پارت 3 ( لیلی بی مجنون)
2 اردیبهشت · · خواندن 8 دقیقه بعد از یکم استراحت بیدار شدم که غذا بخورم ، همون مرده اومد داخل و بجای پرستار نشست جفتم و خواست که بهم غذا بده ، اخم کردم و گفتم : اول اینکه دستام سالمه میتونم بخورم دوما اگر سالم هم نبودم کار پرستاره نه شما ، بعدشم من هنوز شمارو نمیشناسم.
نفس عمیقی کشید : بنده دکتر مالک اعتماد هستم ، ۳۲ سالمه و تازه مدرک دکترای عمومیمو گرفتم و شما هم یه جورایی رییس من حساب میشین ، از اونجایی که قراره از سمت شما قبول بشم که اینجا کار بکنم یا نه پس گفتم که خوب ازتون مراقبت کنم ، تازه از شانس خوب من و بد شما ، موقع تصادفتون از اونجا رد میشدم و خیلی اتفاقی خواستم به یه آدم ناشناس کمک کنم که با دیدن اسمتون روی کارت شناسایی فهمیدم کی هستین ، الان هم بخش اورژانس خیلی شلوغه و همه پرستار ها درگیرن و از اونجایی که شما آسیب دیدین و نباید زیاد تموم بخورین بخاطر کوفتگی ها نیاز دارین یکی بهتون غذا بده .
پرسیدم : شما که از من بزرگترین چطوری کم رییستونم الان؟ بعدشم من کاره ای نیستم فقط یه دکتر معمولی ام.
غذایی که جلوش بود رو یکم هم زد و گفت : من رفتم سربازی و بعد از اونم پشت کنکور بودم و همزمان کار هم میکردم توی شرکت پدرم برای همین یکم طول کشید تا مدرکمو بگیرم ، زمانی که فارغالتحصیل شدم همراه با پدرم رفتیم دیدن رییس بیمارستان چون یکم آشنا بودیم باهاشون ، آقای همتی هم گفتن که باید سه ماه زیر دست شما باشم و رضایت شما رو بدست بیارم تا اینجا قبولم کنه و هرچی هم گفتیم اصلا دلیل منطقی نیست و زوالش این نیست گفت که بیمارستان خودمه هرکاری بخوام میکنم.
توی ذهنم گفتم واقعا هم روالش این نبود و نمیدونمم چرا آقای همتی اینو گفتن بعدا باید باهاشون صحبت کنم .
دستمو یکم بلند کردم که قاشقو بگیرم ، همون لحظه به درد عجیبی توی کل بدنم پیچید و دادی زدم ، اونم بلند شد و بالشتمو درست کرد و تختمو آورد بالاتر و گفت : حالا راضی میشین من بهتون غذا بدم ؟
چاره ای نداشتم ولی دلیلی هم برای خجالت نداشتم آخه دکتره به هرحال ، شروع کرد به غذا دادن ، خیلی آروم و با حوصله و تمیز بهم غذا داد و بعدش گفت : بهتون گفتن که چقدر باید تحت مراقبت باشین؟
سرمو تکون دادم به علامت نه و گفتم : نه چیزی نگفتن.
پرونده امو نگاه کرد و گفت : حدود سه هفته باید بستری باشین .
آبی که داشتم میخوردم پرید تو گلوم و با سرفه گفتم : چی ؟ سه هفته؟؟ چه خبرههه.
آروم زد پشتم و گفت : آروم باش ، خب کوفتگی هات زیادن ، پای راستت شکسته ، پای چپت هم واکنش نشون نمیده ، تازه حس های عصبی رونات هم از بین رفتن و دکتر قادری گفتن که تاحالا همچین چیزی ندیدن و باید تحت نظر باشین .
کمکم کرد که تکیه بدم همون موقع گفتم : یعنی چی حس عصبی ندارم ؟ بابا پاهامو حس میکنم ببین ..
رونام نیشگون گرفتم و در کمال تعجب دیدم که چیزی حس نمیکنم ، عصبی شدم ، مشت زدم به رونام دیدم حس نمیکنم ، یه لحظه ترس همه وجودمو گرفت و با حالت وحشت زدگی نگاهش کردم و گفتم : یعنی چی چ..چرا چرا هیچی حس نمیکنم ها؟..
پتومو درست کرد و گفت : نگران هیچی نباش نهایتا یه ماه تحت نظر باشین بعدش همه چیز درست میشه و برمیگردین به حالت قبلی فقط الان یه جورایی انگار فلجین و اگر بخواین برگردین خونه باید پرستار ۲۴ ساعته داشته باشین .
نفسمو عصبی بیرون دادم : نمیخواد همینجا میمونم فقط به خانواده ام چیزی نگین ، بهشون بگین که استراحت مطلقم و نباید ملاقاتی داشته باشم و بعد یه هفته هم مرخص میشم .
قبول کرد و رفت که بهشون بگه ، من موندم اتاق خالی ، فقط تخت خودم توش بود و وی ای پی بود ، میدونستم کار آقای همتیه چون وقتی بهوش اومده بودم توی یه اتاق سه تخته بودم و وقتی دوباره بیدار شدم اینجا بودم ، پنجره بلندی داشت که منظره اش رو به باغ پشت بیمارستان بود و پارکی که خارج از دیوار های غمگین بیمارستان پر از شادی بچه ها بود ، یدونه مبل پایین تر از تختم بود و یه یخچال کوچیک و وسایل مورد نیاز ، تر و تمیز بود و بوی گل میداد اتاق ، اطرافمو داشتم دید میزدم که دسته گل روی میز جفت مبل رو دیدم ، توی گلدون بود و خیلی قشنگ بودن ، لاله همیشه قشنگ بوده برام ، نفس عمیقی کشیدم که همون لحظه در اتاق باز شد و مامانم و خاله هام مادربزرگم اومدن داخل ، دوستام هم همراهشان بودن ، همشون حالمو پرسیدن و گفتن که میخوام کسی ازشون بمونه یا نه منم در جواب گفتم : بخدا حالم خوبه مامان تازه اینجا آقای اعتماد مراقبم هستن و همه کارامو بیمارستان انجام میده پس راحتترم ، لطفا برین و برای ملاقات هم نیاین دیدید که گفتن استراحت مطلقم و برای اینکه زود خوب بشم باید خوب استراحت کنم ، شما برین خونه هاتون اگر خواستین حالمو بپرسین فقط پیام بدید باشه ؟
بعد از یه عالمه حرف زدن بلاخره قبول کردن و رفتن و من موندم و فکر اینکه قراره چیکار کنم .
توی افکار خودم غرق بودم که آقای همتی و اعتماد همراه باهم اومدن داخل ، آقای همتی با انرژی اومد و گفت : ای بابا آقایی پ چت شد یهووو دختر ما به تو نیاز داریم این وسط بعد میری این بلا هارو سرخودت میاری ؟
لبخند زدم و گفتم: آقای همتیییی مگه تقصیر منه؟ ماشینم داشت تند میرفت خودش 😁
مشکوک نگام کرد و گفت : اره اره ماشینت تند میرفت نه خودت ، دختر اینا رو ول کن یه خبر خوب دارم برات .
پرسیدم : چه خبری ؟
دستاشو محکم زد به هم و گفت : آقای اعتماد که تازه به ما پیوستن اعلام کردن که ۲۴ ساعته مراقب شما میمونن و پرستاری میکنن به جورایی و تازه همه مسئولیت هاتونو قبول میکنه فقط بجای هروقت که شما خوب شدین باید همون موقع نظرتونو راجب اینکه بمونه اینجا یا نه بدید .
گفتم : دستشون درد نکنه ولی خب این کار پرستاره بعدشم آقای همتی میخواستم همینو بپرسم که چرا من این وسط باید نظر بدم ؟
یه سیب از روی میز برداشت و گاز کرد و همزمان گفت : بیمارستان خودمه هرکاری بخوام میکنم ، پرستاری هم راضی نشد که ازت مراقبت کنه و آقای اعتماد هم برای اینکه چاپلوسی کنه برات میخواد مراقبت کنه ازت پس بپذیر و زود خوب شو و برگرد سرکارت آقایی .
چشمی گفتم که ادامه داد : راستی شنیدم مرتضی ازدواج کرد پ مگه شما دوتا باهم نبودین ؟ خیلی عاشق پیشه بودین اینجا ما فکر میکردیم آخر ازدواج میکنین چی شد که رفت یکی دیگه رو گرفت؟
گفتم : کسی که بی لیاقته رو هرکاری کنی همونه ، الکی الکی دوسال وقتمو هدر دادم که آقا بره زنی که مادرش انتخاب کرده رو بگیره ، چی بگم والا .
آقای همتی بعضی وقتا واقعا ترسناک میشد ، بعد از گفتن بلا به دور رفت و من دوباره تنها شدم ، وای سرم درد میکرد و واقعا نیاز داشتم که استراحت کنم ، داشتم چشمامو میبستم که دوباره یکی اومد داخل ، نگاه کردم دیدم اعتماده ، اومد و توی سرمم یه آمپول تزریق کرد و گفت : یکم بخواب بعد بیدارت میکنم برای داروهات .
انقدر خسته بودم که بدون هیچ حرفی خوابیدم .
وقتی چشمامو باز کردم هوا روشن شده بود حتی نمیدونم چه ساعتی بود ، اطرافمو نگاه کردم و چیزی نمیدیدم فقط یه سر دیدم که گفته، خوب نگاه کردم دیدم اعتماده ، سرشو گذاشته بود کنار تختم و خوابیده بود ، الحق که خوشتیپ و خوش قیافه بود ، پوست سفید رنگ پریده داشت و موهاش مشکی بود ، چشماش هم فک کنم مشکی بودن البته مشکی خیلی کم پیش میاد باشه احتمالا قهوه ای تیره بوده ، قدش بلنده فکر کنم حدودا ۱۹۶/۷ نمیدونم ولی خیلی بلنده ، تازه هیکلی هم هست و انگشتای کشیده و بزرگ داره ، مطمئنم تایپ خیلی هاست یکیش خودم ، ولی من دیگه گوه بخورم وارد رابطه بشم یا سعی کنم با کسی لاس بزنم حتی ، ولم کن دیگه خسته شدم از همشون .
تو همین افکار بودم که دستم خورد به سرش و بیدار شد ، گیج نگام کرد و یهویی بلند شد و گفت : وای ببخشید خوابم برد ، چقدره بیدار شدین ؟
خندیدم و گفتم : استرس نگیر ، چراغارو روشن کن تازه بیدار شدم .
نفسشو داد بیرون ، لامپو روشن کرد و رفت دارو هامو آورد ، همینطوری که داشتم میخوردم گفتم : ساعت چنده؟ چرا اتاق انقدر تغییر کرده؟
ساعتشو نگاه کرد و گفت : ساعت ۴ صبحه و شما ده ساعته خوابیدین ، اتاقو هم یکم تغییر دادم که خوب بشه ، همراه با دوستتون رفتم خونتون و وسیله های شخصیتونو آوردم ، توی کمد هم لوازم آرایشیتونو چیدم هم لباس هاتون ، این مبل هم که عوض کردم یکی دیگه آوردم که برای من راحت باشه چون اندازه م نبود ، توی این کمد جفت تختتون هم دارو ها و خوراکی های متنوع خریدم گذاشتم ، تختتون هم گذاشتم نزدیک پنجره که منظره بیرونو راحت ببینین ، این تلویزیون هم راه انداختم براتون که حوصلتون سر نره ، اینجا رو هم مرتب کردم و خلاصه اوکیش کردم براتون .
لبخند زدم و گفتم: ممنونم واقعا ، ولی نیازی نبود این همه برین تا خونم و این همه کار انجام بدید .
گفت : نه نه اتفاقا لازم بود ، الان دیگه لازم نیست نگران چیزی باشین تازه لباسهای خودمم آوردم که نرم خونه و همیشه پیشتون باشم ، چندتا کتاب هم از کتابخونه اتون آوردم البته بدون اجازه ، ببخشید .
نگاهی کردم و گفتم : نه اتفاقا ممنون میخواستم کتابامو بخونم که فرصت نمیکردم حداقل الان وقتشو دارم .
بعد از یکم حرف زدن بهش گفتم که بخوابه و منم میخوام بخوابم ، اون خوابید و من بیدار موندم ، کتابمو برداشتم و شروع کردم به خوندن، کتابی راجب اعتماد به نفس و اینا بود ، خب من اعتماد به نفس داشتم نیازی نداشتم به اینا ولی خب حوصلم سر رفته بود .
یکم بیشتر خوابیدم ، ساعت حدود نه بود که بیدار شدم و دیدم اعتماد داره تمیز میکنه اطرافو ، اومد و بهم صبحونه داد ، بعد از یکم حرف زدن با تلفن اومد و گفت : وقت ماساژه .
متعجب نگاهش کردم : چی ؟؟