مالک داد زد و گفت : چه خبره اینجا ؟ 

مامانم بهم گفت : با این خانواده میخواستی وصلت کنی ؟ می‌دونی چی میگن ؟ یعنی چه این چه طرز حرف زدن و رفتار کردنه واقعا ؟ 

مالک به مامانم گفت : خاله جان حق دارین من باید بدون مادرم میومدم خواستگاری با اینکه احتمال میدادم همچین کارهایی کنه اما بازم اوردمش و اشتباهم همین بود . 

مامانم گفتم : نه پسرم این چه حرفیه مگه میشه مادر آدم توی مراسم به این مهمی نباشه . 

از دختر خالم که اونجا بود پرسیدم که چی شده ، گفت : مادر مالک برگشت به مامانت و باباجون گفته که تو چند ساله با مالک زندگی می‌کنی و باهم خوابیدین و حتی بچه هم سقط کردی در این حد و اینکه الان حامله ای برای همین مالک مجبور شده باهات ازدواج کنه وگرنه واقعا راضی نیست و نمیخوان خانواده اشون با همچین دختری وصلت کنه . 

با صدای بلند گفتم : چییی؟ 

همه برگشتن سمتم ، رو به مادرش گفتم : من الان حامله ام ؟ واقعا انقدر خودتونو میارید پایین فقط برای اینکه من عروستون نشم؟ این همه دروغ از کجا؟ 

مالک گفت : مامان تو این حرفا رو زدی ؟ 

داداشش مازیار که ازش کوچیکتر بود و هم سن من بود گفت : اره داداش مامان گفت . 

مامانش گفت : اره اصلا من گفتم ، اگر واقعا این دختر سالمه پس تست بکارت بگیریم پیش دکتری که ما معرفی می‌کنیم اونوقت معلوم میشه . 

برگشتم سمت مالک و گفتم : این بود آرامش خاطری که قولشو داده بودی ؟ این بود ؟ 

دستمو گرفت و گفت : نگران نباش ( برگشت رو به بقیه و گفت ) این دختر تاحالا با کسی رابطه نداشته و من از این مطمئنم و همینم مهمه ، در ضمن اگر داشت هم واقعا برام مهم نبود اونم وقتی که خودم با خیلیا رابطه داشتم ، ما هم چند روزه باهم زندگی میکنیم بخاطر اینکه خونه اش تخریب شد و نمی‌خواست شمارو نگران کنه و حاضر بود توی بیمارستان بمونه یا بره هتل تا شما ناراحت نشین و با اصرار من قبول کرد ، الآنم ما حرفامونو زدیم و تصمیمونو گرفتیم ، نظر هیچکس هم بجز لیلی و خانواده اش مهم نیست تموم شد و رفت . 

همه ساکت موندن ، مادر مالک گفت : از همین الان زن زلیلی خاک به سرت . 

مالک جوابشو نداد و نشست رو به روی پدر بزرگم و گفت: من برای دخترتون همه چیز میذارم ، خونه دارم ماشین دارم هزینه های تمام مراسمات کاملا با منه ، خونه من مبله است و نیازی به جهیزیه نیست باشه هم خودم براش میگیرم ، هرچی هم برای مهریه بخواین قبوله. 

پدربزرگم قبول کرد و گفت که برای مهریه هرچی من بگم اوکیه دیگه ، بعد از یکم صحبت دیگه خداحفظی کرد و  رفتن . 

بعد از بحث زیاد با مامانم که همش می‌گفت اینا تورو قبول ندارن و فلان و اینا و سردرد ممتد دیگه رفتم و ارایشمو پاک کردم و خوابیدم . 

صبح زود بیدار شدم آماده شدم و مالک اومد دنبالم رفتیم خونه اش ، بعد از باز کردن وسیله هام دوباره لباس پوشیدم و رفتیم بیمارستان . 

ساعت کاری 6 صبح تموم شد و با خستگی تمام سوار ماشین مالک شدم ، اصلا امروز صحبت نکرده بودیم باهم دیگه و همین که سوار ماشین شدیم مالک گفت : چیشده لیلی جانم؟ 

گفتم : چی چیشده ؟ 

گفت : امروز کلا گرفته بودی و انگار حالت خوب نبود بهم بگو ببینم چی شده ؟ 

گفتم : چیزی نشده فقط خستمه . 

گفت : لیلی عزیزم دیشب هم پیاممو جواب ندادی و حرفی نزدی امروز بهت پیام دادم که شامو باهم بخوریم بازم جواب ندادی دیدم اصلا شام نخوردی ، بگو ببینم چی شده ؟

گفتم : مالک میخوای خانواده اتو چیکار کنی؟

گفت : چیشونو چیکار کنم؟

گفتم : مالک مامانت منو قبول نمیکنه خودتم می‌دونی و اصلا رفتارش توی خواستگاری قبول نبود ، یعنی من نباید هیچ چیز عادی ای داشته باشم تو این زندگی ؟ پسفردا میخواد عقد و عروسیو همین کار کنه بعد از اون جایی بریم همینه بچه دار هم بشیم همین اشه و همین کاسه یعنی چه خب ؟ 

دستمو گرفت و گفت: من قربون اون حرف زدنت بشم زندگیممم ، تو نگران هیچی نباش میگم من درستش میکنم همین فردا باهاش حرف میزنم اصلا اصلا نگرانش نباش فداتشم . 

گفتم : خب باشه . 

رسیدیم خونه و سریع خوابیدیم دوتامون . 

...

صدای در میومد بلند شدم دیدم کسی نیست پیشم ، رفتم پایین هرچی صدا زدم مالک نبودش ، ایفونو نگاه کردم چیزی معلوم نبود فقط هی زنگ میزدن ، گفتم این که اینقدر کرم می‌ریزه مطمئنم مالکه ، درو باز کردم و گوشیو رفتم از بالا بیارم ، نگاه کردم دیدم مالک نوشته( رفتم خونه مادرم تا شب نمیام برات غذا درست کردم درو برای کسی باز نکنی ها) گوشیو بردم پایین و داد زدم : مالک این پیامو که الان فرستادی پ مثلا میخوای گولم بزنی؟ 

دیدم کسی نیست ، یهو یه مرد مشکی پوش با ماسک و کلا اومد رو به روم ، با صدای کلفت ناآشنایی گفت : بهبه بلاخره ملاقاتتون کردیم خانم لیلی آقایی . 

گوشیو محکم گرفتم و دویدم سمت اتاق خواب ، پام گیر کرد ولی سریع رفتم و درو بستم ، خودمو قایم کردم زیر تخت و سعی کردم زنگ بزنم که یهو انتن گوشی قطع شد ، همون لحظه داد زد : می‌دونی یه دستگاه جالبی دارم که هروقت روشنش کنم انتن قطع میشه ، به نظرم بیای بریم به نفعته چون نه خونه خراب میشه نه آسیبی میبینی چون می‌دونی اگر بخوام شروع کنم داغون میشه همه چیز و مالک جونت خیلی ناراحت میشه منم که فقط می‌خوام حرف بزنم . 

اومدم بیرون و گفتم : باشه ببینم چی میخوای بگی . 

نبودش ، یهو یه تیزی از پشت به گردنم خورد و مایع سردی رو توی رگ هام حس کردم و ...