پارت 6 ( لیلی بی مجنون)
4 اردیبهشت · · خواندن 6 دقیقه نویسنده : دوستان یه مشکلی پیش اومد ، اول پارت چهار رو بخونین دوباره و بعد پنج رو بعد بیاین سراغ این پارت .
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
( مالک اعتماد )
بعد از این همه مدت فکر میکنه دروغ میگم ، من اگر دوستش نداشتم از چهار ماه پیش دنبالش نمیکردم ، قبل از تصادفش همیشه از دور نگاهش میکردم موقع درس خوندن و هرجا که میرفت ، وقتی این اتفاق برای افتاد از عمد قبول کردم که ازش مراقبت کنم ، خودم با همتی دست به یکی کردم که اینو بهش بگه ، یک ماه کامل مراقبش بودم و از اینکه مراقبش بودم لذت میبردم ، بعد از اون گفتیم دوستیم و باهم وقت میگذروندیم ولی من به عنوان عشقم بهش نگاه میکردم ، حالا هم خودش توی عروسی به این موضوع اشاره کرد ، الآنم خودش میگه ما فقط دوستیم ، نمیدونم دیگه چیکار کنم که دوستم داشته باشه ، خسته شدم دیگه ..
توی همین افکار بودم که گفتم بزار زنگ بزنم و یکم حرف بزنیم ، ده بار زنگ زدم ولی جواب نداد، پیام دادم جواب نداد ، رفتم دم در خونش ، چراغش روشن بود ، چند بار دیگه هم زنگ زدم بازم جواب نداد ، گوشی یه نفر دیگه رو گرفتم بازم زنگ زدم و جواب نداد مطمئن شدم یه اتفاقی افتاده ، رفتم طبقه بالا و چند بار در زدم دیدم باز نمیکنه ، استرس گرفتم نکنه بلایی سرش اومده باشه ، ایفونو دو سه بار زدم که دیدم درو باز کرد ..
سر تا پا نگاهش کردم ، پاهاش تا زانو لخت بود و یه حوله تنی رو پوشیده بود و موهاش ژولیده دورش بود ، زانوش زخم بود و داشت خون میومد کف دستش و چونه اش هم همینطور بود ، تا منو دید یهو زد زیر گریه و پرید بغلم ، همینطور که توی بغلم بود رفتم داخل و درو بستم.
اولین بار بود انگار گریه میکرد ، با صدای بلند و به پهنای صورت گلوله گلوله اشک میریخت ، چشماش قرمز شده بود و نوک بینیش هم قرمز شده بود ، اخ که چقدر من مجنون تو شدم لیلی ..
( لیلی آقایی)
وقتی دیدمش انگار که دنیا رو بهم دادن ، همین چند دقیقه پیش از خودم رونده بودمش ولی الان دقیقا همون موقعی که نیاز داشتم یکی پیشم باشه اینجا بود ..
خودمو انداختم توی بغلش و با صدای بلند شروع کردم به گریه کردن ، محکم بغلم کرد با یه دست و از زمین جدام کرد ، اومد داخل و در و بست و بعد دو دستی بغلم کرد ، دو سه بار صورتمو توی دستش گرفت و اشکامو پاک کرد اما این چند سال قوی بودن کار خودشو کرده بود که الان داشتم اینطوری گریه میکردم و قطع هم نمیشد ...
...
بعد از گذشت چند دقیقه توی اون حالت ، روی دوتا دستش بلندم کرد و گذاشتم روی تخت ، رفت بیرون از اتاق نمیدونم چرا ولی منتظرش نشستم که دیدم لختم ، البته اون که قبلاً هم دیده بود منو وقتی این همه ازم مراقبت کرده بود ، اومد داخل با جعبه کمک های اولیه توی دستش ، روی تخت جفتم نشست و زخم زانومو ضد عفونی کرد و پانسمانش کرد ، اومد سمت دستم که پرسید : چیکار کردی با خودت که انقدر زخم شدی توی همین دو ساعتی که ازت دور بودم ؟
گفتم : اومدم سشوار بزنم موهامو که پام گیر کرد به میز و افتادم و اینطوری شدم .
بعد از پانسمان دستم ، دستشو برد دور گردنم و کشید جلو سرمو ، زیر چونمو ضد عفونی کرد و چسب زخم بزرگی زد روش ، صورتامون نزدیک هم بودن و برخورد نفس های گرمش به لب هام و گونه هام باعث سرخ شدنم شدن که با حالت زمزمه واری گفت : اگر منو دوست نداشتی انقدر سرخ نمیشدی مگه نه؟
هلش دادم عقب و گفتم : اصلا ربطی نداره.
بلند شدم از پیشش که دستمو گرفت و گفت : لیلی چرا با خودت رو راست نیستی ؟ تو که دیگه الان خودتو دوست داری الان عزت نفس داری و الان حالت خیلی خوبه ، مگه نه؟ خب چرا این وسط نمیتونی منو هم دوست داشته باشی ؟
دستمو از دستش جدا کردم و گفتم : مالک نمیشه ، نمیشه .
بلند شد و رو در رو بهم گفت : چرا نمیشه چرا تویی که این همه به همه فرصت دادی یه بار فقط یه بار به من فرصت نمیدی ؟ لیلی من خیلی دوست دارم چرا باورم نمیکنی .
اشک از گونه هام سرازیر شد و با صدای خفه ای گفتم : نمیتونم .
اشکامو پاک کرد و آروم گفت : چرا نمیتونی ؟ چرا نمیتونی منو دوست داشته باشی ؟
انقدر پیله کرد انقدر حرف زد که گفتم : منم دوست دارم منم عاشقت شدم ولی نمیشه ، اگر دوباره وارد رابطه بشم تمام خودمو میزارم برای توی ، الان الان من عاشق خودمم مالک من خیلی خودمو دوست دارم و اگه با تو وارد رابطه بشم به خودم خیانت کردم و نمیخوام همچین کاری کنم بخدا خسته شدم ...
همینطور که داشتم غر میزدم و همزمان گریه میکردم محکم بغلم کرد و شروع کرد به نوازش کردن موهام ..
یکم آروم شدم ، رفت که آب بیاره برام منم لباسامو پوشیدم و نشستم روی صندلی میز ارایشم ، اومد و یکم بهم آب داد و با سشوار شروع کرد به خشک کردن موهام ، بعد از اینکه خشکشون کرد دستمو گرفت و رفتیم رو تخت و دراز کشیدم اونم اومد جفتم و دراز کشید .
بدون هیچ حرفی و حرکتی همونطوری دراز کشیده بودیم که برگشتم سمتش و روی پهلوی راستم خوابیدم ، اونم به پهلوی چپش برگشت سمت و زل زدیم بهم دیگه .
آروم گفت : اگه فقط یه فرصت بهم بدی قول میدم پشیموت نمیکنم قسم میخورم ، بعدشم من خودم همیشه سعی کردم کمکت کنم که خودتو دوست داشته باشی ، الان این وسط چرا تو نمیتونی منو قبول کنی وقتی دوتامون همو دوست داریم و مهم تر از همه دوتامون تورو دوست داریم .
لبخند زدم و گفتم: راست میگی ولی من برای تو خوب نیستم مالک جدی میگم .
پرسید : چطور همچین حرفی میزنی ؟
گفتم : من انقدر چاق و لاغر شدم که رونا و باسن و پاهام پر از خط های سفیده ، انگشتام کوچیکن ، قیافم معمولیه ، روی بدنم در از لکه های قدیمیه ، دندون های پایینم نامرتبه و از لحاظ اخلاقی هم خیلی زود عصبی و ناراحت میشم ، خیلی لوس و حسودم و میخوام که همش پیشم باشی و بهم توجه کنی ، خرجمم که بالاست دیدی که کل حقوقمو خرج یه کیف و کفش میکنم چون خوشم میاد ، با هرکسی کنار نمیام و خ...
نزاشت ادامه بدم و گفتم : لیلی من همه اینا رو میدونم ، واقعا فکر کردی این چیزا برای من مهمه ؟ البته که مهمه برای همینه که دوست دارم ، با تمام اون رگ های سفید اون انگشت های گوگولی اون قیافه بچگونه و بامزه ، اون چشم های شیشه ای و هرچیزی که تو فکر میکنی زشت یا نازیباست .
خندیدم و گفتم : تو خلی بخدا .
...
چند روز گذشته رو صرف شناختن هم کردیم و قرار شد که از امروز برگردیم سرکار .
بلند شدم و آماده شدم و رفتم پایین که دیدم مالک اومده دنبالم ، درو برام باز کرد و سوار شدم .
حرف زدیم تا بیمارستان و رسیدیم ، مشغول کار کردن شدیم که مرتضی اومد و خواست که مالک رو ببینه و همش دنبالش میگشت .
وقت ناهار دیدم نه مالک هستش نه مرتضی ، دلشوره داشتم نمیدونم برای چی و فقط منتظر بودم که برگردن ببینم چی بهش گفته ...