پارت 4 (لیلی بی مجنون)
4 اردیبهشت · · خواندن 5 دقیقه در ادامه بهش گفتم : آقای اعتماد واقعا لازم نیست همچین چیزایی
گفت : خانم آقایی در جوابتون باید بگم که روش های منو زیر سوال نبرید و بزارید کارمو انجام بدم من دکتر شخصیتون هستم الان
شونه ای بالا انداختم ، راست میگفت نباید جلوی دکتر
خجالت بکشم مخصوصا وقتی خودمم دکترم
اومد سمتم و به شیشه روغن گذاشت روی میز کنارش بعد
پتو رو زد کنار و از اونجایی که لباس بیمارستانم خیلی
راحت با چند تا گره باز میشد خیلی راحت بازشون کرد و
شروع کرد به ماساژ دادن پاهام و همچنین کمر و دستام و
کل بدنم ، حس میکردم رگ های خونیم باز شدن و جریان
خون توی کل بدنم سرازیر شد ، در آخر کمکم کرد که درست
دراز بکشم و خودشم لباسا و پتومو درست کرد و جامو
مرتب کرد و رفت که دستاشو بشوره
بعد از دادن قرص ها و داروهای مختلف و خوردن خوراکی
تصمیم گرفتیم یکم حرف بزنیم ، اون شروع کرد به حرف
زدن : خب خانم آقایی شما اعتماد به نفس دارین؟
خندیدم و گفتم : خیلی خیلی رندوم بود ، معلومه که دارم
چرا نداشته باشم ؟
گفت : خب بگین ببینم اعتماد به نفس راجب چیتون دارین
چون واقعا از نظر من شما هیچ اعتماد به نفسی ندارین
خندم محو شد و گفتم : خیلیم اعتماد به نفس دارم آخه
چه مشکلی دارم مثلا ؟ توی سن کم بهترین خونه و ماشینو
دارم دکترم هستم تازه و پرستیژ بالایی دارم مثلا ایرادم چی
میتونه باشه که اعتماد به نفس نداشته باشم ؟
گفت : خب میدونین چیه ؟ شاید درست میگین اعتماد به
نفس دارین ولی عزت نفس ندارین یعنی هرچی که میگین
فقط ظاهریه و اصلا در واقعیت صدق نمیکنه براتون ، شما
همیشه در تلاشین که بهترین چیزا رو داشته باشین و
نشون بدید به همه و برای همین فکر میکنین اعتماد به
نفس دارین اما برای تنوع هم که شده یه بار فکر کنین که
این خونه و ماشینو نداشتین و خونه مادرتون زندگی
می کردید و هنوز در حال درس خوندن بودید و از خانواده
پول تو جیبی میگرفتین ، آیا اونموقع هم خودتونو دوست
داشتین؟
سکوت کردم که در ادامه گفت : جواب من خیر هست ،
چون شما همین مستقلی و خونه و ماشین و دکتر بودنتون
بهتون اعتماد به نفس میده که چیز خوبیه ولی اعتماد به
نفس اگر ظاهری باشه فقط ، پوچه و از درون نابودتون
میکنه ولی اگر واقعی باشه و در باطن هم همین باشه
میشه عزت نفس و این یعنی خوشبختی و موفقیت واقعی
که باعث میشه بهترین حس رو نسبت به خودتون داشته
باشین
خواستم چیزی بگم که گوشیش زنگ خورد و رفت بیرون که
جواب بده ، توی فکر غرق شدم ؛ یعنی چی ؟ یعنی من
واقعا اعتماد به نفس ندارم ؟
یاد خودم افتادم و مرد هایی که ذره ای دوستم نداشتن و
من برای قطره ای محبت حتی براشون کادو هم می خریدم و
کارهای مختلف میکردم ، دیدم خودمو زمانی که همیشه
دنبال محبت بین این و اون میگشتم و هیچوقت پیداش
نکردم ، همیشه هرکسی میومد توی زندگیم فکر میکردم
دیگه عشق اول و اخرمو پیدا کردم و خودمو تماما وقف اون
میکردم و تمام تایم و زندگیمو در اختیارش میزاشتم ،
میدونستم کارم اشتباهه اما نمیتونستم مقاومت کنم
مخصوصا اینکه آدم ظاهر بینی هستم و تا میبینم طرف
خوشتیپه و قد بلنده سست میشم .
خصلت های بد زیادی دارم مثل عصبی بودن و داد زدن و
صدای بلند ولی باید ظاهر بین بودن و ضعیف بودن و بی
اعتماد به نفسی رو هم بهشون اضافه کنم ، فکر نکنم اصلا
خصلت خوبی داشته باشم و این ناراحتم میکنه ، کاش
میتونستم راه برم و برم به جای قشنگ به مدت برای خودم
تنها باشم و روی خودم کار کنم ، نمیدونم چرا نمیتونم
خودمو دوست داشته باشم ، چرا خودمو دوست ندارم ؟
دلیلش چیه ؟ من که همه چیز برای خودم میزارم ولی چرا
آخرش از خودم بدم میاد ؟
شاید بحث همون جریانه که ) بابات تورو دوست نداره چه
برسه به پسر مردم ) شاید برای همینه که هیچ پسری
دوستم نداره ، شاید چون پدر ندارم و خانواده ام از هم
پاشیده اینطوریه شاید
توی همین افکار بودم که اعتماد اومد داخل ، چند تا
آمپول بهم زد و یه چیزی هم توی سرمم ریخت و رفت
بیرون و دوباره اومد و گفت : خب داشتیم بحث میکردیم
راجب چی بود؟ اها داشتم میگفتم شما اعتماد به نفس
نداری وگرنه اگر داشتی میدونستی چیکار کنی برای دو ماه
دیگه .
اخم کردم و گفتم : دو ماه دیگه چه خبره؟
گفت : خب میدونی اون پسره مرتضی که اکست بود و
خیلیم دوستش داشتی و اینا اومد امروز توی بخش و گفت
که عروسیشون افتاد دوماه دیگه و فقط عقد رو گرفتن و
همه رو هم دعوت کرد مخصوصا تو ، جریان تورو که فهمید
پوزخندی زد و گفت ) نمیدونستم بخاطر من همچین
بلایی سر خودش میاره ) منم زورم گرفت چون به هر حال
رییس من و بیمار من هستین برای همین گفتم که بخاطر
جنابعالی اینطوری نشد ماشینش ترمز برید و توی اتوبان
برای اینکه نزنه به ماشین جلویی خودشو فدا کرد ، اونم
ساکت شد و چیزی نگفت و رفت ، الان من دارم میگم تو
اگر واقعا عزت نفس داشتی یه بلایی سر این می آوردی که
اینطوری نیاد حرف مفت بزنه و بره
یکم عصبی شدم و گفتم : متاسفانه فلج شدم وگرنه یه
کاری میکردم .
گفت : خب اشتباهت همینجاست که فکر میکنی فلج
شدی چون نشدی فقط موقت اینطوری ای بعد به مدت هم
خوب میشی ، به نظرم این به ماهی که بستری هستیو
بشین خوب فکر کن که میخوای چیکار کنی زندگیتوچون
ارزش تو بیشتر از چیزیه که به آدم عنتر بخواد بیاد اینطوری
پشت سرت صحبت کنه.
دیگه بحثو تموم کردیم و خواستم یکم بخوابم ، همش توی
فکرم بود که چیکار کنم و چطوری هم روی اینو کم کنم هم
مرتضی رو و چیزی به ذهنم نمی رسید و در آخر از فرط
خستگی خوابیدم
) دو ماه بعد )
نزدیکای عروسی مرتضی بود ، روی تخت بیمارستان داشتم
لباس انتخاب میکردم برای جشن همراه با اعتماد و تبلتم ،
اون رنگی که میخواستمو نداشت و همین باعث شد با
عصبانیت تبلتو پرت کنم تو بغل اعتماد ، اونم گرفتش گفت
سعی میکنه پیداش کنه تا آخر هفته که عروسیه ، قرار بود
هممون با بچه های بخش بریم عروسیش ، داشتم فکر
میکردم چه آرایشی کنم که بیمار اومد و گفت : خانم دکتر
میشه از روی تخت بلند بشین میخوام بچمو بزارم اینجا
آمپول بزنن بهش ، سریع بلند شدم و رفتم سمت جایی که
اعتماد رفت ، من این بیمارستان رو نمی شناختم و فقط
دنبال اعتماد اومده بودم همراه با یونیفرمم که چند تا از
وسیله هاشو برداره ، یکم منتظرش موندم و بعد از اینکه
اومد با هم سوار ماشینش شدیم و رفتیم سمت خونه و
توی راه چند جا وایسادیم و خرید کردیم.
اعتماد دوباره دم در آشنا دید و شروع کرد صحبت کردن
منم یه ساعت منتظرش بودم ..