا.

دستشو کشید روی سرم و گفت : تو نمیدونی برای دیدن این چشما و شنیدن این صدا چقدر لحظه شماری کردم که بدونی بامزه بودنت چقدره. 

لبخند زدم و گفتم : شنیدم سجده شکر بجا آوردی ، بابا با ایمان کی بودی تووو . 

لباشو غنچه کرد و گفت : توووو . 

بعد از یکم حرف زدن خوابیدم چون واقعا نمیتونستم در مقابل دارو ها مقاومت کنم . 

 

پارت 11 ( لیلی بی مجنون)

پارت 11 ( لیلی بی مجنون)

MOBO MOBO 9 اردیبهشت · MOBO ·

احساس کردم کل بدنم منجمد شده ، به هوش اومدم و دیدم که توی یه اتاق مثل اتاق بازجویی ام و همون مرد با همون قد و هیکل رو به رومه ، سطل آب سردی هم روم ریخته بود که باعث می‌شد از این بیشتر سردم بشه مخصوصا توی اون اتاق فلزی و خالی که هواش مثل اتاقای سردخونه بود . 

در فقط از بیرون باز می‌شد ، همون لحظه باز شد و هیکل نحیفی وارد اتاق شد ، حقیقتا انتظار داشتم مادر مالک باشه اما نه ، یه دختر جوون بود که تاحالا یه بارم ندیده بودمش و اصلا نمی‌شناختمش ، اومد جلو و براش یه صندلی گذاشتن ، یه پالتوی بلند مشکی و کفش پاشنه بلند همراه با پیراهن زیرش پوشیده بود که خیلی اشنا به نظر میومدن ، استایل آشنایی بود کلا ولی الان مشکل من این نبود. دختر خوشگلی نبود ولی زشت هم نبود ، قیافه معمولی داشت ولی لباش معلوم بود ژل زده بود و مهمتر از همه چشماش ، چشماش رنگی عجیبی داشت ، ابی آسمونی بود ولی خیلی غیر طبیعی بود حتی شبیه به لنز هم نبود . 

در حال نگاه کردنش بودم ( تنها کاری که می‌تونستم بکنم ) که همون لحظه گفت : خب خب خب لیلی خانم ، عشق آقای اعتماد بزرگ ، شنیدم که قراره ازدواج کنین گفتم دست بکار شم. 

گفتم : قراره مثل فیلما طولش بدی و کلیشه درست کنی یا خیلی سریع میگی که کی هستی و چرا منو آوردی اینجا ؟ 

خندید و گفت : دوست داشتم کلیشه ای باشه ولی فعلا وقت این کارا نیست برای همین سریع برات تعریف میکنم داستانو میگم کاری که باید انجام بدی هم میگم توهم سریع انجامش میدی . 

چیزی نگفتم و ادامه داد : 

خب از کجا شروع کنم ؟ بیا برگردیم به ده سال پیش ، من دختر یه خانواده تعصبی توی یه شهرستان از استان لرستان بودم ، خانواده به شدت غیرتی و عصبی داشتم که افکارشون از عهد بوقم قدیمی تر بود ، خلاصه که منم از این دخترای آروم و افسرده بودم که سر تا پا به خانواده گوش میدادن ، اما وقتی ۲۰ سالم بود یعنی دقیقا ده سال پیش به یه پسری اعتماد کردم و تمام طلاهایی که داشتم رو فروختم و پولی که گیرم اومد رو بهش دادم ، راضی نشد گفت که باهم فرار کنیم با طلاهای مادرت و دیگه نمیایم اینجا و از این حرفا ، منم گوش کردم و تمام طلاهای مامانمو برداشتم و باهاش سوار اتوبوس شدم ، رفتیم تهران ، همین که رسیدیم گفت که بریم هتل ، یه هتل خیلی لوکس بردم منم خوشحال که زندگیم داره سر و سامون میگیره اما غافل از اینکه چیا قراره سرم بیاد ، یه اتاق برام گرفت و گفت که منتظرش بمونم ، همینطور که منتظر بودم برام پیام اومد دوست داری یه دوش بگیر وسیله برات گذاشتم ، رفتم حموم که همون لحظه حس کردم یکی پشت سرمه ، همون شب بهم تجاوز شد اونم با کسی که اصلا نمیشناختمش ، بعد از اون عرفان همون پسری که اینکارو باهام کرد غیب شد و نتونستم شکایت کنم چون خانواده ام پیدام میکردن برای همین شدم خدمتکار خونه های مردم ، یکی دوماه گذشت که با التماس خانواده اعتماد منو قبول کردن و شدم خدمتکار خونشون ، اونجا که بودم فهمیدم که مالک اصلا رابطه خوبی با مادرش نداره ، مادرش زنی بود که بچه ها اصلا براش مهم نبودن و فقط شوهرشو دوست داشت ، اونم بخاطر پول ، همه کار می‌کرد برای پول فقط و مهم نبود که سه تا پسرش و دوتا دخترش چیکار میکنن ، دختراش بزرگ بودن و خیلی زود شوهرشون داد  تا فقط با یه خانواده بزرگ وصلت کنن همین ، پسراشو میخواست بفرسته دانشگاه دولتی فقط بخاطر اینکه پول دانشگاه نده ، مالک بعد از یه دعوای بزرگ بیخیال دانشگاه شد و رفت سربازی و تا دوسال ‌نیومد بعدشم که برادر بزرگترش دانیال یه خونه بهش هدیه داده همون اول و بعد از اومدن سربازی رفت توی همون خونه و دیگه نمی‌خواست کسیو ببینه بعدشم که دانشگاه قبول شد مادرش همش باهاش تماس می‌گرفت اما دریغ از جواب دادن مالک ، مالک بخاطر خواهرش خیلی عصبی بود و گفته بود هیچوقت مادرشو نمیبخشه ، بزار ترتیبشونو برات بگم ، بچه اول خانواده دانیال بود که الان مهندس و ۳۸ سالشه ، بچه دوم خانواده لیلا بود که فوت کرده ده سال پیش وقتی که ۲۴ سالش بود ، بچه سوم مالک بود که اونموقع ۲۰ سالش بود ، بچه چهارم خواهرش سیما بود که الان ۳۱ سالشه و خارج کشور زندگی می‌کنه همراه شوهرش و بچه هاش ، آخری هم مازیاره که الان ۲۶ سالشه ، اونموقع با اینکه دانیال بچه بزرگه بود ولی مالک تصمیم گیرنده بود ، هرچی هم تلاش کرد تا جلوی ازدواج خواهرش لیلا رو بگیره نشد و دختره رو بزور شوهر دادن ، خواهرش هم همون شب عروسی جلوی همه خودشو کشت و رگشو زد و گفت که روی قبرم بنویسین دوشیزه لیلا اعتماد ، از اونموقع که مالک نتونست خواهرشو نجات بده افسردگی گرفت و با خانواده اش قطع ارتباط کرد، توی دوران دانشگاهش که بود مادرش گفت که تعقیبش کنم ، فهمیدم که با دخترای زیادی می‌ره هتل و میاد یا می‌ره خونه هاشون ، عجیب بود چون اصلا بهش نمی‌خورد لاشی باشه ولی در کل همین کنجکاوم کرد ، از طرف مالک به همه اون دخترا پیام دادم و همشونو جمع کردم توی یه خونه و ازشون سوال جواب کردم ، در کمال تعجب همشون گفتن که مالک فقط باهاشون صحبت می‌کرده و سعی می‌کرد از این راهی که توش هستن بیارشون بیرون و بهشون کمک مالی میکرده بدون هیچ چشم داشتی ، که این یعنی تاحالا با دختری رابطه عاطفی هم نداشته چه برسه به جنسی ، خلاصه که من تصمیم گرفتم باهاش وارد رابطه بشم چون قشنگ همونی بود که میخواستم ، پولدار ، جنتلمن ، احساسی و خوشتیپ . 

اما هر دفعه تلاش میکردم شکست می‌خوردند و اصلا انگار منو نمیدید و همین اعصابمو خورد می‌کرد ، یه دفعه موفق شدم و باهاش وارد رابطه شدم ، خانواده اش عصبی شدن که با خدمتکار وارد رابطه شدی و از این حرفا که همه اینا مال پارساله ، مالک منو دوست نداشت و فقط می‌خواست حرص خانواده اشو دربیاره اینو قشنگ می‌فهمیدم ، برام خونه گرفت و گفت که درست زندگی کنم و رابطه رو تموم کرد ، اما بعد از چند ماه هی برمیگشت بهم و همه چیزو برام تعریف میکرد و منم کسی بودم که درکش میکردم برای همین هی برمیگشت بهم ، تا اینکه تورو دید ، عاشقت شد و تصمیم گرفت بیاد زیر دستت کار کنه ، وقتی تصادف کردی کامل باهام کات کرد و رابطه رو تموم کرد ، گفت که حتی فکر پیام دادن هم به سرم نزنه ، من همیشه از دور نگاهتون میکردم طوری که عاشقت بود عجیب بود آخه من تاحالا ندیده بودم همچین حرکات و رفتاری رو از مالک ، اون دقیقا شده بود مجنونِ لیلی. 

ولی نمیشه که به همین راحتی داستانتون به ثمر برسه که برای همین تصمیم گرفتم خودمو شبیه تو کنم ، این لباسو میبینی همونیه که شب عروسی مرتضی جون پوشیده بودی ، اینم بگم تمااااام وسیله هاتو از خونه ات  برداشتم و بعد با یه بچه بمب کوچولو تخریب کردم اونجا رو که باعث می‌شد فکر کنن تقصیر همسایه پایینیه ، سعی کردم با استفاده از لباس های خودت شبیهت بشم حتی رفتم زل زدم و صورتمو سعی کردم مثل تو کنم ولی حرف مالک منو سوزوند که گفت هرکاری هم بکنی نمیتونی جای لیلی رو بگیری ، اما وقتی که اینجا تورو بکشم و خودمو جای تو جا بزنم با یکی دوتا عمل دیگه ، اونوقت هم میشم یه دکتر هم زن مالک و زندگیم عالی میشه . 

قهقهه ای زدم ، نمی‌دونم دست خودم نبود ولی واقعا خنده دار به نظر میومدن حرفاش ، گفتم : نه جدی .. جدی این نقشه اته؟ مگه فیلم هندیه ؟ 🤣🤣🤣🤣🤣. 

همینطور که می‌خندیدم حرصش گرفت و یه چاقو از جیبش در آورد و فروکرد توی پام و گفت : فکر کردی شوخی میکنم ؟ من چیزی برای از دست دادن ندارم لیلی جووون فکر کردی که میترسم از کشتنت؟ 

گفتم : مملکت اینقدر شخمیه که تو انقدر راحت منو بکشی و خودتو جای من جا بزنی ؟ عجب .

یه مایعی رو همونجایی که زخم کرده بود ریخت که تا ذره ذره وجودم آتیش گرفتم و میسوختم ، جیغ بلندی کشیدم که از صندلی بازم کردن اون مردایی که دورش بودن و شروع کردن به کتک زدنم . 

با موهام روی زمین کشیدنم و درو باز کردن ، از اتاق رفتیم بیرون و بزور با چشم ورم کرده و خونی دیدم که داریم از یه خونه خارج میشیم ، موهای سرمو حس میکردم که دارن کنده میشن ، بزور از در بردنم بیرون و انداختنم توی استرس ، آب شور بود و وقتی بن زحمت نفوذ کردن فهمیدم آب نمکه یا نمی‌دونم هرچی بود داشت روحمو از تنم جدا می‌کرد . 

بعد از اینکه بیهوش شدم از درد دیگه چیزی نفهمیدم . 

...

( مالک اعتماد ) 

دوربین مدار بسته رو چک کردم و با چیزی که دیدم استرس گرفتم ، زنگ زدم پلیس و سریع اومدن ، شروع کردن جستجو و گشتن دنبال لیلی. 

چندین ساعت درگیر گشتن بودن ، یهو یه پیام اومد سرگوشیم ، مادرم بود و مضمون پیامش این بود ( من می‌دونم اون دختر کجاست ) 

سریعا باهاش تماس گرفتم ، گفت که برم دیدنش ، سوار ماشین شدم و با بیشترین سرعتی که می‌تونستم رفتم خونه ای که مایه عذابم بود ، وارد شدم و سریع رفتم سراغ مادرم ، نشسته بود و خیلی ریلکس داشت چای می‌خورد در صورتی که مادر لیلی دیوونه شده بود و نمیدونست دخترش کجاست ، مادر حتی موقعی که لیلا مرد هم همینطوری بود ، خیلی ریلکس بلند شد و درگیریش این بود که خون به لباسش پاشیده ، از کند و کاو توی خاطرات دست کشیدم و گفتم: لیلی کجاست ؟ مادر اگر کار تو باشه این خونه رو همراه با خودت به آتیش میکشم . 

گفت : خونسرد باش ، کار من نیست کار عشق قبلیته ، به شرطی بهت میگم که منو ببخشی و بعد از ازدواجت منو قبول کنی به عنوان مادرت . 

گفتم : باشه . 

گفت : دختره بهم پیام داد و تهدیدم کرد ، منم فکر کردم که فقط میخواد دختره رو تهدید کنه ولی انگار قضیه بدتر از این شد ، بردتش شمال ، خونه ای که براش گرفته بودی ، برو دنبالش و نجاتش بده تا دیر نشده  . 

به پریسا خبر دادم و راهیه شمال شدیم ، با سرعت دویستا توی جاده میرفتم تا فقط عشقمو نجات بدم ، خدا خدا میکردم سالم باشه و اتفاقی برایش نیوفتاده باشه . 

 

 

 

 

 

 

 

 

پارت 10 ( لیلی بی مجنون)

پارت 10 ( لیلی بی مجنون)

MOBO MOBO 9 اردیبهشت · MOBO ·

مالک داد زد و گفت : چه خبره اینجا ؟ 

مامانم بهم گفت : با این خانواده میخواستی وصلت کنی ؟ می‌دونی چی میگن ؟ یعنی چه این چه طرز حرف زدن و رفتار کردنه واقعا ؟ 

مالک به مامانم گفت : خاله جان حق دارین من باید بدون مادرم میومدم خواستگاری با اینکه احتمال میدادم همچین کارهایی کنه اما بازم اوردمش و اشتباهم همین بود . 

مامانم گفتم : نه پسرم این چه حرفیه مگه میشه مادر آدم توی مراسم به این مهمی نباشه . 

از دختر خالم که اونجا بود پرسیدم که چی شده ، گفت : مادر مالک برگشت به مامانت و باباجون گفته که تو چند ساله با مالک زندگی می‌کنی و باهم خوابیدین و حتی بچه هم سقط کردی در این حد و اینکه الان حامله ای برای همین مالک مجبور شده باهات ازدواج کنه وگرنه واقعا راضی نیست و نمیخوان خانواده اشون با همچین دختری وصلت کنه . 

با صدای بلند گفتم : چییی؟ 

همه برگشتن سمتم ، رو به مادرش گفتم : من الان حامله ام ؟ واقعا انقدر خودتونو میارید پایین فقط برای اینکه من عروستون نشم؟ این همه دروغ از کجا؟ 

مالک گفت : مامان تو این حرفا رو زدی ؟ 

داداشش مازیار که ازش کوچیکتر بود و هم سن من بود گفت : اره داداش مامان گفت . 

مامانش گفت : اره اصلا من گفتم ، اگر واقعا این دختر سالمه پس تست بکارت بگیریم پیش دکتری که ما معرفی می‌کنیم اونوقت معلوم میشه . 

برگشتم سمت مالک و گفتم : این بود آرامش خاطری که قولشو داده بودی ؟ این بود ؟ 

دستمو گرفت و گفت : نگران نباش ( برگشت رو به بقیه و گفت ) این دختر تاحالا با کسی رابطه نداشته و من از این مطمئنم و همینم مهمه ، در ضمن اگر داشت هم واقعا برام مهم نبود اونم وقتی که خودم با خیلیا رابطه داشتم ، ما هم چند روزه باهم زندگی میکنیم بخاطر اینکه خونه اش تخریب شد و نمی‌خواست شمارو نگران کنه و حاضر بود توی بیمارستان بمونه یا بره هتل تا شما ناراحت نشین و با اصرار من قبول کرد ، الآنم ما حرفامونو زدیم و تصمیمونو گرفتیم ، نظر هیچکس هم بجز لیلی و خانواده اش مهم نیست تموم شد و رفت . 

همه ساکت موندن ، مادر مالک گفت : از همین الان زن زلیلی خاک به سرت . 

مالک جوابشو نداد و نشست رو به روی پدر بزرگم و گفت: من برای دخترتون همه چیز میذارم ، خونه دارم ماشین دارم هزینه های تمام مراسمات کاملا با منه ، خونه من مبله است و نیازی به جهیزیه نیست باشه هم خودم براش میگیرم ، هرچی هم برای مهریه بخواین قبوله. 

پدربزرگم قبول کرد و گفت که برای مهریه هرچی من بگم اوکیه دیگه ، بعد از یکم صحبت دیگه خداحفظی کرد و  رفتن . 

بعد از بحث زیاد با مامانم که همش می‌گفت اینا تورو قبول ندارن و فلان و اینا و سردرد ممتد دیگه رفتم و ارایشمو پاک کردم و خوابیدم . 

صبح زود بیدار شدم آماده شدم و مالک اومد دنبالم رفتیم خونه اش ، بعد از باز کردن وسیله هام دوباره لباس پوشیدم و رفتیم بیمارستان . 

ساعت کاری 6 صبح تموم شد و با خستگی تمام سوار ماشین مالک شدم ، اصلا امروز صحبت نکرده بودیم باهم دیگه و همین که سوار ماشین شدیم مالک گفت : چیشده لیلی جانم؟ 

گفتم : چی چیشده ؟ 

گفت : امروز کلا گرفته بودی و انگار حالت خوب نبود بهم بگو ببینم چی شده ؟ 

گفتم : چیزی نشده فقط خستمه . 

گفت : لیلی عزیزم دیشب هم پیاممو جواب ندادی و حرفی نزدی امروز بهت پیام دادم که شامو باهم بخوریم بازم جواب ندادی دیدم اصلا شام نخوردی ، بگو ببینم چی شده ؟

گفتم : مالک میخوای خانواده اتو چیکار کنی؟

گفت : چیشونو چیکار کنم؟

گفتم : مالک مامانت منو قبول نمیکنه خودتم می‌دونی و اصلا رفتارش توی خواستگاری قبول نبود ، یعنی من نباید هیچ چیز عادی ای داشته باشم تو این زندگی ؟ پسفردا میخواد عقد و عروسیو همین کار کنه بعد از اون جایی بریم همینه بچه دار هم بشیم همین اشه و همین کاسه یعنی چه خب ؟ 

دستمو گرفت و گفت: من قربون اون حرف زدنت بشم زندگیممم ، تو نگران هیچی نباش میگم من درستش میکنم همین فردا باهاش حرف میزنم اصلا اصلا نگرانش نباش فداتشم . 

گفتم : خب باشه . 

رسیدیم خونه و سریع خوابیدیم دوتامون . 

...

صدای در میومد بلند شدم دیدم کسی نیست پیشم ، رفتم پایین هرچی صدا زدم مالک نبودش ، ایفونو نگاه کردم چیزی معلوم نبود فقط هی زنگ میزدن ، گفتم این که اینقدر کرم می‌ریزه مطمئنم مالکه ، درو باز کردم و گوشیو رفتم از بالا بیارم ، نگاه کردم دیدم مالک نوشته( رفتم خونه مادرم تا شب نمیام برات غذا درست کردم درو برای کسی باز نکنی ها) گوشیو بردم پایین و داد زدم : مالک این پیامو که الان فرستادی پ مثلا میخوای گولم بزنی؟ 

دیدم کسی نیست ، یهو یه مرد مشکی پوش با ماسک و کلا اومد رو به روم ، با صدای کلفت ناآشنایی گفت : بهبه بلاخره ملاقاتتون کردیم خانم لیلی آقایی . 

گوشیو محکم گرفتم و دویدم سمت اتاق خواب ، پام گیر کرد ولی سریع رفتم و درو بستم ، خودمو قایم کردم زیر تخت و سعی کردم زنگ بزنم که یهو انتن گوشی قطع شد ، همون لحظه داد زد : می‌دونی یه دستگاه جالبی دارم که هروقت روشنش کنم انتن قطع میشه ، به نظرم بیای بریم به نفعته چون نه خونه خراب میشه نه آسیبی میبینی چون می‌دونی اگر بخوام شروع کنم داغون میشه همه چیز و مالک جونت خیلی ناراحت میشه منم که فقط می‌خوام حرف بزنم . 

اومدم بیرون و گفتم : باشه ببینم چی میخوای بگی . 

نبودش ، یهو یه تیزی از پشت به گردنم خورد و مایع سردی رو توی رگ هام حس کردم و ...

پارت 9 ( لیلی بی مجنون)

پارت 9 ( لیلی بی مجنون)

MOBO MOBO 8 اردیبهشت · MOBO ·

نگاهی انداختم و دیدم که مامانشه ، وایساده بود همراه پدرش و دوتا برادراش و داشتن مارو نگاه میکردن ، مالک آروم در گوشم گفت: یکم بیشتر خودتو بزن بخواب . 

منم میخواستم خودمو بزنم بخواب ولی متاسفانه نشد و با صدای بلند عطسه کردم . 

مامانش وقتی دید بیداریم با گفتن : پایین منتظرتونم ، تنهامون گذاشت و رفت . 

بلند شدم و با استرس گفتم : تو که گفتی کسی نمیاد الان چه وضعیتیه توشیم ؟ مامانت اینا اینجا چیکار میکنن ؟ وای مالک از دست تو خودکشی میکنم آخر . 

اومد کنارم و دستمو گرفت و گفت : ما که کار اشتباهی نکردیم آروم باش . 

گفتم : باشه لباسامو بده بهم . 

با تعجب گفت : لباساتو که دیشب انداختم تو ماشین لباسشویی. 

گفتم : چیی؟؟؟ الان من چی بپوشم وای خدایا . 

خلاصه که همینطوری با پیراهن مردونه سفید که فقط بالاتنه امو خوب پوشونده بود و پایین تنه کامل لخت بود رفتم پایین و با خجالت داشتم نگاهمو انداختم پایین . 

مامانش گفت : پس تو همون دختری که وارد این خونه شد ، می‌دونستی ماهم اولین باره میایم؟ فقط می‌خواستیم ببینیم دختری که بعد ۱۰ سال تونسته وارد این خونه بشه کیه و چیکاره است که معلوم شد . 

اخم کردم و گفتم : الان لقب هرزه بهم دادید؟ 

گفت : نه دور از جون چه حرفی  فقط از لباست معلوم بود دیشب چیکار کردی . 

عصبانی شدم و خواستم چیزی بگم که مالک خیلی سریع گفت : خجالت بکش مادر ، ما دیشب کاری نکردیم و اینکه لیلی خیلی خیلی معتقده به رابطه جنسی بعد از ازدواج نه قبلش ، خیلیم دختر خوب و پاکیه الآنم که اینجاست چون خونه اش خراب شده و لباسش توی ماشین لباسشوییه و هیچ لباسی دیگه اندازه اش نیست . 

اضافه کردم : همه این اتفاقات هم مال دیشبه فقط .

مادرش خواست چیزی بگه که مالک گفت: هرکاری هم کرده باشیم به خودمون مربوطه ، آخر هفته با مادرش هماهنگ می‌کنه لیلی جان و میریم خواستگاری و تصمیمات رو میگیرم ، بهتره برین دعا کنین مامانش قبول کنه . 

مادرش سریع گفت : اره خدا می‌دونه چیکار کردی که پسر من اینطوری شیفته ات شده و دیگه حتی به حرف مادر خودشم گوش نمیده آخه تا کی بی احترامی . 

بعدم ادا درآورد که یعنی حالش بد شده ، مالک نگام کرد و گفت : نگران نباش اینا فیلمشه همش تو برو تو اتاق استراحت کن  . 

لبخند زدم و بعد رفتم توی اتاق خوابش ، صداشون میومد که داشتن باهاش جر و بحث میکردن ، یه جورایی اعصاب منم خورد شده بود نشستم روی تخت و تکیه دادم ، پاهامو جمع کردم توی بغلم و توی همون حالت خوابم برد . 

با یه حالت گرمی بیدار شدم ، دیدم مالکه ، بغلم کرده بود ، زیر چشماش کاملا قرمز شده بود و لپش هم سرخ بود ، دستمو کشیدم روی صورتش و گفتم : چ..چی شده مالک چرا صورتت اینطوریه ؟ 

لبخند زد و دستامو گرفت و گفت : عشق دلم نگران هیچی نباش من همه چیزو درست میکنم . 

دستمو گرفت و دنبال خودش کشوند ، رفتیم پایین دیدم یه عالمه جعبه و پلاستیک و کارتن هست ، گفتم : اینا دیگه چین؟

گفت : برات یه سری وسیله و لباس سفارش دادم و اونا هم خیلی سریع رسوندن البته داداشامو دوستامو بسیج کردم برن بیارنشون خیلی سریع ، بیا باز کن ببین خوشت میاد یا نه ؟ 

بدو بدو رفتم سمتشون ، گفتم : واقعا همه اینا برای یه هفته؟ 

گفت : نخیرم به هرحال قراره تا وقتی خونت درست شد اینجا بمونی بعدشم که ازدواج کنیم میای همینجا دیگه . 

چیزی نگفتم و یکی از جعبه ها رو گرفتم که باز کنم همون موقع گفت : وایسا وایسا بزار بهت بگم ، اینا همشون لباس خونگی ان ، اینا لباس بیرونی ان ، اینا کفش ان ، اینا کیفن ، اینا لوازم آرایشی و روتین پوستی ان ، اینا هم که لباس زیرن. 

همه جعبه هایی که بهم ربط داشتنو گذاشت کنار هم منم همشونو باز کردم ، همشون واقعا خوشگل بودن و کیوت ، واقعا با سلیقه بود ، نگاهش کردم و گفتم : واقعا با سلیقه ای البته همینکه منو انتخاب کردی نشون میده با سلیقه ای ولی خب . 

خندید و گفت : صدرصد ، بر منکرش لعنت ، ولی جدی خوشحال شدم که خوشت اومد ازشون ( همون لحظه یه جعبه از جیبش در آورد و گفت ) امیدوارم از اینم خوشت بیاد . 

با کنجکاوی جعبه ای که چوبی و معمولی بود رو گرفتم و نگاهش کردم ، بازش کردم و دیدم وایییییییی ، دقیقا همون چیزی بود که خیلییی دنبالش بودم ، انقدرررر دوستش داشتم که همه جا پرس و جو کردم براش ولی پیداش نکردم ، چطوری پیداش کرد اخههه واییی ، پریدم بغلش و تمام اجزای صورتشو با ذوق بوسیدم ، انقدر ازش تشکر کردم که خودشم خنده اش گرفته بود . 

رفتیم سر میز که ناهار بخوریم ، گفتم : حالا جدی این انگشترو از کجا پیدا کردی ؟ 

گفت : یه رااازه نمیشه کهه. 

گفتم : نه جدی خب آخه انگشتر طلای سفیدی که نگینش یاقوت سرخ باشه و طرحش اینطوری باشه رو هرجا گشتم پیدا نکردم تو از کجا پیدا کردی راستشو بگو . 

گفت : خب راست میگی خیلی سخت بود پیدا کردنش مخصوصا طرحی که تو مد نظرت بود برای همین هرچی گشتم پیدا نکردم و گفتم چرا خودمو خسته کنم ، یاقوت سرخش رو با کمک برادرم اصلشو پیدا کردم ، رکاب طلاشو هم با طرحی که دوست داشتی دادم به یکی از آشناهام تا درستش کنه اونم یه ماهه دورشه و امروز تونست تحویلش بده . 

گفتم: باورم نمیشه همچین کاری کردی ، عاشقشم واقعا مرسی ازت 🙂. 

انگشتر طلای سفید بود و نگینش یاقوت سرخ بود ، طرحش هم یه طرح معروف بود ولی خب معمولا روی نقره یا بدل کار رو در میاوردن و یاقوتش هم هیچوقت اصل نبود ، اما این هم یاقوتش اصله هم خودش طلاست دقیقا همون چیزی که میخواستم . 

بعد از غذا رفتم و دوش گرفتم و لباسامو پوشیدم بعد هم دیدم که وسیله هامو چیده توی اتاق خودش ، قبول کردم و رفتم پایین دیدم که رفته توی حیاط ، رفتم که حیاطشم ببینم . 

حیاط بزرگی داشت که زمینش چمن بود و یه تیکه هم سنگفرش که صندلی و میز گذاشته بود ، ته حیاط یا همون باغ هم یه تاب گذاشته بود و یه سایه بون که برای نشستن عالی بود ، درختای زیادی هم داشت و گل و گیاه زیادی داخل خوده حیاط بودن ، داشت به گلاش آب می‌داد ، رفتم و گفتم : واقعا زندگی ایده‌آلی داری ها . 

خندید : عاشق گل و گیاهم . 

گفتم : ولی من دوست ندارم اصلا . 

گفت : چرااا؟

گفتم : خب خیلی مراقبت می‌خوان و مهمتر از همه بلد نیستم که نگهداری کنم ازشون . 

گفت : خب من بهت یاد میدم اونوقت دیگه یاد میگیری مگه نه؟ 

بعد از یکم صحبت رفتیم و یکم فیلم دیدیم ، دوتامون شیفتمون از عصر شروع می‌شد و تصمیم گرفتیم زودتر بریم . 

...

( یک هفته بعد ) 

توی این یه هفته چیزای زیادی راجبش فهمیدم مخصوصا اینکه آدم خیلی تمیزیه ولی نه وسواسی ، مرتب و منظمه و روتین خاصی داره ، خیلیم خوب رفتار می‌کنه . 

امروز خونه مامانم بودم از صبح و قرار بود شب بیاد برای خواستگاری ، یکم استرس داشتم که نبود پدرم باعث مشکل بشه ولی بیشترش برای این بود که میترسیدم مامانم از کوره در بره . 

بعد از تمیزکاری خونه و آماده سازی وسایل مامانم گفت که برم به خودم برسم دیگه ، رفتم یه دوشی گرفتم و سریع اومدم بیرون ، اول آب موهامو گرفتم و بعد خشکشون کردم و یکم روغن و ویتامینه و اینا زدم بهشون و گوجه ای بستم .

یکم تونر و آبرسان زدم و بعد پرایمر ، کرمپودر زدم و کانسیلر بعدم یه خط چشم کشیدم و اسپری فیکس ، سایه فقط یه چیز زدم که رنگ بده همین وگرنه زیاد مهم نبود چون با همون خط چشم چشمام خیلی خشک می‌شد ، ریمل زدن و رژگونه و رژلب قهوه ای مات و تهش یکم اسپری فیکس دیگه و تمام . 

لباسم یه کت و شلوار شیری بود که جلیقه اش همرنگ رژ لبم ، شکلاتی بود ، بجای کفش هم یه جفت صندل شیری گرفته بودم و بعد از پوشیدن لباس هام پوشیدمشون ، یکم نام زیر بغل و اسپری زدم چون از استرس در حال سکته بودم دیگه ، تصمیم گرفتم یکم آدامس بجوم و کار کرد ، آروم تر شدن ، مالک پیام دادم سرکوچه خونتونیم ، تند تند رفتم و برای آخرین بار همه چیزو چک‌کردم . 

...

بابابزرگم بعد از زدن حرفا گفتن بریم توی اتاق صحبت کنیم منم بلند شدم و راهو نشون دادم ، با مالک وارد اتاق شدیم ، سریع خودشو انداخت روی تخت و گفت : وای اگر بدونی چقدر خستمهه. 

گفتم : یعنی استرس نداشتی واقعا ؟ 

گفت : استرس چی ؟ نه بابا فقط گلا دیر آماده شدن اعصابم خورد شده بود . 

گفتم : ولی من دلشوره دارم حس میکنم یه اتفاقی میوف..

هنوز حرفمو کامل نزده بودم که صدای داد و بیداد و بیداد اومد ، سریع رفتیم ببینم چی شده. 

خواستم چیزی بگم که مالک با عصبانیت داد زد ..

 

 

پارت 8 ( لیلی بی مجنون)

پارت 8 ( لیلی بی مجنون)

MOBO MOBO 7 اردیبهشت · MOBO ·

گفت : بیا بهت لباس بدم . 

مثل جوجه ها پشتش راه افتادم و از توی کمدش یه دست لباس خونگی مردونه درآورد و بهم داد ، نگاه کردم بهشون ، از من حداقل سه تا جا می‌شد توشون ، گفتم : واقعا این کجاش اندازه منه؟ 

خندید : لیلی جدی فکر کردی لباس اندازه ات دارم توی  خونه ام ؟ دیوونه ای ؟ 

از اتاق بیرونش کردم تا لباسارو بپوشم ، دیدم هرچی می‌پوشم از پام درمیاد برای همین بی اجازه رفتم توی کمدش و به پیراهن مردونه سفید برداشتم که اونم خیلی بزرگ بود ولی دکمه داشت و حداقل می‌شد بستش و اندازه اش هم تا رونام بود و کامل میپوشوندشون ، اون لباسا رو تا کردم و گذاشتم سرجاش و لباسهای خودمم تا کردم گذاشتم روی صندلی و رفتم بیرون ، داشت با دهن باز نگاهم میکرد . 

گفتم : جنابعالی وقتی مریضت بودم خوب دید می‌زدی دیگه خجالتی نداریم بکشیم جلو هم مگه نه؟ راستی ببخشید بی اجازه برش داشتم پیراهنتو . 

اومد جفتم و لپمو کشید و رفت سمت آشپزخونه و گفت : اینجا خونه خودته راحت باش عزیزدلم . 

توی آشپزخونه نشسته بودم تا یه چیزی درست کنه بخوریم و همزمان حرف می‌زدیم ، پرسیدم : خب تو که میگی تاحالا حتی یدونه دختر هم اینجا نیاوردی یا نزاشتی خانواده ات هم بیان اینجا ، خب پس دوست دختراتو کجا میبردی؟ببین مالک اصلا به سرت نزنه بگی من دوست دختر نداشتم یا یکی دوتا داشتم و اینا . 

خندید و گفت : نه اتفاقا توی ده سال گذشته از وقتی این خونه رو داداشم بهم داد دوست دخترای خیلی زیادی داشتم ولی یا میرفتیم خونه اونا یا هم هتل ، همین دوتا چون دوست نداشتم به کسی رو بزنم برای خونه خیلی کار چیپیه از طرفی هم خونه خودم مکان مقدسمه و نمیخواستم کسی که دوستش ندارم واردش بشه . 

ابرویی بالا انداختم گفتم : اهااا یعنی اون دخترا رو دوست نداشتی فقط منو دوست داشتی ؟ 

چشمکی بهم زد و گفت : من که تورو دوست ندارم . 

اخم کردم ، ادامه داد : من عاشقتم لیلی آقایی . 

چیزی نگفتم که گفت: من فقط خوشم میومد ازشون و بعد از چندتا دیت خودشونم راضی میشدن که باهام بخوابن بعد از اونم دو سه بار همو میدیدم ولی دیگه جذابیتی برام نداشتن و برای همین خیلی آروم از هم جدا می‌شدیم . 

ناگت هایی که درست کرده بود رو گذاشت و یه لیوان دوغ هم برام ریخت و گفت : ولی من هنوز برام عجیبه که دوغ رو به همه چیز ترجیح میدی ، حتی چایی ..

بدون توجه به حرفش گفتم : خب اگه ما یه روزی ازدواج کنیم و طبق چیزی که پیش میاد بلاخره ، باهم بخوابیم ، اونوقت میخوای چیکار کنی ؟ اگر دیگه برات جذابیتی نداشتم طلاقم میدی مثلا ؟ 

اینو با کنایه و پوزخند گفته بودم ولی اون خیلی آروم جواب داد : لیلی جانم ، وقتی من تورو وارد حریم خصوصی خودم کردم ، وقتی خودم به پات افتادم که قبولم کنی ، وقتی اینقدر دیوونه اتم و همه اینا حتی وقتی اتفاق افتادن که هنوز باهم نخوابیدیم، یعنی بخوام درست جمله بندی کنم اینطوری میشه که ما هنوز باهم نخوابیدیم و من سر رشته ای از تو ندارم و انقدر دوست دارم دیگه فرض کن اگر اتفاق بیوفته چی میشه . 

یکم از غذام خوردم و گفتم : شاید راست بگی شاید دروغ به هرحال شما مردا راه های زیادی دارین برای گول زدن . 

گفت : ناسلامتی فامیلم اعتماده هااا ، بهم اعتماد کن لیلی جانم. 

خندیدم و گفتم : میبینی یه مدت مالک صدات زدم فامیلت یادم رفت ، دیگه از این به بعد فقط اعتمادی. 

خندید ، داشتیم غذا میخوردیم که یکم از دوغم خوردم و گفتم : خب اگر واقعا انقدر دوستم داری چرا نمیای خواستگاری که ازدواج کنیم ؟ 

غذا پرید تو گلوش ، یکم آب بهش دادم بعد گفت : یع..یعنی واقعا اجازه میدی؟ یعنی واقعا میتونم بیام خواستگاریت؟ جدیی؟؟

اینا رو طوری با ذوق می‌گفت انگار که به یه بچه اجازه رفتن به اردو رو دادی ، گفتم : مگه قبلا گفتم اجازه نداری؟ 

بعد خندیدم ، خیلی جدی گفت : اره ، همین که بحثشو پیش می‌کشیدم سریع بحثو عوض میکردی . 

گفتم : خب این برای این بود که فکر میکردم فقط برای اینکه گولم بزنی میگی برای همین نمی‌خواستم ادامه بدی خب . 

خواست یه چیز دیگه بگه که گوشیش زنگ خورد ، جواب داد نمی‌دونم کی بود نصف شب ولی داشت خیلی سرد صحبت می‌کرد باهاش ، هیچوقت این لحنشو نشنیده بودم. 

قطع کرد و گفت : مامانم بود ، داشت می‌گفت که یه دختری رو برام جور کرده منم گفتم که آخر هفته میریم خواستگاری دختری که من می‌خوام گفت باشه . 

گفتم : چی ؟ آخر هفته ؟ 

گفت : اره دیگه پس کی ؟ 

گفتم : من هنوز خونه خرابممم.

خندید و گفت : فردا میریم خرید میکنیم برات ، این هفته رو اینجا بمون بعد آخر هفته برو خونه مادرت ، ماهم اونجا میایم خواستگاری و بعد برمیگردیم اینجا ، نظرت؟ 

گفتم : باشه .

بلند شدیم و رفتیم که بخوابیم ، تند تند رفتم روی تختش و گفتم : من اینجا میخوابمااا تو برو تو اتاق مهمان . 

خندید و اومد روی تخت جفتم و گفت : تخت به این بزرگی جا به اندازه کافی داره مگه نه؟ 

گفتم : هاااا؟؟؟؟ نخیر آقای اعتماد من بهتون اعتماد ندارم برین بیرون لطفا . 

قهقهه ای زد و دراز کشید و همزمان چراغ جفتشو خاموش کرد و گفت: من که میتونم مقاومت کنم تو چی ؟ 

پوزخند صدا داری زدم و گفتم : معلومه که میتونم مقاومت کنم برو بابا . 

کنار دراز کشیدم و قشنگ رو به روی همدیگه بودیم و داشتیم همو نگاه میکردیم ، اون لحظه دوست داشتم بغلش کنم و بخوابم ولی نمیخواستم فکر کنه خیلی هولم برای همین نرفتم سمتش ، همینطوری که داشتم نگاهش میکردم یهو به ذهنم رسید و گفتم : میگم چرا با مامانت اینطوری صحبت کردی؟ 

گفت : خب خاطرات خوبی باهاش ندارم برای همین زیاد باهاش صمیمی نیستم ، دیدی خب زنگم زد ساعت سه نصف شب که بگه با دختری ازدواج کنم که اون میخواد منم نمی‌خواستم همچین چیزیو. 

گفتم : منطقیه . 

اینو گفتم و رفتم جلو و بغلش کردم ، سرمو گذاشتم رو بازوش و کاملا توی بغلش غرق شدم ، خندید و گفت : چیشد تو که می‌تونستی مقاومت کنی . 

گفتم : میتونم مقاومت کنم ولی خودم دوست داشتم بغلت کنم و بخوابم . 

محکم تر در جوابش بغلم کرد و همونطوری خوابم برد.

صبح با صدای آشنایی که توی اتاق بود بیدار شدیم . 

پارت 7 ( لیلی بی مجنون)

پارت 7 ( لیلی بی مجنون)

MOBO MOBO 5 اردیبهشت · MOBO ·

منتظر بودم مالک بیاد که صدایی شنیدم رفتم و دیدم توی راهروی بیمارستان درحال کتک کاری بودن یعنی در اصل مالک داشت میزد و مرتضی می‌خورد . 

رفتم جداشون کنم ولی زورم به مالک نمی‌رسید برای همین از نقطه ضعفش یعنی گوشاش استفاده کردم و محکم کشیدمش و بلندش کردم ، بردمش کنار و گفتم : چتونه چی شده خب ؟.

چیزی نگفت و بعد از اومدن بچه و جمع کردن مرتضی رفتیم توی ماشین که صحبت کنیم . 

ازش پرسیدم : چی بهت گفتم که اینطوری شدی ؟ بگو ببینم مالک . 

دستشو عصبی توی موهاش کشید و چندتا مشت به فرمون زد و گفت: راجب تو داشت حرف میزد منم تحمل نکردم و زدمش . 

گفتم : خب چی گفت مگه ؟ 

نگاهم کرد: گفت که امیدی به لیلی نداشته باش ، اون اولش خیلی جالب به نظر میاد ولی از درون پوچه و هیچوقت هم باهات نمیخوابه حتی اگر همیشه بهش توجه کنی و دوستش داشته باشی و کادو براش بگیری ، نمی‌دونم می‌خوام ادای دخترای پاکو در بیاره یا چی ولی در کل بری سراغ دیگه بهتره چون این اصلا پا نمیده به این چیزا ، خیلی خیلی قدیمیه طرز فکرش ، اینو گفت منم عصبی شدم زدمش . 

گفتم : چیی؟؟ وادافاک. 

پیاده شدم از ماشین و دویدم سمت بیمارستان ، دیدم که دارن پانسمان میکن  صورتشو ، رفتم جلو و یه مشت زدم تو صورتش و هلش دادم که افتاد زمین بعدم با پا شروع کردم زدنش و گفتم : من چون خراب نیستم باید ترک بشم ؟ تو گوه خور منی؟ چون لنگامو برا هر بنی بشری باز نمیکنم شدم دختر پوچ؟ چون مثل زنت نیستم؟ اشغال کثافت فقط یکبار دیگه ببینم اسم منو جایی به زبون و دهد نجست بیاری هرجا باشی پیدات میکنم یه چوب میکنم تو اندام فوقانیت عنترک . 

همینطور که داشتم میزدمش به بالا کشیده شدم ، برگشتم دیدم مالک با یه دستش نگهم داشت و بلندم کرد و نمیزاشت نزدیکش بشم هرچی هم تقلا میکردم ولم نمی‌کرد ، بردم عقب تر یکم آب بهم داد و بعد از اینکه آروم شدم دیدم که ابروش زخمه ، یه چسب زخم از جیبم درآوردم و براش زدم. 

رفتم پیش آقای همتی و همه چیو براش گفتم اونم گفت که یه کاهش حقوق براش مینویسه. 

راضی بودم چون میدونستم خیلی آدم پول پرستیه و حرصی میشه از این موضوع ، خلاصه که تاساعت دو شب شیفت بودم و خیلیم اورژانس شلوغ بود اون شب و از اون شبای دردناک بود . 

موقع برگشت با مالک برگشتیم و رفتیم خونه من ، همین رسیدم که دیدم خونه ام خرابه ، یعنی به کل تخریب شده بود ، وحشت زده نگاه میکردم اطرافو ، مالکم تعجب کرده بود و رفت از همسایه ها پرسید و اومد ، گفت : میگن این ساختمون یهو ریزش کرد ولی خداروشکر خالی بود ، احتمالا بخاطر ساخت و ساز یه نفر اینطوری شده . 

پلیس اومد و آتش نشانی ، ازم سوال کردن : خانم آقایی اینجا کسی کاری انجام می‌داد توی ساختمون ؟ 

گفتم : همسایه طبقه پایین من آقای صمیمی داشتن تغییر دکوراسیون میدادن و همیشه سر و صداشون نمیزاشت بخوابم برای همین یادمه . 

بعد از کلی پرس و جو فهمیدن که بخاطر همون همسایه است که داشت دکوراسیونو عوض می‌کرد ، انقدر تخریب کرده بود خونه رو که از داخل ریزش کرد . 

دست و پام می‌لرزید و نمی‌دونستم کجا بمونم و چیکار کنم برگشتم سمت مالک و گفتم : الان چیکار کنم ؟ وسیله هامو جامو همه چیو از دست دادم . 

مالک آروم ازم پرسید : طلایی داشتی توی وسایلت ؟ 

گفتم : نه همشون پیش مامانمن. 

گفت : خب خوبه ، بیا فعلا امشب بریم خونه من تا فردا ببینیم چی میشه . 

اخم کردم که گفت : لیلی الان تو این وضعیت مگه می‌خوام کاری کنم که اینطوری نگام می‌کنی ؟ بابا دارم میگم بریم بمونی تا فردا که جا پیدا کنی  ، ساعت دو شب کجا میخوای بری آخه  ؟ . 

شونه ای بالا انداختم و سوار ماشین شدم ، راهی خونش شدیم و توی راه اصلا حرف نزدیم تا موقعی که رسیدیم .

دم در حیاط ریموت رو زد و رفتیم توی زیر زمین که پارکینگش بود ، گوشه پارکینگ یه پژو پارس مشکی هم پارک بود و این ماشینو هم زد کنارش و خواستیم پیاده بشیم که گفت : ببین این خونه رو داداشم برام ساخته همون که مهندسه ، به عنوان کادو بهم دادش و تاحالا حتی یه دختر هم اینجا نیاوردم توی این ۱۰ سالی که اینجا زندگی میکنم ، تو اولین کسی هستی که حتی بین اعضای خانواده و دوستام وارد خونه ام میشی . 

تعجب کردم ولی تأیید کردم و پیاده شدم ، چند تا پله رو رفتیم بالا و یه در مشکی رو به رومون بود ، بازش کرد و رفتیم بیرون در اصل ، در ورودی سمت راست بود و سمت چپ هم  آیینه قدی ، اون قسمتی هم که میگم بیرون بود میشد حیاط و همون در بزرگی که برای ورود ماشین باز می‌شد ، دور تا دور حیاطش با بوته و درخت پوشیده شده بود و هیچی از داخلش معلوم نبود . 

وارد خونه شدیم از همون در سمت راست که با رمز باز شد ، دم در یه کمد‌ بلند بود و جفتش هم آینه ای که توکار بود و جلوش میز داشت و زیرش هم سه تا کشو می‌خورد ، کلید ماشین و خونه رو گذاشت جلوی همون میز و بعد کتشو درآورد و گذاشت داخل همون کمد ، کفشاشو هم درآورد و یکی از کشو هارو کشید بیرون و بر خلاف کوچیک بودنش عمیق بود و چندین جفت کفش داخلش بود ، کفشارو گذاشت و نگام کرد : کتتو بده بزارم اینجا اینو دمپایی شاید یکم بزرگ باشه برات . 

کتمو بهش دادم ، دمپایی هایی که داد رو پوشیدم ولی یکم کوچیک نبود ، خیلییی بزرگ بود ، با اینکه سایز پام کوچیک نیست ولی این دیگه خیلی بزرگ بود . 

گفت که منتظرش بمونم تا بیاد ، نگاهی به خونه انداختم از در که میومدی داخل بعد از این کمدا از سمت چپ حدود هفتا پله می‌خورد و می‌رفت پایین که پذیرایی بود و یه فرش کوچیک وسط پهن بود و سه تا کاناپه راحتی هم مثل مربع دور هم بودن و رو به روشون یه تلویزیون خیلی بزرگ بود ، گوشه و کنار تلویزیون که به دیوار وصل بود در از گلدون و مجسمه بود ، این قسمت جلویی پذیرایی بود ، قسمت عقب ترش شومینه بود و یه کاناپا راحتی کوچیک و نقاشی های قشنگ و عکس های خانوادگیش که قاب شده بودن و انقدر زیاد بودن که دیوار جا نداشت برای عکس جدید ، دیوار شیشه ای بود و دید قشنگی رو به حیاط داشت ، نگاهمو از حیاط گرفتم و رفتم داخل آشپزخونه که بالا بود و قبل از پله ها بود ، اوپن داشت و دور اوپن صندلی گذاشته بود و شیر آب هم وسط اوپن بود ، جای جالب و قشنگی بود و اوپن آشپزخونه رو دو نیم کرده بود ، یکم آب خوردم و رفتم توی راهرو که کنار در ورودی و آشپزخونه بود ، راهرو بزرگ و کشیده بود ، یه در بود که علامت سرویس بهداشتی داشت ، یه در دیگه علامت حمام داشت و یه در یعنی اتاق مهمان بود بعد ته راهرو چند تا پله بودن ، رفتم بالا و پیش یه استراحتگاه یه در دیدم که نوشته بود work room  ، اتاق کارش بود یعنی؟ 

حالا هرچی ، فضولی نکردم و رفتم بالا تر که دیدم آخرین دره و اتاق خودش بود ، در زدم و وارد شدم ، به اندازه پذیرایی بزرگ بود و یه تخت خیلی بزرگ که اطرافش رو پرده گرفته بودن و دقیقا مثل این زمان قدیمی ها بود وایسا ببینم به مدلش چی میگفتن ؟ باروک؟ نه یه چیز دیگه بود ، از اینایی که خارجی های اشرافی قدیما استفاده میکردن و یه عالمه پرده داشت اطرافش و سلطنتی بود ، تخت سمت راست اتاق بود و دیوار کنارش مثل حیاط کاملا شیشه ای بود و با پرده های مشکی پوشیده شده بود ، بغل های تخت میز پاتختی بود ، رو به روی تخت یه در بود که حموم بود فکر کنم ، میز توالت هم داشت و یه در دیگه هم بود وقتی پرسیدم اون چیه بردم داخلش ، اتاق لباس بود و پر از کفش و کیف و وسیله های مردونه بود و واقعا دهنم وا مونده بود . 

راستی اینم یادم رفت بگم که حتی دیوارهای خونه اش مشکی بودن ، از ست ظروفش گرفته تا تک تک اجزای خونه مشکی بودن ، فقط فرشش ترکیبی از مشکی و زرشکی بود که گفت سفارشی براش بافتن . 

گفتم : خب الان من چی بپوشم ؟ 

 

 

 

 

پارت 6 ( لیلی بی مجنون)

پارت 6 ( لیلی بی مجنون)

MOBO MOBO 4 اردیبهشت · MOBO ·

نویسنده : دوستان یه مشکلی پیش اومد ، اول پارت چهار رو بخونین دوباره و بعد پنج رو بعد بیاین سراغ این پارت . 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

( مالک اعتماد ) 

بعد از این همه مدت فکر میکنه دروغ میگم ، من اگر دوستش نداشتم از چهار ماه پیش دنبالش نمی‌کردم ، قبل از تصادفش همیشه از دور نگاهش میکردم موقع درس خوندن و هرجا که می‌رفت ، وقتی این اتفاق برای افتاد از عمد قبول کردم که ازش مراقبت کنم ، خودم با همتی دست به یکی کردم که اینو بهش بگه ، یک ماه کامل مراقبش بودم و از اینکه مراقبش بودم لذت میبردم ، بعد از اون گفتیم دوستیم و باهم وقت میگذروندیم ولی من به عنوان عشقم بهش نگاه میکردم ، حالا هم خودش توی عروسی به این موضوع اشاره کرد ، الآنم خودش میگه ما فقط دوستیم ، نمی‌دونم دیگه چیکار کنم که دوستم داشته باشه ، خسته شدم دیگه ..

توی همین افکار بودم که گفتم بزار زنگ بزنم و یکم حرف بزنیم ، ده بار زنگ زدم ولی جواب نداد، پیام دادم جواب نداد ، رفتم دم در خونش ، چراغش روشن بود ، چند بار دیگه هم زنگ زدم بازم جواب نداد ، گوشی یه نفر دیگه رو گرفتم بازم زنگ زدم و جواب نداد مطمئن شدم یه اتفاقی افتاده ، رفتم طبقه بالا و چند بار در زدم دیدم باز نمیکنه ، استرس گرفتم نکنه بلایی سرش اومده باشه ، ایفونو دو سه بار زدم که دیدم درو باز کرد ..

سر تا پا نگاهش کردم ، پاهاش تا زانو لخت بود و یه حوله تنی رو پوشیده بود و موهاش ژولیده دورش بود ، زانوش زخم بود و داشت خون می‌ومد کف دستش و چونه اش هم همینطور بود ، تا منو دید یهو زد زیر گریه و پرید بغلم ، همینطور که توی بغلم بود رفتم داخل و درو بستم. 

اولین بار بود انگار گریه میکرد ، با صدای بلند و به پهنای صورت گلوله گلوله اشک می‌ریخت ، چشماش قرمز شده بود و نوک بینیش هم قرمز شده بود ، اخ که چقدر من مجنون تو شدم لیلی ..

 

( لیلی آقایی) 

وقتی دیدمش انگار که دنیا رو بهم دادن ، همین چند دقیقه پیش از خودم رونده بودمش ولی الان دقیقا همون موقعی که نیاز داشتم یکی پیشم باشه اینجا بود ..

خودمو انداختم توی بغلش و با صدای بلند شروع کردم به گریه کردن ، محکم بغلم کرد با یه دست و از زمین جدام کرد ، اومد داخل و در و بست و بعد دو دستی بغلم کرد ، دو سه بار صورتمو توی دستش گرفت و اشکامو پاک کرد اما این چند سال قوی بودن کار خودشو کرده بود که الان داشتم اینطوری گریه میکردم و قطع هم نمیشد ...

...

بعد از گذشت چند دقیقه توی اون حالت ، روی دوتا دستش بلندم کرد و گذاشتم روی تخت ، رفت بیرون از اتاق نمی‌دونم چرا ولی منتظرش نشستم که دیدم لختم ، البته اون که قبلاً هم دیده بود منو وقتی این همه ازم مراقبت کرده بود ، اومد داخل با جعبه کمک های اولیه توی دستش ، روی تخت جفتم نشست و زخم زانومو ضد عفونی کرد و پانسمانش کرد ، اومد سمت دستم که پرسید : چیکار کردی با خودت که انقدر زخم شدی توی همین دو ساعتی که ازت دور بودم ؟ 

گفتم : اومدم سشوار بزنم موهامو که پام گیر کرد به میز و افتادم و اینطوری شدم . 

بعد از پانسمان  دستم ، دستشو برد دور گردنم و کشید جلو سرمو ، زیر چونمو ضد عفونی کرد و چسب زخم بزرگی زد روش ، صورتامون نزدیک هم بودن و برخورد نفس های گرمش به لب هام و گونه هام باعث سرخ شدنم شدن که با حالت زمزمه واری گفت : اگر منو دوست نداشتی انقدر سرخ نمیشدی مگه نه؟ 

هلش دادم عقب و گفتم : اصلا ربطی نداره. 

بلند شدم از پیشش که دستمو گرفت و گفت : لیلی چرا با خودت رو راست نیستی ؟ تو که دیگه الان خودتو دوست داری الان عزت نفس داری و الان حالت خیلی خوبه ، مگه نه؟ خب چرا این وسط نمیتونی منو هم دوست داشته باشی ؟ 

دستمو از دستش جدا کردم و گفتم : مالک نمیشه ، نمیشه . 

بلند شد و رو در رو بهم گفت : چرا نمیشه چرا تویی که این همه به همه فرصت دادی یه بار فقط یه بار به من فرصت نمیدی ؟ لیلی من خیلی دوست دارم چرا باورم نمیکنی .

اشک از گونه هام سرازیر شد و با صدای خفه ای گفتم : نمیتونم . 

اشکامو پاک کرد و آروم گفت : چرا نمیتونی ؟ چرا نمیتونی منو دوست داشته باشی ؟ 

انقدر پیله کرد انقدر حرف زد که گفتم : منم دوست دارم منم عاشقت شدم ولی نمیشه ، اگر دوباره وارد رابطه بشم تمام خودمو می‌زارم برای توی ، الان الان من عاشق خودمم مالک من خیلی خودمو دوست دارم و اگه با تو وارد رابطه بشم به خودم خیانت کردم و نمی‌خوام همچین کاری کنم بخدا خسته شدم ...

همینطور که داشتم غر میزدم و همزمان گریه میکردم محکم بغلم کرد و شروع کرد به نوازش کردن موهام ..

یکم آروم شدم ، رفت که آب بیاره برام منم لباسامو پوشیدم و نشستم روی صندلی میز ارایشم ، اومد و یکم بهم آب داد و با سشوار شروع کرد به خشک کردن موهام ، بعد از اینکه خشکشون کرد دستمو گرفت و رفتیم رو تخت و دراز کشیدم اونم اومد جفتم و دراز کشید . 

بدون هیچ حرفی و حرکتی همونطوری دراز کشیده بودیم که برگشتم سمتش و روی پهلوی راستم خوابیدم ، اونم به پهلوی چپش برگشت سمت و زل زدیم بهم دیگه .

آروم گفت : اگه فقط یه فرصت بهم بدی قول میدم پشیموت نمیکنم  قسم می‌خورم ، بعدشم من خودم همیشه سعی کردم کمکت کنم که خودتو دوست داشته باشی ، الان این وسط چرا تو نمیتونی منو قبول کنی وقتی دوتامون همو دوست داریم و مهم تر از همه‌ دوتامون تورو دوست داریم .

لبخند زدم و گفتم: راست میگی ولی من برای تو خوب نیستم مالک جدی میگم . 

پرسید : چطور همچین حرفی میزنی ؟ 

گفتم : من انقدر چاق و لاغر شدم که رونا و باسن و پاهام پر از خط های سفیده ، انگشتام کوچیکن ، قیافم معمولیه ، روی بدنم در از لکه های قدیمیه ، دندون های پایینم نامرتبه و از لحاظ اخلاقی هم خیلی زود عصبی و ناراحت میشم ، خیلی لوس و حسودم و می‌خوام که همش پیشم باشی و بهم توجه کنی ، خرجمم که بالاست دیدی که کل حقوقمو خرج یه کیف و کفش میکنم چون خوشم میاد ، با هرکسی کنار نمیام و خ...

نزاشت ادامه بدم و گفتم : لیلی من همه اینا رو می‌دونم ، واقعا فکر کردی این چیزا برای من مهمه ؟ البته که مهمه برای همینه که دوست دارم ، با تمام اون رگ های سفید اون انگشت های گوگولی اون قیافه بچگونه و بامزه ، اون چشم های شیشه ای و هرچیزی که تو فکر می‌کنی زشت یا نازیباست . 

خندیدم و گفتم : تو خلی بخدا . 

...

چند روز گذشته رو صرف شناختن هم کردیم و قرار شد که از امروز برگردیم سرکار . 

بلند شدم و آماده شدم و رفتم پایین که دیدم مالک اومده دنبالم ، درو برام باز کرد و سوار شدم . 

حرف زدیم تا بیمارستان و رسیدیم ، مشغول کار کردن شدیم که مرتضی اومد و خواست که مالک رو ببینه و همش دنبالش میگشت . 

وقت ناهار دیدم نه مالک هستش نه مرتضی ، دلشوره داشتم نمی‌دونم برای چی و فقط منتظر بودم که برگردن ببینم چی بهش گفته ...

پارت 4 (لیلی بی مجنون)

پارت 4 (لیلی بی مجنون)

MOBO MOBO 4 اردیبهشت · MOBO ·

در ادامه بهش گفتم : آقای اعتماد واقعا لازم نیست همچین چیزایی

گفت : خانم آقایی در جوابتون باید بگم که روش های منو زیر سوال نبرید و بزارید کارمو انجام بدم من دکتر شخصیتون هستم الان

شونه ای بالا انداختم ، راست میگفت نباید جلوی دکتر

خجالت بکشم مخصوصا وقتی خودمم دکترم

اومد سمتم و به شیشه روغن گذاشت روی میز کنارش بعد

پتو رو زد کنار و از اونجایی که لباس بیمارستانم خیلی

راحت با چند تا گره باز میشد خیلی راحت بازشون کرد و

شروع کرد به ماساژ دادن پاهام و همچنین کمر و دستام و

کل بدنم ، حس میکردم رگ های خونیم باز شدن و جریان

خون توی کل بدنم سرازیر شد ، در آخر کمکم کرد که درست

دراز بکشم و خودشم لباسا و پتومو درست کرد و جامو

مرتب کرد و رفت که دستاشو بشوره

بعد از دادن قرص ها و داروهای مختلف و خوردن خوراکی

تصمیم گرفتیم یکم حرف بزنیم ، اون شروع کرد به حرف

زدن : خب خانم آقایی شما اعتماد به نفس دارین؟

خندیدم و گفتم : خیلی خیلی رندوم بود ، معلومه که دارم

چرا نداشته باشم ؟

گفت : خب بگین ببینم اعتماد به نفس راجب چیتون دارین

چون واقعا از نظر من شما هیچ اعتماد به نفسی ندارین

خندم محو شد و گفتم : خیلیم اعتماد به نفس دارم آخه

چه مشکلی دارم مثلا ؟ توی سن کم بهترین خونه و ماشینو

دارم دکترم هستم تازه و پرستیژ بالایی دارم مثلا ایرادم چی

میتونه باشه که اعتماد به نفس نداشته باشم ؟

گفت : خب میدونین چیه ؟ شاید درست میگین اعتماد به

نفس دارین ولی عزت نفس ندارین یعنی هرچی که میگین

فقط ظاهریه و اصلا در واقعیت صدق نمیکنه براتون ، شما

همیشه در تلاشین که بهترین چیزا رو داشته باشین و

نشون بدید به همه و برای همین فکر میکنین اعتماد به

نفس دارین اما برای تنوع هم که شده یه بار فکر کنین که

این خونه و ماشینو نداشتین و خونه مادرتون زندگی

می کردید و هنوز در حال درس خوندن بودید و از خانواده

پول تو جیبی میگرفتین ، آیا اونموقع هم خودتونو دوست

داشتین؟

سکوت کردم که در ادامه گفت : جواب من خیر هست ،

چون شما همین مستقلی و خونه و ماشین و دکتر بودنتون

بهتون اعتماد به نفس میده که چیز خوبیه ولی اعتماد به

نفس اگر ظاهری باشه فقط ، پوچه و از درون نابودتون

میکنه ولی اگر واقعی باشه و در باطن هم همین باشه

میشه عزت نفس و این یعنی خوشبختی و موفقیت واقعی

که باعث میشه بهترین حس رو نسبت به خودتون داشته

باشین

خواستم چیزی بگم که گوشیش زنگ خورد و رفت بیرون که

جواب بده ، توی فکر غرق شدم ؛ یعنی چی ؟ یعنی من

واقعا اعتماد به نفس ندارم ؟

یاد خودم افتادم و مرد هایی که ذره ای دوستم نداشتن و

من برای قطره ای محبت حتی براشون کادو هم می خریدم و

کارهای مختلف میکردم ، دیدم خودمو زمانی که همیشه

دنبال محبت بین این و اون میگشتم و هیچوقت پیداش

نکردم ، همیشه هرکسی میومد توی زندگیم فکر میکردم

دیگه عشق اول و اخرمو پیدا کردم و خودمو تماما وقف اون

میکردم و تمام تایم و زندگیمو در اختیارش میزاشتم ،

میدونستم کارم اشتباهه اما نمیتونستم مقاومت کنم

مخصوصا اینکه آدم ظاهر بینی هستم و تا میبینم طرف

خوش‌تیپه و قد بلنده سست میشم .

خصلت های بد زیادی دارم مثل عصبی بودن و داد زدن و

صدای بلند ولی باید ظاهر بین بودن و ضعیف بودن و بی

اعتماد به نفسی رو هم بهشون اضافه کنم ، فکر نکنم اصلا

خصلت خوبی داشته باشم و این ناراحتم میکنه ، کاش

میتونستم راه برم و برم به جای قشنگ به مدت برای خودم

تنها باشم و روی خودم کار کنم ، نمیدونم چرا نمیتونم

خودمو دوست داشته باشم ، چرا خودمو دوست ندارم ؟

دلیلش چیه ؟ من که همه چیز برای خودم میزارم ولی چرا

آخرش از خودم بدم میاد ؟

شاید بحث همون جریانه که ) بابات تورو دوست نداره چه

برسه به پسر مردم ) شاید برای همینه که هیچ پسری

دوستم نداره ، شاید چون پدر ندارم و خانواده ام از هم

پاشیده اینطوریه شاید

توی همین افکار بودم که اعتماد اومد داخل ، چند تا

آمپول بهم زد و یه چیزی هم توی سرمم ریخت و رفت

بیرون و دوباره اومد و گفت : خب داشتیم بحث میکردیم

راجب چی بود؟ اها داشتم میگفتم شما اعتماد به نفس

نداری وگرنه اگر داشتی میدونستی چیکار کنی برای دو ماه

دیگه . 

اخم کردم و گفتم : دو ماه دیگه چه خبره؟

گفت : خب میدونی اون پسره مرتضی که اکست بود و

خیلیم دوستش داشتی و اینا اومد امروز توی بخش و گفت

که عروسیشون افتاد دوماه دیگه و فقط عقد رو گرفتن و

همه رو هم دعوت کرد مخصوصا تو ، جریان تورو که فهمید

پوزخندی زد و گفت ) نمیدونستم بخاطر من همچین

بلایی سر خودش میاره ) منم زورم گرفت چون به هر حال

رییس من و بیمار من هستین برای همین گفتم که بخاطر

جنابعالی اینطوری نشد ماشینش ترمز برید و توی اتوبان

برای اینکه نزنه به ماشین جلویی خودشو فدا کرد ، اونم

ساکت شد و چیزی نگفت و رفت ، الان من دارم میگم تو

اگر واقعا عزت نفس داشتی یه بلایی سر این می آوردی که

اینطوری نیاد حرف مفت بزنه و بره

یکم عصبی شدم و گفتم : متاسفانه فلج شدم وگرنه یه

کاری میکردم .

گفت : خب اشتباهت همینجاست که فکر میکنی فلج

شدی چون نشدی فقط موقت اینطوری ای بعد به مدت هم

خوب میشی ، به نظرم این به ماهی که بستری هستیو

بشین خوب فکر کن که میخوای چیکار کنی زندگیتوچون

ارزش تو بیشتر از چیزیه که به آدم عنتر بخواد بیاد اینطوری

پشت سرت صحبت کنه. 

دیگه بحثو تموم کردیم و خواستم یکم بخوابم ، همش توی

فکرم بود که چیکار کنم و چطوری هم روی اینو کم کنم هم

مرتضی رو و چیزی به ذهنم نمی رسید و در آخر از فرط

خستگی خوابیدم

) دو ماه بعد )

نزدیکای عروسی مرتضی بود ، روی تخت بیمارستان داشتم

لباس انتخاب میکردم برای جشن همراه با اعتماد و تبلتم ،

اون رنگی که میخواستمو نداشت و همین باعث شد با

عصبانیت تبلتو پرت کنم تو بغل اعتماد ، اونم گرفتش گفت

سعی میکنه پیداش کنه تا آخر هفته که عروسیه ، قرار بود

هممون با بچه های بخش بریم عروسیش ، داشتم فکر

میکردم چه آرایشی کنم که بیمار اومد و گفت : خانم دکتر

میشه از روی تخت بلند بشین میخوام بچمو بزارم اینجا

آمپول بزنن بهش ، سریع بلند شدم و رفتم سمت جایی که

اعتماد رفت ، من این بیمارستان رو نمی شناختم و فقط

دنبال اعتماد اومده بودم همراه با یونیفرمم که چند تا از

وسیله هاشو برداره ، یکم منتظرش موندم و بعد از اینکه

اومد با هم سوار ماشینش شدیم و رفتیم سمت خونه و

توی راه چند جا وایسادیم و خرید کردیم.

اعتماد دوباره دم در آشنا دید و شروع کرد صحبت کردن

منم یه ساعت منتظرش بودم ..

 

 

پارت 5 ( لیلی بی مجنون)

پارت 5 ( لیلی بی مجنون)

MOBO MOBO 3 اردیبهشت · MOBO ·

آخر هفته کذایی رسید و من همراه با آقای اعتماد به جشن عروسی اکس من یعنی مرتضی رفتیم .

لباس من یه مدل ماهی بلند بود و قدش تا روی کفشم بود ، یقه اش هم هفتی بود و رنگش هم زرشکی سیر بود و استین بلند هم بود و انداممو قشنگ نشون میداد ، کفشام پاشنه بلند مشکی و طرح لوبوتین بودن و کیفمم مشکی ساده ، موهام کوتاه تر از کمرم بودن و موج دار درستشون کردم و باز گذاشتمشون ، آرایش چشمم زیاد غلیظ نبود ولی رژ لب قرمز تیره ای زده بودم که لبامو بزرگتر از حد معمول نشون میداد ، صورت ساده ای داشتم ، چشمای قهوه ای روشن ، موهای مشکی که البته پایینشون رنگ قهوه ای بود که چندین سال پیش زده بودم ، با اینکه زیاد چاق نبودم ولی لپای زیادی داشتم و وقتی می‌خندیدم چشمام خط می‌شد برای همین همیشه لقب ژاپنی بهم میدادن ، مژه هام در پشت بودن ولی زیاد بلند نبودن ، پوست آنچنان صافی هم نداشتم و جای ناخن هام از زمان قدیم که جوشامو می‌کندم مونده بود و فقط وقتی کرمپودر میزدم میرفتن ، حتی لبامم اونقدرا بزرگ نبود و معمولی بود ، نگاهی به خودم توی آینه انداختم ، قیافه بیبی فیس داشتم هرچند معمولی بود برای همین هیچکس باورش نمیشد ۲۶ سالمه ، اندام قشنگی هم داشتم ، شونه هام بزرگ بودن و فرم‌قشنگی داشتن که باعث می‌شد لباس توی تنم قشنگ باشه ، بازو هام و دستام لاغر بودن ولی نه زیاد به طور معمولی ، کمر باریکی داشتم و سینه های معمولی ، ولی چیزی که خیلی داشتم باسن و رون بود ، به قول دختر خاله ام مدل اندامم ساعت شنی بود ، همیشه بیشترین چیزی که راجبش اعتماد به نفس داشتم اندامم بود ، هرچند اونم نقص های زیادی داره ولی بازم دوستش دارم . 

توی فکر بودم و داشتم با خودم کلنجار میرفتم و گاهی از خودم تعریف میکردم و گاهی تخریب که زنگ زد به صدا در اومد ، رفتم و وسیله هامو برداشتم دیدم که اعتماده ، اونم کت و شلوار تمام مشکی پوشیده بود ولی بین این همه مشکی جلیقه و دستمال کتش همرنگ لباس من بود ، نگاهی از سر تا پا بهم انداخت و گفت : عالی شدی واو ، یه چیزی کمه فقط . 

گفتم : چی ؟ 

اومد نزدیک ویه  چیزی رو از تو دستش بهم نشون داد و گفت : چرا گردنبند نزاشتی ؟ 

خواست برام بزاره که گفتم : سلطان با این مدل لباس خوشم نمیاد گردنبند بزارم بابت اینم ممنونم . 

پکر شد ولی سریع انرژیشو گرفت و دستمو گرفت و رفتیم . 

در ماشینو برام باز کرد ، ماشین جدید آورده بود ازش پرسیدم : مدلش چیه ؟ 

گفت : لندکروز مدل ۲۰۲۵ ، اون قبلی دیگه قدیمی شده بود گفتم اینو بگیرم . 

ماشین قبلیش تارا بود برای همین با تیکه گفتم : نه که ماشین قبلیش فراری بود ، گنده گوزی نکن بابا از کجا گیر آوردی این ماشینو ؟ اونقدرام که حقوق نمی‌گیری . 

با این گفت : چرا باید انقدر منو تخریب کنی ؟ مال بابام بود گواش زدم با تارا عوضش کردم اونم رفت تارا رو فروخت یه لندکروز دیگه گرفت ، اینو هم دیگه کامل زد به اسم من ، البته فکر نکنی پولشو نمیدما ، ماشین خودمو که سرش دادم گفتم بقیه پولو هم بعدا بهش میدم . 

گفتم : والا خدا بده شانس ، مبارک باشه . 

تا خوده تالار آهنگ گوش دادیم و یکمم حرف زدیم . 

( یک ساعت بعد ) 

عروسی درحال برگزاری بود و داشتن ازشون می‌پرسیدن که همدیگه رو به همسری میپذیرن ؟ که مسخره بود چون اینا از قبل عقد کرده بودن و این فقط یه چیز نمادین بود ، اما همون لحظه که مرتضی خواست بله رو بده نگاهش افتاد به من ، چشماش برق میزدن و از تعجب مونده بود که من اینجا چیکار میکنم اونم تو ردیف اول ، آب دهنشو قورت داد و همون لحظه اعتماد اومد جفتم و دستشو دور کمرم گذاشت و در گوشم گفت : دیدی بهت گفتم ؟ 

عاقد دوباره از مرتضی پرسید و همه مهمونا خندیدن و فکر کردن داره ناز می‌کنه ، بله رو گفت و همه شروع کردن به جیغ و دست و هورا و..

عروسی آروم و بدون بزن و برقص بود و یه جورایی مثل این خارجی ها گرفته بودنش ، هیچ بچه ای نبود و همه کنار میزها وایساده بودن و باهم صحبت میکردن ، همراه با اعتماد داشتیم صحبت میکردیم که مرتضی همراه با همکارای دیگه امون اومدن سمت میز ما ..

سارا دختر فضولی بود که مطمئن بودم زودتر از همه حرف میزنم و‌همینطورم شد و سریع پرسید : لیلییییی کی خوب شدی کی چی ویمیممبمین . 

اخریاش دیگه نمی‌فهمیدم چی میگه حتی ، خندیدم و گفتم: نگران نباش همه چیو برات میگم عزیزم ، خب اقای دکتر اعتماد رو که همتون می‌شناسین درسته ؟ ایشون طی این یک ماه گذشته کمکم کردن که سرپا بشم و بعد از اونم یه سری کارها داشتیم که باهم بکنیم برای همین ماه بعدش رو هم مرخصی گرفتم. 

وای خاک به سرم خیلی ضایع حرف زدم این چی بود گفتم ، سارا دوباره پرسید : چه کارایی باهم داشتین ؟ وایسا ببینم نکنه شما دوتا هم دارین ازدواج میکنین ؟ 

مرتضی سریع پرید وسط و گفت : لیلی ازدواج کنه؟ والا اگه یه لیلی باشه که هیچوقت ازدواج نکنه همینه که رو به روتونه ، لیلی بی مجنون ..

بعد از گفتن این حرفش همشون خندیدن ، نمی‌دونم کجاش خنده دار بود اما اون لحظه اونقدری عصبی شده بودم که مغزم کار نمی‌کرد و گفتم : اتفاقا داشتیم مقدمات عقد و نامزدی رو آماده میکردیم ، میدونین دیگه همشون پروسه جدایی دارن و از اونجایی هم که من تک فرزندم باید همه چیز عالی باشه ، آخه مامانم یدونه بچه که بیشتر نداره . 

دهنشون وا مونده بود ، وای این چه حرفی بود زدم خاک به سرم الان چیکار کنم ، نکنه اعتماد به همه بگه و مسخره دست عالم و آدم بشم؟ یا خدا خودت کمکم کن . 

سریع مرتضی با لکنت پرسید : چ..چی؟ آقای اعتماد راست میگه ؟ واقعا دا..دارین ازدواج میکنین؟

نگاهی عاجزانه بهش کردم ولی حتی برنگشت نگاهم کنه و گفت : نه بابا ازدواج چیه .

انگار یه تشت آب سرد ریختن روم ، سارا پوزخندی زد و مرتضی خندید که یهویی اعتماد گفت : فعلا داریم مقدمات خواستگاری و بله برون و نامزدی و حنابندون و مخصوصا خونمونو آماده میکنیم پس خیلییی قراره طول بکشه شما فعلا منتظر نباشین ( نگاهی به مرتضی انداخت و پوزخندی زد وادامه داد ) البته شاید یه سری هاتون اصلا دعوت نشدین . خندید و همه از تعجب مرده بودن ، نفس حبس شده امو دادم بیرون و لبخندی زدم ..

یکم که گذشت رفتیم ، سوار ماشین شدیم و خداحافظی کردیم ، یکم توی جاده که رانندگی کرد سریع پرسید : خب میخوای بهم بگی قراره چیکار کنی یا چه کاری بود کردی یا چی ؟ 

اب دهنمو قورت دادم و گفتم: خ..خب خ..خب نمی‌دونم چی بگم یهویی از دهنم پرید انگار که میخواستم یه حرفی بزنم و بکوبمش تو صورت مرتضی ، دیدی که چی گفت آخه یعنی چی این چه حرفیه آخه ، لیلی بی مجنون ؟ حالا باشه راست میگه ولی داشتم جلوی همه ضایع میشدم خدارو خوش میاد؟ حالا واقعا که نمی‌خوایم ازدواج کنیم . 

سریع گفت : نمی‌کنیم ؟ من این همه مقدمات آماده کردم یعنی چی . 

نگاهش کردم و گفتم: الان واقعا وقت مسخره بازی نیست مالک جدی دارم حرف میزنم . 

یهویی ماشینو زده کنار و گفت : چی گفتی ؟ 

گفتم : چی گفتم ؟

دوباره گفت : چی گفتی ؟ دوباره بگو .

گفتم : بابا چی گفتم گفتم دارم جدی حرف میزنم . 

گفت : نه نه نه قبلش چی گفتی ؟ 

سوالی پرسیدم : مالک؟

دستاشو محکم بهم کوبید و گفت : خدایا شکرتتتتتت بلاخرهههه بلاخرهههه شد . 

تند تند پلک زدم و گفتم : چی میگی دیوونه شدی ؟ 

نگام کرد و گفت : می‌دونستی اولین باره اسممو میگی ؟ 

گفتم : چرت و پرت نگو همیشه صدات میکنم خب . 

گفت : بخدااا اولین باره اسممو صدا کردی . 

کلافه گفتم : بابا همیشه صدا میکنم اعتماد... 

یهویی دیدم که راست میگه همیشه اعتماد صداش میکردم و اولین بار بود میگفتم مالک ولی خب همینطوری گفتم .

گفت : دیدی گفتم ، حالا به هرحال چرا ازدواج نکنیم . 

ماشینو راه انداخت ، به حرفش داشتم فکر میکردم که یهو به خودم اومدم و گفتم : ازدواج چی ما هنوز همو نمیشناسیم بعدشم من می‌خوام با عشق ازدواج کنم و فقط با تو دوستم و حس خاصی بهت ندارم . 

گفت : ولی من دوست دارم ، هیچوقت هم به چشم دوست بهت نگاه نکردم و همیشه میخواستم که مال من باشی ..

نزاشتم ادامه بده و گفتم : مالک چرت و پرت نگو امشب خیلی خستمه دم خونه منو پیاده کن فقط می‌خوام بخوابم، فردا صحبت میکنیم  . 

جوری که انگار ناراحت شده باشه سکوت کرد و یکم بعد دم خونه پیاده ام کرد و با گفتن مراقب خودت باش رفت و منتظر نموند خداحافظی کنم . 

رفتم داخل خونه ، دیدم بهم ریخته است ، با همون لباست تمیزکاری کردم و یکمم کرد گیری کردم ، رفتم توی اتاقم ، لباسامو مرتب کردم و گذاشتم توی کمدم ، لوازم ارایشیمم تر و تمیز کردم و گذاشتم سر جاشون و براش های ارایشیمو گذاشتم توی یه سبد کوچولو که رفتم حموم بشورمشون ، لباسامو عوض کردم و حوصله تنی رو فقط پوشیدم ، دو سه تا گیره ای که توی موهام بود رو درآوردم ، با میسلار واتر ارایشمو پاک کردم و بعد از انداختن پد های کثیف توی سطل زباله رفتم حموم ، اول براش هامو شستم و خشک کردم و بردم گذاشتم سر جاش ، بعد رفتم زیر دوش ، موهامو خیس کردم تا تافتی که زده بودم یکم نرم بشه و بعدش شامپو زدم و خوب ماساژ دادم ، بعد از شستن بدنمم ، ابو سمت گرم بردم و گذاشتم روی کل تنم سرازیر بشه ، مثل بچه ها زیر دوش نشستم و زانو هامو جمع کردم توی شکمم ، دوست داشتم گریه کنم ولی اشکم در نمیومد نمی‌دونم چرا گریه نمی‌کردم ، چند سالی میشد که گریه نمی‌کردم و دلیلش رو هم نمی‌دونستم ، بعد از چند دقیقه بلند شدم و آب و بستم ، حوله رو پوشیدم و با یه حوله دیگه یکم آب موهامو گرفتم و نیمه خشکشون کردم و اومدم بیرون ، رفتم جلوی میز ارایشم نشستم دوباره ، یکم تونر و آبرسان زدم ، چند تا سرم و کرم شب و دور چشم هم زدم ، بالم لب هم زدم و رفتم سراغ موهام ، یکم اسپری دوفاز و سرم مو هم زدم بهشون و ماساژ دادم سرمو ، بلند شدم که سشوار رو بزنم به برق که همون لحظه پان گیر کرد به میز و محکم افتادم زمین ، زانو و دستم بدجوری زخم شد و چونمم زیرش زخم شد ، درد داشتم و میخواستم داد بزنم که صدای آیفون در اومد ، رفتم درو باز کردم ..

 

پارت 3 ( لیلی بی مجنون)

پارت 3 ( لیلی بی مجنون)

MOBO MOBO 2 اردیبهشت · MOBO ·

بعد از یکم استراحت بیدار شدم که غذا بخورم ، همون مرده اومد داخل و بجای پرستار نشست جفتم و خواست که بهم غذا بده ، اخم کردم و گفتم : اول اینکه دستام سالمه میتونم بخورم دوما اگر سالم هم نبودم کار پرستاره نه شما ، بعدشم من هنوز شمارو نمی‌شناسم. 

نفس عمیقی کشید : بنده دکتر مالک اعتماد هستم ، ۳۲ سالمه و تازه مدرک دکترای عمومیمو گرفتم و شما هم یه جورایی رییس من حساب میشین ، از اونجایی که قراره از سمت شما قبول بشم که اینجا کار بکنم یا نه پس گفتم که خوب ازتون مراقبت کنم ، تازه از شانس خوب من و بد شما ، موقع تصادفتون از اونجا رد میشدم و خیلی اتفاقی خواستم به یه آدم ناشناس کمک کنم که با دیدن اسمتون روی کارت شناسایی فهمیدم کی هستین ، الان هم بخش اورژانس خیلی شلوغه و همه پرستار ها درگیرن و از اونجایی که شما آسیب دیدین و نباید زیاد تموم بخورین بخاطر کوفتگی ها نیاز دارین یکی بهتون غذا بده . 

پرسیدم : شما که از من بزرگترین چطوری کم رییستونم الان؟ بعدشم من کاره ای نیستم فقط یه دکتر معمولی ام. 

غذایی که جلوش بود رو یکم هم زد و گفت : من رفتم سربازی و بعد از اونم پشت کنکور بودم و همزمان کار هم میکردم توی شرکت پدرم برای همین یکم طول کشید تا مدرکمو بگیرم ، زمانی که فارغ‌التحصیل شدم همراه با پدرم رفتیم دیدن رییس بیمارستان چون یکم آشنا بودیم باهاشون ، آقای همتی هم گفتن که باید سه ماه زیر دست شما باشم و رضایت شما رو بدست بیارم تا اینجا قبولم کنه و هرچی هم گفتیم اصلا دلیل منطقی نیست و زوالش این نیست گفت که بیمارستان خودمه هرکاری بخوام میکنم. 

توی ذهنم گفتم واقعا هم روالش این نبود و نمیدونمم چرا آقای همتی اینو گفتن بعدا باید باهاشون صحبت کنم . 

دستمو یکم بلند کردم که قاشقو بگیرم ، همون لحظه به درد عجیبی توی کل بدنم پیچید و دادی زدم ، اونم بلند شد و بالشتمو درست کرد و تختمو آورد بالاتر و گفت : حالا راضی میشین من بهتون غذا بدم ؟ 

چاره ای نداشتم ولی دلیلی هم برای خجالت نداشتم آخه دکتره به هرحال ، شروع کرد به غذا دادن ، خیلی آروم و با حوصله و تمیز بهم غذا داد و بعدش گفت : بهتون گفتن که چقدر باید تحت مراقبت باشین؟ 

سرمو تکون دادم به علامت نه و گفتم : نه چیزی نگفتن.

پرونده امو نگاه کرد و گفت : حدود سه هفته باید بستری باشین . 

آبی که داشتم می‌خوردم پرید تو گلوم و با سرفه گفتم :  چی ؟ سه هفته؟؟ چه خبرههه.

آروم زد پشتم و گفت : آروم باش ، خب کوفتگی هات زیادن ، پای راستت شکسته ، پای چپت هم واکنش نشون نمی‌ده ، تازه حس های عصبی رونات هم از بین رفتن و دکتر قادری گفتن که تاحالا همچین چیزی ندیدن و باید تحت نظر باشین . 

کمکم کرد که تکیه بدم همون موقع گفتم : یعنی چی حس عصبی ندارم ؟ بابا پاهامو حس میکنم ببین ..

رونام نیشگون گرفتم و در کمال تعجب دیدم که چیزی حس نمیکنم ، عصبی شدم ، مشت زدم به رونام دیدم حس نمیکنم ، یه لحظه ترس همه وجودمو گرفت و با حالت وحشت زدگی نگاهش کردم و گفتم : یعنی چی چ..چرا چرا هیچی حس نمیکنم ها؟..

پتومو درست کرد و گفت : نگران هیچی نباش نهایتا یه ماه تحت نظر باشین بعدش همه چیز درست میشه و برمیگردین به حالت قبلی فقط الان یه جورایی انگار فلجین و اگر بخواین برگردین خونه باید پرستار ۲۴ ساعته داشته باشین . 

نفسمو عصبی بیرون دادم : نمی‌خواد همینجا میمونم فقط به خانواده ام چیزی نگین ، بهشون بگین که استراحت مطلقم و نباید ملاقاتی داشته باشم و بعد یه هفته هم مرخص میشم . 

قبول کرد و رفت که بهشون بگه ، من موندم اتاق خالی ، فقط تخت خودم توش بود و وی ای پی بود ، میدونستم کار آقای همتیه چون وقتی بهوش اومده بودم توی یه اتاق سه تخته بودم و وقتی دوباره بیدار شدم اینجا بودم ، پنجره بلندی داشت که منظره اش رو به باغ پشت بیمارستان بود و پارکی که خارج از دیوار های غمگین بیمارستان پر از شادی بچه ها بود ، یدونه مبل پایین تر از تختم بود و یه یخچال کوچیک و وسایل مورد نیاز ، تر و تمیز بود و بوی گل می‌داد اتاق ، اطرافمو داشتم دید میزدم که دسته گل روی میز جفت مبل رو دیدم ، توی گلدون بود و خیلی قشنگ بودن ، لاله همیشه قشنگ بوده برام ، نفس عمیقی کشیدم که همون لحظه در اتاق باز شد و مامانم و خاله هام مادربزرگم اومدن داخل ، دوستام هم همراهشان بودن ، همشون حالمو پرسیدن و گفتن که می‌خوام کسی ازشون بمونه یا نه منم در جواب گفتم : بخدا حالم خوبه مامان تازه اینجا آقای اعتماد مراقبم هستن و همه کارامو بیمارستان انجام میده پس راحتترم ، لطفا برین و برای ملاقات هم نیاین دیدید که گفتن استراحت مطلقم و برای اینکه زود خوب بشم باید خوب استراحت کنم ، شما برین خونه هاتون اگر خواستین حالمو بپرسین فقط پیام بدید باشه ؟ 

بعد از یه عالمه حرف زدن بلاخره قبول کردن و رفتن و من موندم و فکر اینکه قراره چیکار کنم . 

توی افکار خودم غرق بودم که آقای همتی و اعتماد همراه باهم اومدن داخل ، آقای همتی با انرژی اومد و گفت : ای بابا آقایی پ چت شد یهووو دختر ما به تو نیاز داریم این وسط بعد میری این بلا هارو سرخودت میاری ؟ 

لبخند زدم و گفتم: آقای همتیییی مگه تقصیر منه؟ ماشینم داشت تند می‌رفت خودش 😁

مشکوک نگام کرد و گفت : اره اره ماشینت تند می‌رفت نه خودت ، دختر اینا رو ول کن یه خبر خوب دارم برات . 

پرسیدم : چه خبری ؟ 

دستاشو محکم زد به هم و گفت : آقای اعتماد که تازه به ما پیوستن اعلام کردن که ۲۴ ساعته مراقب شما میمونن و پرستاری میکنن به جورایی و تازه همه مسئولیت هاتونو قبول می‌کنه فقط بجای هروقت که شما خوب شدین باید همون موقع نظرتونو راجب اینکه بمونه اینجا یا نه بدید . 

گفتم : دستشون درد نکنه ولی خب این کار پرستاره بعدشم آقای همتی میخواستم همینو بپرسم که چرا من این وسط باید نظر بدم ؟ 

یه سیب از روی میز برداشت و گاز کرد و همزمان گفت : بیمارستان خودمه هرکاری بخوام میکنم ، پرستاری هم راضی نشد که ازت مراقبت کنه و آقای اعتماد هم برای اینکه چاپلوسی کنه برات میخواد مراقبت کنه ازت پس بپذیر و زود خوب شو و برگرد سرکارت آقایی . 

چشمی گفتم که ادامه داد : راستی شنیدم مرتضی ازدواج کرد پ مگه شما دوتا باهم نبودین ؟ خیلی عاشق پیشه بودین اینجا ما فکر میکردیم آخر ازدواج میکنین چی شد که رفت یکی دیگه رو گرفت؟ 

گفتم : کسی که بی لیاقته رو هرکاری کنی همونه ، الکی الکی دوسال وقتمو هدر دادم که آقا بره زنی که مادرش انتخاب کرده رو بگیره ، چی بگم والا . 

آقای همتی بعضی وقتا واقعا ترسناک می‌شد ، بعد از گفتن بلا به دور رفت و من دوباره تنها شدم ، وای سرم درد میکرد و واقعا نیاز داشتم که استراحت کنم ، داشتم چشمامو میبستم که دوباره یکی اومد داخل ، نگاه کردم دیدم اعتماده ، اومد و توی سرمم یه آمپول تزریق کرد و گفت : یکم بخواب بعد بیدارت میکنم برای داروهات . 

انقدر خسته بودم که بدون هیچ حرفی خوابیدم . 

وقتی چشمامو باز کردم هوا روشن شده بود حتی نمی‌دونم چه ساعتی بود ، اطرافمو نگاه کردم و چیزی نمیدیدم فقط یه سر دیدم که گفته، خوب نگاه کردم دیدم اعتماده ، سرشو گذاشته بود کنار تختم و خوابیده بود ، الحق که خوشتیپ و خوش قیافه بود ، پوست سفید رنگ پریده داشت و موهاش مشکی بود ، چشماش هم فک کنم مشکی بودن البته مشکی خیلی کم پیش میاد باشه احتمالا قهوه ای تیره بوده ، قدش بلنده فکر کنم حدودا ۱۹۶/۷ نمی‌دونم ولی خیلی بلنده ، تازه هیکلی هم هست و انگشتای کشیده و بزرگ داره ، مطمئنم تایپ خیلی هاست یکیش خودم ، ولی من دیگه گوه بخورم وارد رابطه بشم یا سعی کنم با کسی لاس بزنم حتی ، ولم کن دیگه خسته شدم از همشون .

تو همین افکار بودم که دستم خورد به سرش و بیدار شد ، گیج نگام کرد و یهویی بلند شد و گفت : وای ببخشید خوابم برد ، چقدره بیدار شدین ؟ 

خندیدم و گفتم : استرس نگیر ، چراغارو روشن کن تازه بیدار شدم . 

نفسشو داد بیرون ، لامپو روشن کرد و رفت دارو هامو آورد ، همینطوری که داشتم می‌خوردم گفتم : ساعت چنده؟ چرا اتاق انقدر تغییر کرده؟ 

ساعتشو نگاه کرد و گفت : ساعت ۴ صبحه و شما ده ساعته خوابیدین ، اتاقو هم یکم تغییر دادم که خوب بشه ، همراه با دوستتون رفتم خونتون و وسیله های شخصیتونو آوردم ، توی کمد هم لوازم آرایشیتونو چیدم هم لباس هاتون ، این مبل هم که عوض کردم یکی دیگه آوردم که برای من راحت باشه چون اندازه م نبود ، توی این کمد جفت تختتون هم دارو ها و خوراکی های متنوع خریدم گذاشتم ، تختتون هم گذاشتم نزدیک پنجره که منظره بیرونو راحت ببینین ، این تلویزیون هم راه انداختم براتون که حوصلتون سر نره ، اینجا رو هم مرتب کردم و خلاصه اوکیش کردم براتون . 

لبخند زدم و گفتم: ممنونم واقعا ، ولی نیازی نبود این همه برین تا خونم و این همه کار انجام بدید . 

گفت : نه نه اتفاقا لازم بود ، الان دیگه لازم نیست نگران چیزی باشین تازه لباسهای خودمم آوردم که نرم خونه و همیشه پیشتون باشم ، چندتا کتاب هم از کتابخونه اتون آوردم البته بدون اجازه ، ببخشید . 

نگاهی کردم و گفتم : نه اتفاقا ممنون میخواستم کتابامو بخونم که فرصت نمی‌کردم حداقل الان وقتشو دارم . 

بعد از یکم حرف زدن بهش گفتم که بخوابه و منم می‌خوام بخوابم ، اون خوابید و من بیدار موندم ، کتابمو برداشتم و شروع کردم به خوندن، کتابی راجب اعتماد به نفس و اینا بود ، خب من اعتماد به نفس داشتم نیازی نداشتم به اینا ولی خب حوصلم سر رفته بود . 

یکم بیشتر خوابیدم ، ساعت حدود نه بود که بیدار شدم و دیدم اعتماد داره تمیز می‌کنه اطرافو ، اومد و بهم صبحونه داد ، بعد از یکم حرف زدن با تلفن اومد و گفت : وقت ماساژه . 

متعجب نگاهش کردم : چی ؟؟

پارت 2 ( لیلی بی مجنون)

پارت 2 ( لیلی بی مجنون)

MOBO MOBO 31 فروردین · MOBO ·

سریع درو باز کردم یه جمعیتی خیلی زیادی دم در بود و با باز کردنش همشون هجوم اوردن داخل ، مامانم و خاله هام و بچه هاشون همراه با تمام دوستام و همکارای صمیمیم ، رفتن داخل و مامانم همون اول کاری یکی زد تو گوشیم ، دستمو روی لپم کشیدم و گفتم : چرا میزنی خب ؟ 

با عصبانیت گفت : حقته بگیرم همینجا لهت کنم ، چرا گوشیتو جواب نمیدی ؟  

درحالی که داشتم موهامو میبستم گفتم : وا خب خواب بودم مگه باید همه چیزو توضیح بدم ؟ اصلا شما همتون اینجا چیکار میکنین ؟ 

حالم شروع کرد به توضیح دادن: صبح زود استوری های مرتضی رو دیدم که با یه دختر دیگه گذاشته و داشتن راجب مقدمات عروسی و اینا کلیپ می‌گرفتن و حرف میزدن ، زنگ زدم به دوستات گفتن که خبری ندارن ، به یکی از همکارای مشترک خودتو مرتضی گفتیم گفت که دیروز مرتضی دعوت نامه رو به همشون داده و قطعا با توهم کات کرده ، از اونموقع هرچی زنگ زدیم جواب ندادی هم به دوستات هم به همسایه هات و همکارات زنگ زدیم ولی بازم هیچکس هیچی نمیدونست و توهم جواب نمی‌دادی ، نگران شدیم که نکنه بلایی سر خودت آوردی . 

یه ابرومو بالا دادم و گفتم : خاله جدی فکر کردی الان بخاطر یه پسر میام خودکشی یا خودزنی میکنم ؟ سر چه حسابی اینو میگی واقعا . 

براشون چای درست کردم و بعد از پذیرایی همشون رفتن و فقط دوست صمیمی که دختر خالمم بود مونده پیشم ، دوست داشتم یکم باهاش حرف بزنم ، همین خواستم شروع کنم که دوست پسرش زنگ زد بهش و گفت که میخواد ببینتش اینم سریع بلند شد و رفت ، خب اشکال نداره تنهایی هم از پسش برمیام مگه نه؟ 

لباسامو پوشیدم و سوار ماشین شدم و آهنگی گذاشتم که قشنگ باب حالم بود ، با صدای بلند با اهنگه میخوندم و رفته بودم تو حس ، تو همین حال بودم که یه شیرینی فروشی دیدم ، وایسادم و رفتم که شیرینی بگیرم ، وارد شیرینی فروشی شدم و داشتم انتخاب میکردم که یه صدای آشنایی رو شنیدم برگشتم و دیدم که پدرم همراه با زن و بچه هاش اومدن و با خوشحالی تمام مشغول انتخاب شیرینی شدن ، همینطوری که داشتم نگاه میکردم صورتم پوکر شد و زل زدم تو چشمای پدرم ، قیافش تغییر رنگ داد و خواست بیاد سمتم که برگشتم سمت خانومی که داشت برام می‌چید شیرینی هارو و همونا ازش گرفتم و بعد از حساب کردن سریع زدم بیرون ، سوار ماشین شدم و فقط روشن کردم که برم ، پامو گذاشته بودم روی گاز و حتی نمی‌دونم با چه سرعتی داشتم میرفتم ، انداختم تو اتوبان و همچنان سرعتم بالا بود ، یهویی جلوی چشمان تار شد ، نگاهی به آیینه انداختم و اشک های حلقه زده رو توی چشمام دیدم ، دستمو کشیدم روی چشمام و نزاشتم اشکم سرازیر بشه ، همینطوری که داشتم توی آیینه نگاه میکردم حواسم پرت شد و وقتی جلومو نگاه کردم تجمع ماشینا رو دیدم و ماشینو منحرف کردم سمت دیگه و همون‌طور که حدس میزنین چپ کردم ..

چشمامو که باز کردم روی زمین خاکی دراز کشیده بودم و تمام تنم درد میکرد بلند شدم و دیدم که پلیس و آمبولانس هم رسیدن و مردم هم بالای سرم بودن ، وقتی اومدن بالا سرم دکتر از یه آقایی که جفتم بود و نمیشناختمش پرسید که چیشده و اونم توضیح داد که داشتم سرعت میرفتم و برای اینکه به مردم برخورد نکنم ماشینو منحرف کردم این سمت و چپ کردم و این آقا هم میاد و منو از ماشین می‌کشه بیرون با احتیاط چون اینطور که فهمیدم خودشم دکتره ، روی برانکارد گذاشتنم و همین که سوار آمبولانس شدم دوباره بیهوش شدم ..

وقتی دوباره به هوش اومدم همکارامو بالا سرم دیدم ، اینطور که معلومه منو آوردن همون بیمارستانی که توش کار میکنم ، سِرُم به دستم وصل بود و پامم توی گچ بود و پیشونیمم بخیه خورده بود ، وضعیتم بد نبود ولی کوفتگی زیاد داشتم ، پلیس اومد و برای بیمه گفت که کروکی کشید و از این حرفا که خدا شاهده یکیش هم یادم نموند ، بعدش همون مردی که به قولا نجاتم داد اومد داخل و گفت : سلام راننده رالی چطوری ؟ 

یکم چشممو خاروندم گفتم : خوبم ، ممنونم که منو دراوردین و آمبولانس خبر کردین. 

شونه ای بالا انداخت : نیازی به تشکر نیست وظیفه امو به عنوان یه دکتر انجام دادم . 

یکی از پرستارهایی که دوستمم بود ازش پرسید : شما دکتر چه بخشی هستین ؟ از این به بعد اینجا کار میکنین ؟ 

لبخند زد و گفت : دکتر بخش اورژانس شدم جدیدا و بله از این به بعد اینجا کار میکنم ولی اینم بگم که خانم آقایی سال بالایی من حساب میشن . 

خانم آقایی ؟ بازم این فامیل مشکل ساز من ...

خانم قنواتی دوباره پرسید : چطوری سال بالایی شمان وقتی شما بزرگترین ؟ 

خواست حرفی بزنه که مامانم با جیغ اومد داخل و گفت : دیدی دیدی من میدونستم بخاطر اون پسره پدرسگ همچین کاری می‌کنی ای خدا مگه من چیکار کردم به درگاهت که اینطوری با این بچه ناخلف امتحانم می‌کنی . 

آقای دکتر گفت : خانوم اینجا جای داد زدن نیست ، مریض هم سرش آسیب دیده نباید داد و بیداد کنین سرش ، خداروشکر کنین به خیر گذشت ، الآنم باید استراحت کنه بیاین بیرون بی زحمت . 

وای خدا خیرش بده ، بیرونشون‌کرد و منم یکم خوابیدم . 

 

 

پارت 1 ( لیلی بی مجنون)

پارت 1 ( لیلی بی مجنون)

MOBO MOBO 30 فروردین · MOBO ·

مرتضی محض رضای خدا مگه من چیکار کردم ؟ چرا آخه

همچین رفتاری رو با من داری ؟ چه طرزشه ؟ اه

مرتضی بدون هیچ حرفی قهوه اشو خورد و انگار نه انگار داشتم داد و بیداد میکردم ، خیلی خونسرد گفت : به نظرم ما بدرد هم نمیخوریم و برای همدیگه خیلی تاکسیکیم.

اخمی کردم و گفتم : بعد دو سال به این نتیجه رسیدی؟

از توی كيف جفتش یه برگه درآورد و گفت : من دارم ازدواج

میکنم ، دختریه که مادرم انتخاب کرده و خیلیم آدم خوب و

خانواده داریه و واقعا باهم تفاهم داریم ، نگران نباش بهت

خیانت نکردم فقط به مامانم گفته بودم که دنبال زن بگرده برام و پیداش کرد .

دهنم وا مونده بود ، نگاهی انداختم به دعوت نامه عروسیش اسماشون خودنمایی میکردن ، مرتضی و آسمان .

بلند شدم و بدون هیچ حرفی رفتم ، قطعا از خداش بود برای همین خیلی اروم مشغول خوردن بقیه قهوه اش شد ، سوار ماشینم شدم و رفتم ، نمیدونم کجا فقط میدونم رفتم ، نیاز داشتم برم به جایی و تا میتونم جیغ بزنم ، بجاش رفتم خونه خیلی آروم یه دوش گرفتم و بدون هیچ و حتی اشکی سراغ گوشیم رفتم و تمام عکس و فیلمامونو پاک کردم ، شماره هایی که ازش داشتم بلاک کردم و هرچی ازش توی گوشیم بود نابود کردم ، عادتم بود ، بعد از هر کات کردنی همه آثار شونو نابود میکردم که یه وقت یادشون نیوفتم ، این یکی نمیدونم چندمی بود ولی فکر میکردم آخری باشه ، دو سال تمام عمرمو به پاش گذاشتم و الآن این شد نتیجه اش ، از تمام معیارایی که داشتم گذشتم فقط بخاطر این بعد اینطوری جوابمو داد ، جالبه فقط همینو دارم بگم خب بزارین براتون بگم ، من ليلى آقایی هستم و ۲۵ سالمه و تا الان روابط زیادی داشتم از ۱۸ سالگیم تا الان ، همیشه هم با هر کدومشون توی رابطه بودم فکر میکردم عشقمو پیدا کردم که طولانی ترینش توی ۲ سال مشخص شد اشتباه میکردم ، نمیدونم شاید مشکل از منه که هیچکس نمیتونه تحملم کنه شاید هم بخاطر خانواده است در حال فکر کردن بودم که آیفون خونه شروع کرد به زنگ خوردن ، نگاهی انداختم و در کمال تعجب دیدم مرتضی ست ، دروباز کردم و خواستم چیزی بگم که گفت : اومدم وسیله هامو ببرم .

وسیله هاش؟

با تعجب پرسیدم : وسیله هات؟

بیخیال گفت  : همون مسواک و شلوار خونگیم .

عيو واقعا چندشم شد ، بخاطر یه مسواک و شلوارک تا اینجا اومد ؟ در روش بستم و دوتا وسیله هااااشو همراه با شال و کیفی که برای هدیه برام خریده بود تو این دوسال   ( همینا رو گرفته بود فقط ) بردم و پرت کردم تو صورتش و درو بستم چقدر یه نفر میتونه اشتباه باشه آخه ، اه

بدون اینکه چیزی بخورم رفتم و خوابیدم به امید اینکه همه این ناراحتی ها تموم بشه .

با صدای زنگ گوشیم بیدار شدم ، با چشمای نیمه باز نگاهی انداختم بهش ، خاله کوچیکم بود ، جوابشو دادم که گفت : لیلییی چرا کات کردییی؟؟؟ چیشده ؟ بدو بگو ببینم.

با صدای خش دار اول صبحم گفتم : خاله محض رضای خدا اول صبحی زنگ زدی چی میگی ؟

با صدای جیغ جیغوش گفت : اول صبح چیه عنتر ، ساعت دو ظهره پاشو ببینم.

نگاهی به ساعت کردم ، واقعا دو بود، اینقدر خوابیده بودم؟ وا

به خالم گفتم بعداً بهش زنگ میزنم و قطع کردم ، گوشیمو نگاه کردم و دیدم مامانم و خاله هام و دوست و رفیقام همشون بهم زنگ زدن ، بدبختا حتما فکر میکردن بلایی سر خودم آوردم رفتم و آبی به دست و صورتم زدم که صدای آیفونو شنیدم

رفتم که باز کنم و چیزی که میدید مو باور نمی کردم ....